شیطون بلای خونه ما

                                                قلب  به نام خدای پروانه هاقلب

خانوم خانومای خونه ما از سفر برگشتند .باتجربه های جدید به همراه پدر قلبمطمئنا خیلی بهشون خوش گذشته و بابای مهربونش هم حسابی براش سنگ تموم گذاشت تا  یه سفربه یاد موندنی باشه براش بغل

از اس ام اس دادنش که تمومی نداشت :

مامان بیدار شدم .

مامان هستیم پاساژ...

مامان داره برف میباره .

یه چیزی هم از فیس بوک یکی ازدوستان خونده بودم وبهش میگفتم وقتی تو سفر بود برام نوشت و فرستاد:دوست دالم یخلده ..قد یه سوکس ملده ..سلت کلاه گذاشتم ...سوکسه هنوز نملده زبان

متاسفانه نمیدونم دلیلش چی بود جواب اس ام اسهای من دیر بهش میرسید میگفت مامان لطفا جوابمو بده  نیشخندکلا گوشی باباش خارج از دسترس بود والی خانوم فقط میتونست بهم اس بده وجواب منو دریافت کنه چشمک

ظاهرا یه زلزله اطراف مشهد اوم واونجا روتکونید یکم ..منهم از همه جا بی خبر بودم که دیدم شبش زنگید به من مامان خوبی ؟واقعا چه مامانی هستی نمی پرسی زلزله اومد دخترت چطوره !!!!!

از قول بابای الی که :آزاده الی خیلی رفتارش شبیه به توبیدوقتی دوست نداره من یه چیزی روتوجمع عنوان کنم میکشیدم کنار که حتما باید میگفتی وهی ریز ریز زیر لب با خودش میحرفید خنده

رفتند برای خرید که الا وبلا برای مامان این بلوز رو باید بخری و بابای بیچاره که از سخت پسندی مامان آزاده خبر داشت گفت نه مامانت نمی پسنده.. که وقتی ازفروشگاه اومدند بیرون بغضش ترکید که چرا برای مامانم نمیخری مامانم دوست داره نگرانکه بعد از حرف زدن با منوتوضیح لباس مورد نظر همراه با رنگ واینا گفتم بگیره ونخواستم دلش بشکنه به هر حال سلیقه خودش بود وبرام خیلی زیبا وبا ارزشه بغل

سوغاتیهای من از خود راضی

کلی تو مسیر برف بازی کرد و به خودش خوشگذروندقلب

 ساعتوکاملا یاد گرفته وخیلی دقیق  زمان روبهم اعلام میکنه وشده ساعت گویای مامان آزاده بغل

 

 

پ.ن1.صدای خنده خدا را میشنوی ، به آنچه تو محال میپنداری میخندد باور داشته باش هیچ چیز برای آن مهربان غیر ممکن نیست.

پ.ن 2تو این دیار برد با اوناییه که از مخشون کار میکشن. بخوای از دلت مایه بذاری سوختی..

"آدم برفی ـ داوود میر باقری"

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۸ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()

سلام وممنون از همه تبریکای صمیمانه وآرزوهای قشنگتون برای هم تولدیهایی که جای خودشان در تولد وبلاگی من خالی بود .امیدوارم همیشه همه سلامت وشاد وهزار سال زنده باشند همچنین این دو عزیز ما قلب

                                   

میبینم که هوا حسابی بهاریه واز زمستون ما خبری نیست انگار همه چیز داره واقعا عوض میشه همه چیز داره باهم عوض میشه آدما وفصلها که دیگه حسابی روی همدیگه رو توعوض شدن دارند کم میکنند.خیال باطل

