شیطون بلای خونه ما

اینجا پر از تار شد 

پر از بی حرفی و بی کلامی 

مادر که نمی نویسد بی حوصله نیست مادر که نمی نویسد یعنی تمرکز ندارد و ذهنش پر از اصوات است انگار وسط یک شهر بازی ایستاده ای و چشمانت را میبیندی و از هر طرف فقط صدا میشنوی .سخن کوتاه میکنم و فقط میگویم دل خودم برای اینجا تنگ شده بود و برای دست نوشته های خیلیها و خود خیلیهایتان قلب

یک فوتی بکنم  امروز این خانه شیطون بلایمان را تا عاری شود از گرد و بزدایم غبار را تا بلکم دست به نوشتنم بیاید .

 

مامان نوشت :

الیانای من 11ساله شدی بر من مبارک باشد که افتخار و لیاقت فرشته ای مثل تو را داشته ام تا به امروز .خدای را سپاس و تو را سپاس که مرا مادر کردی.

الیانای من بیاموز تا انرژیت را برای تلافی با آدمها نذاری .

گفتم و باز میگویم خودت را ارج ده تا حواسشان باشد نتوانند هر وقت دلشان خواست هر بنی و بشری به تو بی احترامی کنند .

عاجزانه میخواهم احساست را خرج کسی کن که بداند هر کلامت چه افتخاریست برایش و هر لبخندت چه موهبتی و هر اشکت چه در گرانبهایی.

با موجودات دو پایی سر کن که بفهمند تو را و بلد باشند نه آنکه با نفهمیشان سوهان روحت .

خدایی که من تا به امروز شناختم مهربانترین است فقط گاهی که بر خلاف میل ما رفتار میکند ما گله مندیم چون حکمتش را درنمیابیم.از او نترس هیچ وقت ولی هر جایی حس کردی داری ظلم میکنی ، دل میشکونی ،حقی رو زیر پا میذاری از خدا بترس .

 

پ.ن

کودکی‌ام را سنجاق کرده ام
به... جوانی‌ام
و دوچرخه سبزم آن پایین صفحه
مدام تاب می‌خورد!
من آویزانم... از یک دست
به یای آخر تنهایی
که همه کودکی از آن ترسیدم
دروغ می‌گفتند !
روزگار پیرمان نمی‌کند
آدمها تنهایند!....
بشمار... تو روزهای تقویم را
من موهای سپیدم را  !
یکی از همین روزها دست می‌کشم
از تنهایی... و سقوط می‌کنم
از آن بالا....
و می‌پرم روی دوچرخه‌ی هفت سالگی‌ام 
من کوچک نمی‌شوم ...
دور می‌شوم !


از: لیلا مومن پور


التـــــماس دعا در این شب های خاص تر و نزدیکتر به معبود قلب

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱٤ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()

صورتم را در دست هایم گذاشتم و به این فکر کردم که نباید بیش از حد دست و پا بزنم .دانستم که خیلی چیز ها به اختیار آدم نیست ،زندگی خواب های گذشته است که تعبیر میشود .زندگی تاب خوردن خیال در روزهایی ست که هر گز عمرمان به آن نمیرسد .زندگی آغاز ماجراست."عباس معروفی"

بهمن گرم داره میگذره و ما همش هی هر از چند گاه ابری میبینیم و بارانی سوزن ریز نه مثل زمستان قدیم باران ها تند و رعد و برق و باد .لا اقل پارسال برفی داشتیم یک شبانه روز و دلمون خنک شد از سرماش ولی امسال باران هم که میگیرد در کنار پنجره باز هم به تماشا مینشینیم انگار نه انگار.حتی سردیش دست را به بازو نمی رساند که بساییم و بگوییم وووی چه سرد است .زمستان است و زمستان افسرده و بی روح و انگار لحاف بیرنگی به تن کشیده تا بهار بیاید و جورش را بکشد و باران بهاری بلکم شادمان کند ما را.

