شیطون بلای خونه ما
به نام خدای پروانه ها
خانوم خانومای خونه ما از سفر برگشتند .باتجربه های جدید به همراه پدر
مطمئنا خیلی بهشون خوش گذشته و بابای مهربونش هم حسابی براش سنگ تموم گذاشت تا یه سفربه یاد موندنی باشه براش 
از اس ام اس دادنش که تمومی نداشت :
مامان بیدار شدم .
مامان هستیم پاساژ...
مامان داره برف میباره .
یه چیزی هم از فیس بوک یکی ازدوستان خونده بودم وبهش میگفتم وقتی تو سفر بود برام نوشت و فرستاد:دوست دالم یخلده ..قد یه سوکس ملده ..سلت کلاه گذاشتم ...سوکسه هنوز نملده 
متاسفانه نمیدونم دلیلش چی بود جواب اس ام اسهای من دیر بهش میرسید میگفت مامان لطفا جوابمو بده
کلا گوشی باباش خارج از دسترس بود والی خانوم فقط میتونست بهم اس بده وجواب منو دریافت کنه 
ظاهرا یه زلزله اطراف مشهد اوم واونجا روتکونید یکم ..منهم از همه جا بی خبر بودم که دیدم شبش زنگید به من مامان خوبی ؟واقعا چه مامانی هستی نمی پرسی زلزله اومد دخترت چطوره !!!!!
از قول بابای الی که :آزاده الی خیلی رفتارش شبیه به توبیدوقتی دوست نداره من یه چیزی روتوجمع عنوان کنم میکشیدم کنار که حتما باید میگفتی وهی ریز ریز زیر لب با خودش میحرفید 
رفتند برای خرید که الا وبلا برای مامان این بلوز رو باید بخری و بابای بیچاره که از سخت پسندی مامان آزاده خبر داشت گفت نه مامانت نمی پسنده.. که وقتی ازفروشگاه اومدند بیرون بغضش ترکید که چرا برای مامانم نمیخری مامانم دوست داره
که بعد از حرف زدن با منوتوضیح لباس مورد نظر همراه با رنگ واینا گفتم بگیره ونخواستم دلش بشکنه به هر حال سلیقه خودش بود وبرام خیلی زیبا وبا ارزشه 
سوغاتیهای من 
کلی تو مسیر برف بازی کرد و به خودش خوشگذروند
ساعتوکاملا یاد گرفته وخیلی دقیق زمان روبهم اعلام میکنه وشده ساعت گویای مامان آزاده 
پ.ن1.
سلام وممنون از همه تبریکای صمیمانه وآرزوهای قشنگتون برای هم تولدیهایی که جای خودشان در تولد وبلاگی من خالی بود .امیدوارم همیشه همه سلامت وشاد وهزار سال زنده باشند همچنین این دو عزیز ما 

میبینم که هوا حسابی بهاریه واز زمستون ما خبری نیست انگار همه چیز داره واقعا عوض میشه همه چیز داره باهم عوض میشه آدما وفصلها که دیگه حسابی روی همدیگه رو توعوض شدن دارند کم میکنند.
این هوا که عوض شد زمین اومد یه تکونی به ما داد.بله یه زلزله 9شب پیش اومد وحسابی تکونیدمون.ما هم مهمون داشتیم که بنده با احساس لرزش بی توجه به بقیه دویدم توحیاط :دی بابای خونه توحیاط بودند وداشتند بساط کباب رو راه مینداختند که یه نگاه به من انداخت وگفت پس کو بچه
که تا بیام برگردم دیدم طفلکی بابام بغلش کرده دارندمیان به حیاط اینجا بود که مادریمون ثابت شد
ولی الیانا بر خلاف ما به خاطر آموزشی که دیده بود رفت در بین چارچوب در وایستاد و به گفته بابام میگفت:الی که اصرار داشت شما هم نرید برید توچار چوب در وایستید .