این هوا که عوض شد زمین اومد یه تکونی به ما داد.بله یه زلزله 9شب پیش اومد وحسابی تکونیدمون.ما هم مهمون داشتیم که بنده با احساس لرزش بی توجه به بقیه دویدم توحیاط :دی بابای خونه توحیاط بودند وداشتند بساط کباب رو راه مینداختند که یه نگاه به من انداخت وگفت پس کو بچه نیشخندکه تا بیام برگردم دیدم طفلکی بابام بغلش کرده دارندمیان به حیاط اینجا بود که مادریمون ثابت شد خجالت ولی الیانا بر خلاف ما به خاطر آموزشی که دیده بود رفت در بین چارچوب در وایستاد و به گفته بابام میگفت:الی  که اصرار داشت شما هم نرید برید توچار چوب در وایستید .بغل

                                  

امروز نفسمان به همراه پدر به سفر رفتند واین هم از دومین سفر این شیطون بلا وپدر جانشان بیدقلب.از وقتی راه افتاده هی بهم از گوشی باباش اس میده .عاشق این غلط املایی هاش هستم .اس ام اس هاش خیلی جالبه مثلا اولیش این بود :سلام خوبی ماما؟راستشوبخای دلم تنگ اون روزاشدمامان دارم باهات خوروسی حرف میزنما.(راستشوبخوای دلم تنگ اون روزا شد(نیدونم منظورش کدوم روزه:دی )دارم باهات خروسی حرف میزنم  یه جور حرف زدنیه که الی فقط با من حرف میزنه وگاها با خاله ش وخیلی شیرینه  ومیدونه من چقدر عاشق این حرف زدنش هستم)قلببغل

وبه اندازه ای که خونه میحرفید هی از کاراشون بهم اس میده خلاصه نمیذاره جای خالیشوحس کنم .میگه به به چه آهنگهایی.. میگم اا همونکه من دوست دارم میگه نه منزور(منظور)از این آهنگهای امروزیه نه قدیمی .نیشخند

رفتند شام خوردند :مامان کباب خوردیم خیلی خوشمزه بود یکم گرون بود ولی ارزششو داشت می ارزید .خنده

خلاصه من از همین الان دلتنگتم تا برگردی جوجه من خدا و دلم به همرات خوش بگذرهماچ

 

 

پ.ن حتما زندگی ارزشش به این است که آدم دور شوداز آدم وهنوز فکر آدم مشغولش باشد..نگرانش باشد..دلواپسش باشد..حتما ارزشش به این است که آدم نباید آدمی باشد که سریع فراموش کند.

سپاسگزارم از خدا برای انتخابم کاش وقتی برایش خاص شدم یه فکری به حالم میکرد تا جنبه اشو داشته باشم ویا راستی "تو" واقعا همان فرستاده اش باشی . یوقتایی شرایط رو با هر آسمون ریسمونی بدتر میکنیم ونمیدانیم از خود چه میسازیم .چقدر خوبه از همینی که هستیم خودواقعیمون مون روفراموش نکنیم.از ذهن تا دهن به قول گفتنیها فقط یه نقطه فاصله است .فکر نکنیم هر چه از دهن آمد.می شود باور دیگران خیر توباور نکن .....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()

ستـــــــــــــــــاره ای بدرخشید وماه مجلس شد قلب

 

گلــــــــــــم..قلبمهــــــــــــــــربانم..قلبخـــــــوبم..قلبفــــــــــــــــــــرشته ام..قلبنازنینـــــــــــــم..قلبغمــــــخوارم...قلبمــــادرم...