در گذر از این روزهای بالا و پایین دار که برای همه هست و امیدوارم برای خیلیها همیشه رو به بالا و اوج خوشبختی باشد یک اتفاقهاییی بود که آنچه مربوط به دخترک بود را مینویسم تا یادم نرود و در تصمیم برای ثبت نام سال جدید تحصیلیش آگاهانه و موشکافانه تر عمل کنم.دخترک ما از آغاز سال تحصیلی گله مند از رفتار معلمش بود و از اونجایی که گنجشیک خان است هر روز گزارش میداد از حال و هوای کلاس و اتفاقهاش .من در اول سال تحصیلی با معلمشون صحبت کردم که الیانا از بعضی چیز ها گله داره و احساس میکنم نمیتونه هر کاری که میکنه با دوستاش ارتباط صمیمی برقرار کنه و به شدت علاقمند به کارهای گروهیه.و معلمش بر خلاف الیانا میگفت نه الیانا خودش شرکت نمی کنه و هر چی من براش توضیح میدادم در مورد چیزای دیگه که نمیشه جمله به جمله توضیح بدمش گفتم اون در نهایت میگفت دخترتون حساسه سعی کنید نذارید اینقدر حساس باشه .وقتی دیدم صحبتم باهاش فایده ای نداره و اصلن متوجه نمیشه چی می گم فقط به الیانا گفتم مامان شما اصلا کاری به هیشکی تو کلاست نداشته باش و فقط رو درست تمرکز کن .طوری شده بود هر روز من چیزایی میشنیدم که احساس کردم خیلی داره این بچه اذیت میشه و دقیقا همونطور الیانا میگفت که اون به بعضیا توجه میکنه به من ثابت شد .مثلا تو پرسش درسا که میگفت دست بلند کنید کی بلده هیچوقت به الیانا نمیگفت شما جواب بده ولی اونی که عزیز دردونه اش بود را ده بار میگفت بگو جواب بده .هی من دلشکستن های این دختر را دیدم و شنیدم و دم نزدم تا اینکه روزی درس علوم داشتند و در مورد قارچ ها بود که الیانا آروم به بغل دستیش گفت اینا هیچوقت خیس نمیشند چون مثل چترند .معلم تیز گوش شنید و گفت کی بود ؟وقتی الیانا گفت اجازه من .با بی ادبی بهش در جمع کلاس گفت "غلط کردی " .همیشه از عصبانیتها و بی احترامی  های معلمش حرف میزد ولی چون مستقیم با الیانا ربط نداشت سکوت کردم. ولی اینبار دلم طاقت نیورد.و از یه طرف از بس اعتماد بنفس الیانا رو آورده بود پایین که در کمال تعجب ما تو خونه از الیانا درس میپرسیدم کامل جوابمون رو میداد ولی موقع امتحان از استرس زیاد و گرفتن برگه از دستش که وقت نداریم توان نوشتن رو ازش گرفته بود .و کاملا نمره هاش پایین بود .و در دفترچه ارتباطش هم برای معلمش نوشتم که خانوم ...من در منزل که پرسش میکنم الیانا کاملا مسلط و بلد هستند .چه مشکلیه که تو کلاس و مدرسه ..؟! که هیچ جوابی نمیداد.روزی که جلسه گذاشت برای کارنامه بعد از دادن کارنامه شروع به حرف زدن کرد و گفت من امسال از خانواده ها گله مندم هی دخالت میکنند تو کارم و من در حدی نمیبینم خانواده ها رو که دخالت کنند و در این لحظه بنده کاملا بهم ثابت شد حرفای الیانا که ایشون وقتی اینطور بی ادبانه با خانواده حرف میزنند چه برسه به بچه ها .معترض شدم به لحنش و در لابه لای اعتراضم به توهینش حرفهای خصوصی که بین من و خودش بود و الیانا را باهاش درمیون گذاشتم رو جلو مامانا عنوان کرد.تا تونستم حرفامو زدم و بعضی از مامانا هم در تایید حرفم به کمک اومدند.دوست نداشتم اینطور حرف بزنم البته بگم بی ادبی نکردم ولی رفتاری که در این چند ماه با الیانا داشت را با خودش کردم تا بفهمه چقدر سخته رفتار نادرست که البته من کاملا حق داشتم .بهش گفتم من دخترم 10سالشه و هیچوقت پیش دو تا آدم نگفتم بهش غلط کردی شما در جمع کلاس پیش دوستاش میگی غلط کردی.گفت مزاح نباید میکرد .گفتم مزاحش نظم کلاس رو بهم ریخت ..بلند  داد زد ...سرتون رو درد نیارم.کوتاه نیامدم و به مدیر ابلاغ کردم و کفتم همش چند ماه دیگه تموم میشه مدرسه اش دوست ندارم بچه بازی دربیارم و هی بیام برم برای حرفا و رفتارش ولی حیف شما و این مدرسه که این معلم بخواد زیر سوال ببرتش.و با دعوت کردن مدیر منو به ارامش و تعریف و تمجید از معلمش تمومش کردیم.

ظهر همون روز که الیانا برگشت صحبتهای الیانا :

مامان معلم اومد بالای سرم که داشتم نقاشی میکشیدم گفت :چیزی هم مونده بود که به مامانت نگفته باشی .با تو ام سرتو با نقاشی گرم نکن جوابمو بده .منبعد من رفتارم با خیلی ها عوض میشه دوست ندارید کلاستون رو عوض کنید .همینجوری برو به مامانت بگو .اینقدر بچه ترسید میگفت صدای معلم رو نمیشنیدم .

خب منم که توقع ندارید خوسرد باشم .اصلا در شریط حال جسمی  و روحی خوبی نبودم .اون شب تا صبح نتونستم بخوابم فقط دوست داشتم صبح بشه .با کمکی که از دوستان گلم گرفتم چون واقعا مغزم تمرکز نداشت بر ای چطور عمل کردن .صبح روانه مدرسه شدم .ابتدا الیانا رو با مدیرش رو در رو کردم و خواستم صحبتهای معلمش رو بگه بعد بره سر کلاسش .بعد با مدیر حرف زدم و تقاضا کردم کلاسش رو عوض کنه .ولی قبول نکردو گفتم به خاطر شخصیت و رفتار شما و آبروی مدرسه تون من از راه دیگه وارد نشدم و الا با پسر رییس آموزش و پرورش که همکارم هستند  میتونستم یه نامه بدم دستش و ...خیلی چیزای دیگه .این دختر سرمایه زندگیه منه من سرمایه زندگیم در این چند ماه زیر دست کیه داره تربیت فرهنگی و آموزشی میشه . اگه میگه دختر من حساسه چه عملی  نشون داده بهش که از حساسیتش کم کنه . این که بدتر حرف منو ثابت کرد با این رفتاراش.ایشون یک فرهنگی و اگه من جای ایشون بودم کاری میکردم و طوری رفتار میکردم که الیانا و من بگیم چقدر اشتباه کردیم در مورد معلمش نه اینکه بدتر مطمن کنند ما رو.و خیلی حرفای دیگه . و تمام تلاشم رو کردم و اصرار ولی مدیر موافق نبود کلاسش عوض بشه و به من گفت یه هفته فرصت بده چون من میخوام این معلم با این اشتباهی که کرد رفتارش رو اصلاح کنه و برای من خیلی مهمه .که به خاطر احترامش و قولی که برای آرامشی که برای الیانا قرار برقرار بشه بهم داد خدا حافظی کردیم.

حالا هم الیانا میگه ساعت اول با من خیلی تند برخورد میکرد ولی بعدش یهو بهترشد.میگم پناه بر خدا تا امسال تموم شه.چون اینقدر که آرامش و بدون استرس بودن الیانا برام مهمه درسش نیست.

امیدوارم معلمهای امروز لا اقل با همه شرایط بدسیستم آموزشی  بیان و درست رفتار کردن و تبعیض قائل نشدن و کینه نورزیدن و توی کلاس مافیا بازی در نیاوردن قدمی بردارند تا همینجور نادرست تربیت نشند و وارد جامعه بشند و یه عده همیشه تو سری خور و یه عده قلدر بشند .

از ماه قبل یادم رفت بنویسم که در مسیر رفتن به مشهد دیدار داشتم با دوست عزیزی که کلن عشقه و دختر نازش عشق تر .بله ما مهمان خانه دریا "دفترچه خاطرات من "بودیم و هر چه از مهر و انرژی مثبت و اون عروسک پر طلاییش بگم کم گفتم بودیم .اینقدر خوش گذشت که دل کندن از اونا برام سخت بود.و امیدوارم به زودی باز ببینمشون .قلب

 

در این هفته ای هم که گذشت بالاخره طلسم شکست و ما دیداری داشتیم با پریسا جون مامان دل آرای نمکینم که خیلی خوش گذشت باهم بودنمون.تو بازارچه خیریه قرار گذاشتیم و لحظه هایی برای من و پریسا با طعم حرف و سخن و برای دخترکان با طعم چیز کیک خوشمزه گذشت .امیدوارم زدی تکرار بشه دیدارمون .قلب

مامان نوشت:گوش کن و صبور باش و برای آنان که برایت مهمند احترام قائل باش.رمز خوشبختی آدمها مهربانیست .زندگی پر از عشق :)مخصوصا لحظاتی که قلبت محکم تر می کوبد.فکر درست قشنگ است و بدبینی نه !میخوردت ..منبع انرژی باش.دنیا مال توست .خوشبختی هیچ چیز عجیب و غریبی نیست .خوشبختی یه احساس شخصی و درونیه .خوشبختی به فقیر و ثروتمند بودن ربطی نداره .خوشبختا تو یه حس با هم شریکن ،تو ی نگاه ،اینکه زندگی با همه خوبیها و بدیهاش مال ماست و باید از این هر چیزی که داریم لذت ببریم .لبخندت را تقسیم کن ..اصلا سخت نیست همین که در هر صورت روی لبت باشد.خاموش باش زمانی که کسی منتظر است تو را خشمگین ببیند.

پ:ن:

  یک سال از داستان عاشقی من و تو میگذرد و این داستان را عاشقانه تکرار میکنم با تو :*  مهرت به دلم عمیق بسته شده  شاهزاده منی

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٢٤ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()

پاییز رفت و بازمانده های پاییز را می چینند ....تا دوباره بهار فرصتی برای حضور باشد .پاییز رفت زمستان هم می رود ...اما این شب های بلند زمستان فرصتیست برای اینکه ببافیم کلاه ..شال گردن ..رویا ...خیال ... هر چه میبافید خوش آب و رنگ ببافید و آنگونه که برازنده تان باشد .

بعد از سالها در روزهای پایانی پاییز قسمتمان شد به سفر مشهد رفتیم.من کلاغ روسیاه را به حرمش راه داد و عجیب آرامم کرد هر چند دلتنگترش شدم .الیانا در سفر بهتر از قبل بود وکمتر آه و ناله داشت .ولی از وقتی رسیدیم جز گه گاهی اصلا میل به بیرون اومدن با ما رو نداشت .با هم به حرم میرفتیم با اون چادرش مثل زنان کوچک میشد یه دختر تپلی چادر به سر :) همش دوست داشت دستش برسه به ضریح و فک میکرد اگه نتونه زیارت نکرده .با هم لحظه های خوبی رو گذروندیم .باشد تا باز بطلبه و کمی آرامش بگیریم.لبخند

امتحانش تموم شده و خدا روشکر بخیر .تلاشش تو درسا خیلی بهتر شده و ایضا تو کارهای دیگه و فعالیتهای دیگه اش .شدیدا علاقمند برای رفتن به کلاس تئاتر هست که فعلا صلاح نمیبینم تا تابستون . میدونم مقاومت نیمتونم بکنم در برابر خواسته اش.