مــــــــــــــادرمقلب

                      تــــــــــــــــــــــــــــــــــــولدت مبـــــــــــــــارک.هورا

خوش به حالم که خدا مهربانتـــــــــرین وصبورتــــــــرین وخوش قلب ترین فرشته اش فرشتهرا برای من در چنین روزی  آفرید قلب."تــــــو" ایی که از عصاره همه مهربانی وعاطفه ها آفریده شدیقلب. "تــــــــو"ایی که هر بار که دلت را شکستم باز با گفتن "مامان" بلندتر از قبل پاسخم دادی خجالت.اینروزها که بر موهای سپیدم افزوده میشه بیشتر شرمنده ات میشوم خجالت.تاوان موهای سپیدت هزاران به جان خریدن درد بود وپنهان کردنش با سکوت تا مبادا دلمان  بلرزد از ناراحتیت وهنوز وهمیشه نگرانمان هستی بغل. تمام لحظه های آرامی که میتوانستی داشته باشی وبرای من از خود صلب کردی را نمیتوانم پاسخ گوباشم هر چه کنم وبگویم بازهم برایت نکردم آنچه را که باید کرد قلب.هنوز وقتی مرا برای دلگرم شدن در کنارت برای کاری همراه میخواهی هزار بار به من میگویی "ببخشید مزاحمت میشم "نمیدونی اون لحظه میخوام کر بشم ونشنوم که با این کلامت عذابم میدهینگران.کاش اینهمه دوست داشتنی بودنت که کسی نیست دوستت نداشته باشد ومن یه  وقتهایی حسودیم میشه روبه من هم یاد میدادی خیال باطلدلم میخواد از قلب بزرگی که داری من هم داشتم قلب.  مامان خوبم میخوام وجود نازنینت تکیه گاهی برای بودنم باشه تا هستم بغل.

قلببر قــــــــــــــــرار باش تا بیقــــــــــــــــرارتــــــــــــــــــ نبـــــــــاشمقلب

 

 

و فردا همراه با تولد مامان عزیزم تـــــولد دوست عزیزم هم هست که همیشه روز تـــولدشون  در خاطرم خواهد ماندلبخند.آرشـــــــــــــام عزیز در همین جا تــــــــــولد شما دوست عزیز رو از طرف خودم والیــــانا و بابا احمد از صمیم قلب تبریک میگیم وآرزوی بهترین روزهایی که آرزویش را داری برایت آرزومندم .وهمه آرزوهایت در دسترس باشند ودست یافتنی .غمهایت کوتاه باشد و شادیهایت هر چند اگر کم باشد ولی همیشه وهر روز در کنارت پرسه بزند ولبخند به لبت بنشاند. زندگیت را با لبخند هایت نگاه کن نه با اشکهایت ..سالهای عمرت را با دوستانت بشمار نه با تعداد شمعهای روی کیک تــــــــولدت.گذرا نباشد لحظه های خوشبختیت .... قلب

 دنیای پیش رویتــــــــــــــــــ روشن.............

 

 

پ.ن :دوست .تقدیر گریزناپذیر ما نیست.برادر خواهر پسرخاله ودختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.دوستی انتخاب است.انتخابی دو طرفه که حد ومرز ونوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف میشوند. با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف بزنیم وسکوت کنیم.با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند. ازدوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم. با دوستانمان میتوانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم : امشب نیا حوصله ندارم. با دوستانمان می توانیم بخندیم می توانیم گریه کنیم می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم میتوانیم دعوا کنیم. می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است. و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم. با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم :حرف نزن فقط بیا. و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم

....................
سروش صحت
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()

 اگر می‌دانستم امروز آخرین باری است که تو را می‌بینم، محکم در آغوشت می‌گرفتم و از خداوند می‌خواستم که خودش نگهبان روحت باشد.

اگر می‌دانستم که این آخرین باری است که از این در می‌گذری، تو را در دستانم می‌گرفتم و می‌بوسیدم و یک بار دیگر هم که شده اسمت را بر زبان می‌آوردم.

اگر می‌دانستم که این آخرین باری است که صدای تو را می‌شنوم، تک تک واژه‌هایت را با دقت گوش می‌دادم تا بتوانم آن را برای خودم بارها و بارها بشنوم.

اگر می‌دانستم این آخرین باری است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم که دوستت دارم .
 