همین حوالی همین چند روز پیش تولد عزیز ترین ...مهر ...عشق ... مادر جانم بودقلب

.دی و نرگس هاش مامان"نرگس"رو برام تکرار میکنه.میدانی مادر همه داشته هایم را جمع میزنم ترا تفریق میکنم نتیجه "صفر" است! تو نباشی ..."صفر مطلق" است!مادر دنیای من کف دستانت و قلب مهربانت است .دستانت که برای خواستنیهایم دعا نکنند و رو به آسمان نروند و قلبت که از من بگیرد دنیای من نابود است.بمان و آرام جانم باش و میلادت شادباش جان جانانم.قلب

و اما تولدی دیگر 

تولدی که بسته شد مهرش به دلم 

و حالم را خوب میکند حضورش 

تولد قند عسل و عزیز دل عمه 

"کیـــــان " بزرگ مرد کوچک و خوش روی و مهربان و لطیف دی ماهی عمه ...دوستش دارم و همیــــــن . امروز یک ساله شد پرنس ما و امیدوارم سالها سلامت و موفق و عزیز باشد و بماند برای ما .قلب

 

مامان نوشت :جان دل دنیا را نمی توان فرش کرد اما میتوان کفش مناسب پوشید.آدمها را نمیتوان حدس زد ولی میتوان حدس زد اینروزها آدمها چقدر گنجایش مهر و محبت را دارند.کینه نه اما درس بگیر از بی مهریشان .گاهی نزدیکترینها میشوند همانی که زخمت را هی با زبانشان نیش می زنند.باید گاهی مثل خودشان رفتار کرد حتما اینطوری بیشتر میپسندند.میبینم یاد گرفته ای گاهی چگونه اطرافیانت را خوشحال کنی ولی یادت باشد برایشان عادت نشود و متوقع نشوند و انتظارشان همیشگی نباشد.مهرت یهویی و گاهی باشد.من یا پدرت را مواخذه نکن البته حق داری اما جان دختر ما هم گاه خسته ایم و روزگار بازی دارد با ما .و الا کجا طاقت نگاه ناراحتت را داریم ما اصلا دلمان میاید؟! داشته هایت را قدر بدان از مداد نوکی ساده ات تا اتاق خوابی که تنها برای توست .هر چه که داری شاید آرزوی دخترکی همین حوالی خودمان باشد .از خواندن و آموختن هیچ کس ضرر نکرد جز کسی که درک نشد و اذیت شد از نادانی ها .داناییت را بیش کن تا سخت تر اما عاقلانه زندگی کنی .گفتم سخت چون هر چه این روزها میدانی سخت تر است .مهربانیت خاک بخورد بهتر از آنست که سهم دستانی شود که حیف میلش کنند.بیخودی لبخند بزن ....دنیای من با لبخند تو زیباتر میشود.

پ.ن:آفتاب پرست لحظه هاییم  گویا 

و رنگ عوض میکنیم 

به حکم احساسی که گردش خونمان به دست اوست!

قاتلین نیز روزی عاشق بوده اند!

گل خریده اند!

سلام گفته اند !

بخشیده اند!

دل شان به فهم مسئله ای لرزیده است !

به ما خیره نگاه کرده اند 

و گریسته اند !

میبینی چه قدر ساده و سخت است آدمی !

ساده در شباهت و سخت در پیچیدگیها ..."حسین پناهی "

                            راستی زمستـــــــان است ......

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٢۳ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()

بیخبر گذاشتن ننوشتن و تنبلی کردن و بهانه آوردن هم حدی داره ابرو والا از حد بگذره میشه الانِ من که اصلا نوشتنم نمیاد ابله نه دروغ چرا هر بار خواستم بیام بنویسم چیزی مسبب  میشد بگم ای داد بیداد و حوصلم نمیشدقهر.ولی به هر حال ننوشتم و کلی از روزهای مهر و آبان و آذر هم به نیمه رسید گذشت هیچی گذشت دیگه مگه بر میگردند خنثی.نوچ منتظر.تنها بعضی روزهایش دل سوزاندن و دل بردند و داغ بر دل نشاندن و بعضی روزها هم خودمان را زدیم به خوب و خوشحال بودن که عجیب جای خوشحالی های بی سبب خالی شده ناراحت.کجایی خوشحالی بی سبب کمی رخ بنما ......خمیازه

دخترک خانه ما خوب است لبخندتنها خوبی و دلخوشی میتواند وجودش باشد .وجودش در خانه امید و تلاش ما را بیش میکندقلب.در این روزگار بودن دختری که مکرر زیر گوش ات نجوا کند دوستت دارم حتی اگه بگی الیانا داری دق میدی منو.. داری اذیتم میکنی ..صبح که بیدار میشود برایت روز خوب بخواهد..مثل گنجشیک خان حرف بزند و هی از تو راهنمایی بخواهد هی به جای یک هوو باشد هی پدر را از چه میکند هایش باز خواست کند..هی تا نبود من را میبیند بپرد سر جای من و دمی پدر را تنها نذاره ..مادرانه نگران من و پدرش باشه اینقد که من عذاب وجدان میگیرم که چرا کمتر از اون محبت و دلواپسی دارم براش ابله.کلا با معرفته مژه.نعمته همینِ باید باشه ...باشه  بغل.