امروز اولین سالروز زمینی شدنت رودر کنار فرشته ها  بسر میبری وما رو از خودت محروم کردی چقدر دلم تنگ اینه سرمو بذارم روی پاهات ودست بکشی بهم دلم خیلی تنگ شده برات .یادش بخیر تولد پارسالت ناراحتبه فرشته ها سپردم ببوسنت الان کجا میتونی باشیخیال باطل
 
 

12دی تولد پسر دوست داشتنی وعزیز دل خاله سیاووش گل بید که یه عالمه ارزوهای قشنگ وروزهای خوش براش ارزومیکنم .هوراهوراهورا

تـــــــــــــــــــــــــــــــــولدت ستـــــــــــــــــــــــــــــتاره بارون قلب

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()

 
سلام از طرف ننه سرمای کوچولوی خونه ما ومامانش به همه دوس جونای شیطون بلاقلبیلدا قشنگتون به همراه فرشته هاتون  حتما به همتون خوش گذشته وامیدوارم صد شب یلدا روکنار هم تجربه کنید .قلب
 
 
تو شب یلدای ما یه چیزایی اذیتمون میکرد یه چیزایی مثل یه خاطره از عزیز ترینامون خاطره ای که همش رنگ داشت واز چشمون کنار نمیرفت و ما سعی میکردیم با لبخندهامون از خاطره هامون یاد کنیم ههممون وقتی لحظه ای در سکوت میرفتیم وبه نقطه ای خیره میشدیم ویه لبخند هم رو لبمون بود مطمئن بودیم داریم به یلداهای گذشته وآدمایی که بودند والان یه خاطره ازشون مونده برامون فکر میکنیم همه خاطره ها قشنگه ودوست داشتنی حتی قطره اشکی که همراش میاد خواستنیه ....کاش از هم خاطرات خوب باقی بذاریم.قلب
 
و اما از الیانا گلی خونه ما :دی
 
امتحان ترم زبانش روپشت سر گذاشت لبخند
درسای مدرسه هم به روال طبیعی میگذرونه نه تنبلی داره نه خیلی اکتیو وبه همون اندازه که باید تکالیف انجام بده و برای روز بعد آماده باشه به خودش زحمت میده .چشمک
با اینکه اصلا به اینکه چرا امتحانت بد شده یا غلط املایی داشتی زیاد گیر نمیدم ولی یکم از دستش ناراحت میشم ومیگم تومیتونستی این غلط رو هم نداشته باشی واینا ..ولی دیدم برگه دو تا از امتحاناش رو به من نشون نداده اونم زمانی فهمیدیم که رفته بودم مدرسه برای جلسه ای که برگزار شده بود.که اونجا خانوم معلمش فکر کرد من چه ننه فولادزره ای باشم که این بچه از من ترسیده متفکر.وقتی ازش پرسیدیم فقط سکوت کرد ولی خانومش گفت به مامان قول بده منبعد برگه هاتو نشونش بدی .وقتی قول داد معلمش بغلش کرد بغلوگفت تو که اینقد قشنگ حرف میزنی واینقد باهوشی چرا باید توامتحانات دقت نکنی عزیزم.و در جواب الی فقط  خجالت.
 
جودی آبوت روکه دیگه مو به مو حرفاشواز بر شده و جالب اینجاست هر بار که یه جاشو دوستداره ببینه دقیقا میدونه کدوم سی دی وکدوم دقیقه هست ومیاره روهمون سکانس وگوش میده ومیگه مامان نگاه چقدر جودی با اینکه پدر مادر نداشت خوب حرف میزنه آفرین بهش .مژه
 
الیانات مسئول دادن شیر روزانه به بچه های کلاسشونه واین هفته به عنوان نماینده هم انتخاب شده مژه.جمعه میگفت  باید با خانوم معلم صحبت کنم فعلا یکیو به جای من بذاره برای شیر دادن .من که نمیتونم دو تا مسئولیت باهم داشته باشم برام سخته .چشمک
 
شب شنبه ساعت 7رفت خوابید که صبح بتونه قبل همه بچه باشه توکلاس لبخندولی من نزدیکیهای ساعت11 بود که رفتم بوسیدمش ومحکم بغلش کردم بغلخیلی دوستدارم وقتی خوابه میبوسمش چون هیچ دفاعی از خودش نمیکنه شیطانولی چشمتون روز بد نبینه با این کارمن الیانا بیدار شد وهر کاری کرد دوباره بخوابه نمیتونست گریه میکرد بیا وببین گریهباباش سعی کرد آرومش کنه .همش میگفت مامان بیدارم کرد حالا من صبح دیر میرسم مدرسه اینهم از محبت بی موقع من .نیشخند
 