خیلی ریاضیش عالی نیست.با عشق ویولون نمیزنه .حوصله تاریخ رو هم نداره ولی آخرین بار شد 19.اتاقش هم خیلی دلش نمیخواد خودش مرتب و منظم کنه میتونه جورابشو از زیر تخت پیدا کنه و اصلا دوس داره همه چیز همینجور دورش باشه و دست دراز کرد بگیره ولی بدش هم نمیاد من یوقتایی دستی به اون بی سر و سامانی بکشم .زیادی حساس و رفتار بقیه براش مهم شده .نقاشیو با جون و دل میکشه.مهربونیش حد و مرز نداره .با همه اینا من عاشق این دختر سیبیلو و خپلو وشیکمو هستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم.قلب

مامان نوشت :قدر بدان رابطه هایی که از جنس دوستی و احترام و پر از حرفایی که از در منطق و واقعیت!و صورت های بی نقاب ...دوستیهاییی که محبتت را به عاشق و هلاکشان بودن و احترامت را به نیاز تلقی نکنند.دوستایی که تو و زندگیت رو زیر ذره بین نگیرند و عین قاضی ها چکش بدست نباشندو تو رو همونجوری که هستی ببینند.یاد بگیر آدما هم قدِ خودشونند نه تصورات من و تو !حتی اگه شناخته باشیشون و فکر کنی که خیلی زرنگی ،تو کتابا آدم شناسی خوندی ولی نه باز ممکنه اشتباه کنی .اصلا همین من ،یوقتایی مهربونم برات و یوقتایی اشکتم در میارم و توقع نداشته باشی برنجونمت و دیگه بهترین مامان دنیا نیستم برات و همه چیزهای خوبی که از من داری رو دوست داری بزنی له کنی .بیا و کار دست خودت و دلت نده .که کسی رو درست نشناخته ازش انتظار اشتباه داشته باشی .دوست دارم در دوستیهات کسانی با تو بمانند که مهربونی را از بر و به گاه غم آنقدر برای همه لقمه بگیرید که تمام شود و اگر گاه از هم دلخور شدید با هم سرد رفتار نکنید و قدر و قدر و قدر بودن هاتون رو بدونید.

غرولند نوشت : خدا بیامرزد رفتگان شما رو  خدا رحمت کند مادر بزرگ عزیز ما را وقتی بیمار شد نمیدانست بیماری اش چیست .اما ما میدانستیم گرفتار بیماری اسمش را نبر شده .یادم میاد یکبار که بهش گفتیم چطوری در جواب گفت :هی وَچه جان هر وقت مِه خوارزاه خار بَیه مِن هم خار بومه .(هر وقت خواهرزاده من خوب شد من هم خوب میشم )این خواهر زاده مادر بزرگ هم سالها داشت با بیماری اسمش را نبر مبارزه میکرد.خدا بیامرزد مادر بزرگ را همیشه هر چه گفت درست بود.خودش فهمیده بود انگار بیماری اش را.نه مادر بزرگ ماند با همه دروغی که به او گفته بودیم و نه خواهر زاده اش با آنهمه امید و تلاش با این سرطان لعنتی ....خیلیهای دیگه هم نموندند.با امید و دعای یه ملت .فقط یه چیزی بیایم وقتی دعامون برای موندن ها اثر نکرد اینبار با تکرار و تاکید میگویم دعا کنیم برای سرطان لعنتی تا رختش را ببندد و از این دیار برود .

 پ.ن.مثلا نوشتنم نمیآمد :)

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱٤ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()

پاییز هم خودش را رساند تا زیبایی هر ساله اش را هر چه تمام تر به رخ چشمانمان بکشد و با رنگهای گرم و سردش هی دلبری کندلبخند.امروز صبح اولین جمعه پاییز را با صدای دلنواز باران و شر شر ناودان بیدار شدم و امیدوارم شب هم با لالایی ناودان به خواب بروم .خنک و خوش عطر بود بادی که صورتمو رو نوازش میکرد.دلم نمی خواست از رختخواب جدا بشممژه.الیانا هم رفت تا آماده شدن صبحانه یه دل سیر با باران صفا کردن و خیس با یه کاسه پر از آب باران برگشتقلب .

روز اول مهر همه چیز منو به بغض وا می داشتنگران آیینه و قرآن کردن دخترک کلاس پنجمی، حیاط شلوغ مدرسه ،دویدن های دختران ظریف کلاس پایینتر ،نیمکتهای منتظر،بابای مدرسه ،سلام بچه های خانوم مدیر و با صدای بلند جواب دادن همه بچه ،زنگ مدرسه ،خواندن سرود ملی ....همه شان هی میخواست اشکم را در بیاوردناراحت من دلتنگ شده بودم دلتنگ آن روزهای اینروزهای خودم و همه خاطرات که باورم نمیشد حالا در جایگاه مادرم هستم و الیانا در جایگاه من وچقدر دارم هر روز بیشتر از دورانی که هنوز فکر میکنم درونم همانجا مانده فاصله میگیرم و دور میشوم .بی اختیار و مکرر گاه اینقدر به الیانا یادآوری میکنم قدر دان این روزهایش باشد و لذت ببرد که فکر میکنم کلافه اش میکنم.ذوقش را می برم که دخترم بزرگتر شده و لذت بودنش برای من بیشتر میشود ولی دلتنگی که گاها برای خودم دارم  را هم نمیتوانم انکار کنمافسوس .

طبق معمول روز اول که برگشت گنجشک خان شد و کلی حرف داشت ولی مطمئن بودم باز نام معلمش را نمی داند و همین هم شد :)

بعضی روزها از اینکه دعوایش میکنم و سخت میگیرم بهش ناراحت نیستم و دیگه عذاب وجدان ندارم .نمیدونم حس میکنم یه چیزایی باید بدانم بیشتر از هر چیز که میدانستم برای تربیت و آموزش و آگاهی دادنش .میترسم جایی اشتباه قدم بردادم و رفتاری نا بجا داشته باشم چون الیانا یکم بزرگتر شده و یه سری چیزا در ظاهرو درونش تغییر کرده وقتایی خودم رو میذارم جای خودش دراین سن ولی فک میکنم خیلی تفاوت بود بین نسل من  واینا .باید بدنبال این باشم تا در ادامه تربیتم و بزرگ کردن دخترک اشتباهامسیری رو نرم که تغییرش سخت باشه.کلا یکم سخته نمیدونم یا اینکه من زیادحساس شدم .ممنون میشم در هر زمینه ای تجربه ای داری برام بنویسید چه در علاقمند کردن بیشترش به درس خوندن و با برنامه بودن چه در مورد اینکه مخالفتهای دو طرفه من و الی در بعضی کارها و لجبازیهامون :( مثلا خیلی رک گفته من کلاس زبان نمی خوام برم و اینهمه مدت رفتن به کلاسش دلم رو سوزوند منم لج کردم گفتم حالا که دوست نداری بری اجازه نداری هیچکدوم دیگه از کلاسات رو بری .میدونم اشتباه از رو عصبانیت تصمیم گرفتم :( در مورد اتاقش هم و دنیای دور برش و کارهایی که زیاده روی میکنه مثل لاک زدن یکم بهش دارم گیر میدم. و منعش میکنم اینقد مغروره هیچی نمیگه و قبول میکنه حتی اگه لاکاش رو جمع کنم هیچی نمیگه :( برای کلاسش قوانین نوشت منم گفتم چقدر خوب بیام یه قوانین برای اتاقش و کلن چیزای مربوط به خودش بنویسم بزنم به اتاقش .به هر حال یکم که چی بگم بیشتر از یکم احتیاج دارم به تجارب و حرفاتون چه اونایی که دخترکی هم سن دختر من دارند و یا بزرگتر چه اونایی که اطلاعات و آگاهی .ممنون میشم .

برای همه بچه های سرزمین آرزوی موفقیت و سالی بدون اتفاق ناخوشایند دارم .امیدوارم با موفقیت و بی دغدغه این سال تحصیلی رو به پایان برسونند . و برای همه مامانای گل هم نیروی بیش و آرامش و حال خوش آرزو میکنم تا همراه باشند این دخترکان و پسرکان را که فردای دنیا به دست آنهاست .

پاییــــــزتان ناب و طلایی ..

مامان نوشت :دخترم همه فصلها زیبا و خواستنیند و هر فصل درسی دارد که باید گیراییش را داشته باشی تا دریابی .پاییز وادارت میکند هر صبحگاه سحر خیز از جای برخیزی و با هدف مشخص روزت را شروع کنی نا خود آگاه برنامه دار میشوی.پاییز درختانی دارد که برگهای سبز نشانت میدهد چگونه به مرور رنگشان سرخ و نارنجی و قهوه ای و زرد میشوند و زیبا و زیباتر و زیباتر تر میشود و از شاخه جدا میشود ...مرور زمان را که زیبا و زیباتر میشوی و به اوج میرسی و در نهایت از زندگی جدا.درختانی دارد که محکم می ایستند و تا آخرین افتادنها هستند و برگی راتنها نمیگذارند.بارانی دارد که بی منت زمین را میشوید . همیشه از هر فصل خوبیهایش را ببین تا گذر از فصل برایت شیرین و لذت بخش باشد.

پ.ن:

خوب میبینم که تابستان هم تمام شد.تاب ما راستاند و رفت و اینچنین بی تاب  وارد تب وتاب خزان میشویم .تا زیر رقص باران و خش خش برگهای زرد باز تپش قلب بگیریم !صبحها چشم وا کنی به روی ابرهای در هم کلاف و شب با لالایی ناودان به خواب بروی !!ظهر ها آفتاب فقط سلامی میکند تا زود تر جایش را به بوی خنک باران بدهد که همیشه بلد  بوده ما را به مقصد ببرد!برگ ها بی رمق از شاخه رها میشوند تا تو را وصل کنند به همه پاییز های قبل !!به همه مهر ها آبان ها آذر ها !که چقدر از نزدیک ، هم الان یلدا را میبینیم !پاییز غم انگیز نیست !غم هایت را به یادت می آورد بعد دانه دانه با افتادن هر برگ با چکیدن هر قطره باران از دلت برشان میدارد!مهر و مومش میکند تا سال بعد همین موقع !نگاه کن پاییز هر چه دارد رو میکند که تو این بار هم عاشق شوی !میدانی عشق های پاییزی هوای دیگری دارند .زیر باران ماندن ،یخ کردن دست ها ،انتظارهای طولانی ،ترافیکهای لجباز ،پاهای سر شده و لباسهای نر م،کافه های شلوغ عطرهای تند ،و سوپ گرم مامان و گونه های سرخ !هر بار گول پاییز را خوردم و عاشق شدم .این پاییز هم عاشق خواهم شد.گونه هایت همیشه سرخ ...