این کودک ما حسابی به همه هنر ها وتست هر نو ع کاری علاقه داره احتمالا میخواد جا پای اون چرا که نه ؟بذاره وخیلی دوست داره هر کاری روتجربه کنه یوقتایی با تیکه پارچه مثلا لباس عروسک میدوزه یا از مامان جونش یکم بافتنی یاد گرفته یوقتایی توکار خونه مثل دستمال کشیدن وجارو کمک میکنه گه گاهی هم مثلا توغذا درست کردن برام سیب زمینی ها روپوست میگیره وخورد میکنه خلاصه تو هر کاری میخواد نقش داشته باشه .
 
 
امروز دیدم با کلی کتاب به بغل وارد خونه شد .گفتم به به چقده کتاب !!کاشف به عمل اومد مدرسه نمایشگاه کتاب بود ودیشب قیمت کتابها رو به بابای من گفته بود وازش پول گرفت امروز این کتابا رو خرید بهش میگم چقدر شدند کتابا میگه 6800تومان .بغلاز ته دلم خوشحال شدم الیانا رفته خرید اونم کتاب وبه سلیقه خودش انتخاب کرده وبا علاقه آورده خونه .(اسم اولین کتابهایی که خودت رفتی واز نمیاشگاه کتاب مدرسه ات خریدی رواینجا مینویسم که خودتم بعدها بدونی :آدم برفی های جادویی/درون بدن شما چه چیزی است؟/بچه ها بهار را صدا کنید!/حضرت یونس ع/کاش بادبادک بودم/آب مایه حیات است/هری که کمک زیادی میکرد/لونا که زیادی کنجکاو بود/ویلیام که زیادی کار میکرد)
 
 
 
و  در آخر شمااگه جای من یه شب روتخته وایت برد اتاق فرشته هاتون این جمله ها رومیدید افسرده نمیشدیدناراحت من که اون شب تا صبح کابوس دیدم....کاش بچه ها بدونند یوقتایی سختگیری واجازه ندادنامون به نفعشونه واینقدر سریع قضاوت نکنند تادل مامانی مثل من بشکنهدل شکسته
 
 
 
 
زمستونتون پراز اتفاقهای خوب قلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()

معاشران گره از زلف یار باز کنید         

              شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

یلدا ..مجالیست برای تکرار هر آنچه روزگاری ..سرمشق خوبیهایمان بوده اندوامروز بر روی طاقچه عادتهایمان  غبار میگیرند.

امشب میوه سربسته حرفهایمان را روبروی هم میگذاریم تا طعم شیرین دوستی را به کام زمستانی روزگار بچشانیم .

شیرینی در کنار هم بودن لبخندهای امشب هزار بار بهتر از اشک حسرت ریختن بر مزار جدایی فرداست.

یلدا بهانه است تا به یاد بیاوریم شبهای دراز را چگونه سحر کنیم .چه بسا گاه داریم شبهایی که برایمان هنوز سحر نشدند .ولی اینروزها خیلی تواس ام اس ها خوندیم "حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید می رسد ".منتظر سپیده زیبای یلداییتون باشید همیشه .قلب

شاید یلدایی دیگر نباشم ولی امیدوارم دوستای گلم همیشه زنده باشندویلداهایی که صبح صادق داشته باشند روببینند.قدر این بودنها واین بهانه های پر از خاطره روبدونید .بغل

امیدوارم حافظ به همتون یه صبح زیبا زمستونی رو نوید بده .ماچ

در آغاز زمستان هرگز زمستانی مباد بهار آرزوهایتان قلب

شب چله دوستای گلم به یاد ماندنی باد قلب

 

 

پ.ن.یلدا شعر من است ..وقتی هر شب.چله نشین خاطرات توست . حسین پناهی

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()