 


نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٤ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()

آرزویم این است

که این شهریور جور دیگری بیاید

آسمان نه مثل هر سال ،امسال جور دیگری آبی

آفتاب بر بام خانه هامان جور دیگری بتابد

ابری اگر بارانیست ،جور دیگری ببارد

روزگار جور دیگری با ما

آدم ها جور دیگری با هم

زندگی ها جور دیگری باشند

آرزویم این است

یک روز حال من جور دیگری باشد

به سراغت بیایم

جور دیگر نگاهم کنی

جراتی داشته باشم

جور دیگری بگویم

" دوستتــــــ دارم "     ×نیکی فیروز کوهی ×

تابستان را که گفتم به مکتب میرفتیم همان تابستان ها که باران نمی بارید ، مُلا باجی یک برپایی به همه مان میداد.یک برگه به دست تا در محل خودمان دسته جمعی برویم و دست رو به آسمان بخوانیم "یا الله ..یا قران ..رحم کند کردگار ..باران خود را ببار ...."تا اینجاشو به خاطر دارم.همسایه ها میامدند بیرون و کمی آب میپاشیدند سمت ما و بعضی کمی حبوبات و بعضی ها هم مقداری پول به ما میدادند .خلاصه کل محل را میگشتیم و می خواندیم و بر میگشتیم .چقدر وقتی خیس میشدیم ذوق میکردیم. هر چی که دریافت میکردیم تحویل ملا باجی میدادیم و فردایش آش میپختند و همان فردا بود که باران میامد.کاش اعتقاداتمون همچنان قوی و دلهایمان زلال بود تا اینچنین در حسرت باران نباشیم .

مرداد گرم هم به پایان رسید و چشمان شهریوری تابستان آخرین غمزه های فصلش را میاید برایمان .یک سفر یهویی و کوتاه داشتیم به ماسوله و برای من خیلی لذت بخش بود و میدونم الیانا لا به لای این سفر دوست داشت خیلی جاها رو در مسیر  دیدن کنه ولی زمان به ما اجازه نداد .ولی باباش قول  دوباره رفتن و بر وفق خواسته الیانا رو بهش داده .در سفر مامان و  خواهرم هم همراه بودند با ما.الیانا بر خلاف تصورم که کمی صبر و تحملش در راحتی کم است خوب دوام آورد و اذیت نکرد .و اصلا نگفت کی میرسیملبخند .چون معمولا هنوز به ساعتی نگذشته میگفت چقدر مونده برسیم به مقصد خمیازه.ماسوله زیبا رو گشتیم و از به نظاره نشستن طلوع و غروبش لذت بردیمقلب.از کوچه های باریک و بالا بلندیهایش رد شدیم و به این همه نزدیکی آدم های آن دوره اش غبطه خوردیمافسوس.گلدان های پر گلش چشم نواز و شادی آور بودخیال باطل .

 

خودمان را از لباس های زیبای آنجا که برای پوشیدن و عکس انداختن بود محروم نکردیم .الیانا بماند ، خودم با اون دامن چین چین و شمایل قاجاری که پیدا کردم چنان غرق شدم که اطرافیان را که به چشم دیگر نگاهم میکردند نمیدیدمچشمک .سینی به سر کردم و رفتیم با خانواده بر بام .عکاس هم خوشش آمد و هی تند تند با ژست های مختلف عکس انداخت .تازه از ما اجازه گرفتند عکس را برای خودشان پوستر کنند .خودم را که هیچ الیانا نمکینی شده بود خدا میداند .من که دلم نمیخواست ازش چشم بردارم مژه.

او عاقلتر شده و من عاشقترش ..قلبهمین دخترک پفتولکم را می گویم لبخند

کلاس باله تموم شده تا اول مهر ....

شاهگوش هم به خواست خدا تموم شد و ما دیگه میمونیم هی تکرار دیالوگهای این سریال تا مدتها از الیاناابله

اولین خورشت مرغ ترشی که دخترک درستید فقط دستور پختش رو من گفتم و اصلا عملا دخیل نبودم .

 

اولین کیک هویجی که درستید فقط روشن کردن فر و گذاشتنش داخل فر با من بود .

 

 

مامان نوشت :زیبایی خوب است. هیچکس از زیبایی بدش نمیاد.اما هیچوقت با زیباییت کسی را جذب خود نکن .کسی که به خاطر زیباییت به سمت تو بیاید خیلی زود از تو دور می شود .دلش را میزند.سعی کن با رفتار زیبا ،افکار زیبا ،قلب بی کینه و بی ریا افراد را جذب خودت کنی این شخصیت زیبای توست که دوستانت را و همه را ماندگار میکند برایت .بگذار لایقت باشند .لبخند

پ ن:مردمان سر رود آب را فهمیدند ،گل نکردنش ....ما نیز گل نکنیم .

به تنهایی و بدون الیانا دیدار داشتم با دوستان پایتخت نشین و این دیدار برایم بسیار دوست داشتنی بود و دیدن از نزدیکشان لذت بخش ترین لحظه ها رو برام ساخت.و دیدار بعضی دیگر  که تجدید دیدار  بود روحم را نوازش داد از بس به من لطف کردند .امیدوارم لایق محبتشان بوده باشم.دیدار دوباره و دوباره دوستانم را آرزو دارم

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٤ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()

عشق میدهد به روح مرده 

زندگی می دهد به جان خستـــه 

تو هستی که هستم 

بودنت بهشت زندگی من است *

روزهایی که گذشت در گرما و حسرت باران بر دل مانده همچنان در گذرند ..

هر روز روز خداست ولی در ماه رمضان انگار حضورش و نزدیک بودن به او بیشتر است.من  نه سعادت روزه گرفتن داشتم نه عبادات آنچنانی .الیانای من با تصمیم خودش روزهایی را روزه دار خانه بود و امان از اون روزها و ساعات پایانیش که هیچ صدایی ازش در نمیومد و یه گوشه در خودش بود و من هم که دل ندار بر این احوالش .

خوش سعادت بودیم چند روزی رحمت خانه مان زیاد شد و رزگلک و مامان نسیمش مهمان ما شدند.در کنارشان این روزها دوست داشتنی  تر و دلچسب تر گذشت.و شبهای احیا رو با هم میرفتیم و رزگلک ما حسابی دلبری از همه کرد و همه هم مجذوبش .خدا میدونه چقدر همه دوسش داشتند و چشاشون دنبال این دخترک.الیانا هم حسابی حواسش بهش بود که مواظبش باشه ولی اصلا فک نکنید رز گل کوچولو توجه های الیانا رو دوست داشت خیر ایشون میخواستند نافرمانی و بر خلاف کاری که الیانا میخواست عمل کنه و اینطوری بیشتر من عاشق این دخترک خاله ریزه شدم.عرض کنم که اومدند این خاله ریزه حسابی دلبری کردن و ما رو عاشقتر و گذاشتند رفتند ما موندیم و این دل بلا تکلیف.حالا هر وقت میخوایم بخوابیم یاد رزگل می افتیم که میگفت بَــــخواب اونم با تحکم و چشای در آورده .خدا حفظش کنه .

دخترک هم شادم میکنه هم عصبــــــــــــــــــــــــــی هم کمک حال توی خونه قلب

مثلا غذاهای خوشمزه و پلوهای ته دیگ دار اومممم 

مثلا تمرین ویلون با دویدن رو اعصابم انجام میده 

مثلا داستانک مینویسه 

مثلا از ناخوناش فک کنم دیگه هیچی نمونده باشه از بس هی طراحی میکنه هی پاک میکنه 

کمک مربی خوبیه و احتمالا قرار بید یه شاگرد خصوصی هم داشته باشه برای هیپ هاپ

میدونه که تحمل ناراحت کردن منو نداره ولی به یه جایی میرسونه گاهی منو که سکوت میکنه و بعدش یواشکی یکم گریه .

 

بزرگ تر شده اینو خودم که حس میکنم هیچ خیلیایی که مدتهاست ندیدنش میگن ،وقتی پوشوندن موهاش (البته نه به طور کامل ) رو بیشتر از من اهمیت میده اینروزها،وقتی کنارم قدم میزنه و حرفاش طعمش عوض شده ،وقتی اولین های جدیدی رو در اون میبینم ،دخترها چقدر زود و تند گام بر میدارند برای بزرگتر شدن.خدا بر همه ببخشد بر ما هم ببخشد این عروسک را .خدایا اگه یوقتایی میچسبه به من و میگه بغل میخوام و آرامش و من کم حوصله میگم حالا بسه برو تنبیه ام نکن اگه یوقتایی وراجیاشو تحمل ندارم میگم خیلی خب کوتاه کن صحبتت رو دعوام نکن اگه یوقتایی حوصلم نمیشه وقت بذارم براش ندیده بگیر و تلافی نکن باور کن یوقتاییی واقعا خسته ام خسته میدونی خب در جریان احوال همه مان که هستی عشق اعظم .پس مرا با عشق کوچک هیچگاه امتحان نکن .

مامان نوشتـــــ :

بی برنامه بی هدف روزهایت بر باد است گفته باشم.قدر بدان داشته هایت را که آرزوی خیلی هاست.زندگی ساز است آنرا خوب بنواز سعی کن روی اصول و قاعده باشد تا بدون خطا و زیبا صدای سازت را هم خودت بشنوی هم دیگران.

پ.ن : 

جهنــــــــــــــــم کنایه از روح تنهـــــــــاست .  "باب فرانسیس"

 

دلم برای دل سیر نشستن و وبلاگ خوانی تنگ است ولی سرک میکشم از پرچین کلبه همه تانخجالت دلم که حوصله تان را دارد و تنگ میشود برایتان بی خیال انگشتهایی که به نوشتن حرفای دلم که جز  دورتان گشتن نیست نمیرود.دلتان خوش و وجودتان سلامت و دور از گزند زمانه  خوشحال ببینمتان و خوشحال روزگار بگذرانید .


نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱٧ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢۱ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()


 Design By : Pichak