سلام دوست جونای وبلاگ الیانای شیطون بلاقلب
 
الیاناگلی ما میره مدرسه وحسابی حرفای شیرین برای من وباباش داره وهمینطور از بدو ورود شروع ابلهو آخرش هم برای اینکه تو ذوق فرشته خونمون نخوره با عوض کردن بحث از ثنا اینکار روکرد وکیمیا بی ادب بودوخانوم  معلم دیکته روتند میگه واینا میاریمش بیرون .زبان
شنا دوره تکمیلی هم به اتمام رسید و الی ومربی وکارکنان استخر وخانومایی که میرفتند در اون ساعت به سختی از هم دل کندنقلب .باورتون نمیشه من که داشتم میاوردمش همه همچین گردن کج کردن هر کدوم ی چیزی میگفتن یکی میگفت آخه مثل خودتون آرومه ...مژه(مثل من )یکی میگفت من خیلی دخترتون رودوست دارمبغل .یکی میگفت هم خوشگل هم خیلی مودب وآروم ....تعجبیعنی خدایاشکرت نه برای زیبایی که هر چه دادی به همه کس  زیباست ماچولی برای اینکه کسی ازش ناراضی رفتاری نیست و سلامته .بغل
                                 
ما همینطور هی پشت هم سوپرایز میشیم بغلتوسط دوستای خیلی خوب ودوست داشتنی وبلاگستان قلببعد از قرار قبلی اینبار بعد از یه ماه ونیم دوباره ما یه قرار وبلاگی داشتیم که خیلی خوشحالیم از اینکه دوستان این افتخار رو نصیبمون میکنند تا روی ماهشون رو از نزدیک ببینیمقلب .آری اینبار مامان نگار وسیاوش عزیز قلبقدم رو چشم ما گذاشتن که روزهای خیلی خوب رو باهم داشتیماز خود راضی .وای من عاشق سیاووش بیدم و واقعا از دیدنش خوشحال شدمماچ .یه پسمل آروم ودوست داشتنی با یه مامان نازوخیلی دوستداشتنی تر ماچماچ.خاله نگار با دادن هدیه های خوشگل به الیانا ومامان آزاده حسابی شرمندمون کردخجالت وامیدوارم جبران کنم قلب.الیانا که انقد خاله نگار خاله نگار کرد کلافهفکر کنم نگار جون هنوز تو گوشش صدای الیانا باشهزبان.تازه خودشم وقتی داشت طبق عادت شب جمعه میرفت خونه مامان جونش به خاله نگار گفت :حالا من میرم دیگه راحت میشینیشخند .ولی من یعنی مامان آزاده خیلی دلم تنگ میشه وقتی یهویی دوستای گلم میرند امیدوارم زود زود بینمتون .خدا به همراتون و به امید دیدار بغل
 
عاشق جفتتونم قلب
 
 
این جوجه خروس مامان آزاده استزبان که خاله نگار با یه تغییر کوچولو و گذاشتن عینک براش کشید والی رنگ آمیزی کرد.قلب
 
                                  
 
پ.ن
ویسلاوا شیمبورسکا / تنها آن‌چه انسانی است می‌تواند بیگانه شود.
.........................
آه چقدر مرزهای خاکی آدم‌ها ترک‌دارند!
چقدر ابر، بی‌جواز از فراز آن‌ها عبور می‌کند.
چقدر شن می‌ریزد از کشوری به کشور دیگر
چقدر سنگ‌ریزه با پرش‌هایی تحریک‌آمیز!

آیا لازم است هر پرنده‌ای را که پرواز می‌کند
یا همین حالا دارد روی میله‌ی "عبور ممنوع" می‌نشیند، ذکر کنم؟
کافی‌ست گنجشکی باشد، دمش خارجی است و
نوکش اما هنوز این‌جایی‌ست
و هم‌چنان و هم‌چنان وول می‌خورد!

از حشرات بی‌شمار کفایت می‌کنم به مورچه.
سر راهش میان کفش‌های مرزبان
خود را موظف نمی‌داند پاسخ دهد به پرسش از کجا به کجا.

آخ تمام بی‌نظمی را ببین
گسترده بر قاره‌ها!
آخر آیا این مندارچه‌ای نیست که از راه رود
صدهزارمین برگچه را از ساحل روبه‌رو می‌آورد به قاچاق؟
آخر چه کسی جز ماهی مرکب با بازوی گستاخانه درازش
تجاوز می‌کند از حدود آب‌های ساحلی؟
آیا می‌شود راجع به نظمِ نسبی صحبت کرد؟
حتا ستارگان را نمی‌توان جابه‌جا کرد
تا معلوم باشد کدام‌یک برای چه کسی می‌درخشد؟

و این گستره‌ی نکوهیدنی مه!
و گرد و خاک کردن دشت بر تمام وسعتش،
گو اصلن نباشد به دو نیم!
و پخش صداها در امواج خوش‌خرام هوا:
فراخوان به جیغ و غلغل‌های پر معنا!

تنها آن‌چه انسانی است می‌تواند بیگانه شود.
مابقی، جنگل‌های آمیخته و فعالیت زیرزمینی کرم و موش و باد در زمین.
 
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٧ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()

سلام مهربوناقلب

چند روز قبل از عید غدیر من ناخوش احوال بودم و در روز عید غدیر به اوجش رسید و کارمون رسید به اینکه سرم واینا لبخندغروب وقتی  رفتیم الی خانوم رو از خونه مادرجونش برگردونیم دیدم الیانا توخوابه ..رفتم سراغش دیدم الیانا یه گوله آتیش و صورتش هم مثل لبو سرخ شده نگوکه تب کرده بود توخوابنگران .خلاصه من پا از درمانگاه بیرون نذاشته دوباره برگشتیم الیانا رورسوندیم اونجا ناراحتکه الیانا از اونجاییی که وقتی تب میکنه به راحتی تبش پایین نمیاد به نگرانی واحوال بد من اضافه شد وخدا روشکر با سرم وشیاف وآمپول بتامتازون واینا بعد از 1ساعت ونیم تبش قطع شد.افسوسبا اینکه من قبل از اینکه برسیم درمانگاه یه شیاف براش گذاشتم هیچ تاثیری نداشت .از نوزادی همینطور بود یادم میاد وقتی نوزاد بود با شربت بروفن تبش روکنترل میکردیم نه اینکه قطع بشه فقط کنترل میشد ....امیدوارم حالا حالا ها دیگه از تب خبری نباشه.فرشته

                                

عشقش به پدرش دیگه داره منو حسابی حسود میکنه .:دی یه شب که خونه مامان جونش بود خواب دیده که من مردم و کلی گریه واینا گریهوتو خواب مامان جونش بیدارش کرد وبا گریه خوابش روبراش تعریف کرد .مامان جونش هم در جواب گفت :اگه ببینی یکی مرده یعنی عمرش زیاد میشه از خود راضی.وقتی باباش رودید براش تعریف کرد وگفت :کاش یه شب خواب توروببینم بابا که عمرت زیادتر از مامان بشهمتفکر

داشتیم عکس مینداختیم سه تایی  که عموش گفت ااا نور زیاد خورده به آزاده عکسش میسوزه و الیانا زیر لب :خدا روشکر بابام نسوزه مامانم سوخت حالاااااااعصبانیتا دید من شنیدم میگه نه مامانم هم نسوزه :دی

                                  

میشه با یه دعای کوچیک حواس خدا روبه خودمون پرت کنیم فرشتهمیشه برای یه دختر گل و دوستداشتنی که همش 7سالش وفردا عمل آنژیوداره دعا کنید.انرژیهای مثبتتون حتما کار سازه مثل همیشهقلب

                           

 
مهم نیست کی مقصر است
باور کن مهم این است که یادمان باشد عمرمان کوتاه است
در پایا...ن زندگی خواهیم گفت:
کاش فقط چند لحظه بیشتر فرصت داشتیم
تا خوب بهم نگاه کنیم و همه ناگفته های مهر آمیز یک عمر را در چند ثانیه بگوییم♥
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()


Design By : Pichak