امروز نفسمان به همراه پدر به سفر رفتند واین هم از دومین سفر این شیطون بلا وپدر جانشان بید
.از وقتی راه افتاده هی بهم از گوشی باباش اس میده .عاشق این غلط املایی هاش هستم .اس ام اس هاش خیلی جالبه مثلا اولیش این بود :سلام خوبی ماما؟راستشوبخای دلم تنگ اون روزاشدمامان دارم باهات خوروسی حرف میزنما.(راستشوبخوای دلم تنگ اون روزا شد(نیدونم منظورش کدوم روزه:دی )دارم باهات خروسی حرف میزنم یه جور حرف زدنیه که الی فقط با من حرف میزنه وگاها با خاله ش وخیلی شیرینه ومیدونه من چقدر عاشق این حرف زدنش هستم)

وبه اندازه ای که خونه میحرفید هی از کاراشون بهم اس میده خلاصه نمیذاره جای خالیشوحس کنم .میگه به به چه آهنگهایی.. میگم اا همونکه من دوست دارم میگه نه منزور(منظور)از این آهنگهای امروزیه نه قدیمی .
رفتند شام خوردند :مامان کباب خوردیم خیلی خوشمزه بود یکم گرون بود ولی ارزششو داشت می ارزید .
خلاصه من از همین الان دلتنگتم تا برگردی جوجه من خدا و دلم به همرات خوش بگذره
پ.ن حتما زندگی ارزشش به این است که آدم دور شوداز آدم وهنوز فکر آدم مشغولش باشد..نگرانش باشد..دلواپسش باشد..حتما ارزشش به این است که آدم نباید آدمی باشد که سریع فراموش کند.
سپاسگزارم از خدا برای انتخابم کاش وقتی برایش خاص شدم یه فکری به حالم میکرد تا جنبه اشو داشته باشم ویا راستی "تو" واقعا همان فرستاده اش باشی . یوقتایی شرایط رو با هر آسمون ریسمونی بدتر میکنیم ونمیدانیم از خود چه میسازیم .چقدر خوبه از همینی که هستیم خودواقعیمون مون روفراموش نکنیم.از ذهن تا دهن به قول گفتنیها فقط یه نقطه فاصله است .فکر نکنیم هر چه از دهن آمد.می شود باور دیگران خیر توباور نکن .....
ستـــــــــــــــــاره ای بدرخشید وماه مجلس شد 
گلــــــــــــم..
مهــــــــــــــــربانم..
خـــــــوبم..
فــــــــــــــــــــرشته ام..
نازنینـــــــــــــم..
غمــــــخوارم...
مــــادرم...
مــــــــــــــادرم
تــــــــــــــــــــــــــــــــــــولدت مبـــــــــــــــارک.
خوش به حالم که خدا مهربانتـــــــــرین وصبورتــــــــرین وخوش قلب ترین فرشته اش
را برای من در چنین روزی آفرید
."تــــــو" ایی که از عصاره همه مهربانی وعاطفه ها آفریده شدی
. "تــــــــو"ایی که هر بار که دلت را شکستم باز با گفتن "مامان" بلندتر از قبل پاسخم دادی
.اینروزها که بر موهای سپیدم افزوده میشه بیشتر شرمنده ات میشوم
.تاوان موهای سپیدت هزاران به جان خریدن درد بود وپنهان کردنش با سکوت تا مبادا دلمان بلرزد از ناراحتیت وهنوز وهمیشه نگرانمان هستی
. تمام لحظه های آرامی که میتوانستی داشته باشی وبرای من از خود صلب کردی را نمیتوانم پاسخ گوباشم هر چه کنم وبگویم بازهم برایت نکردم آنچه را که باید کرد
.هنوز وقتی مرا برای دلگرم شدن در کنارت برای کاری همراه میخواهی هزار بار به من میگویی "ببخشید مزاحمت میشم "نمیدونی اون لحظه میخوام کر بشم ونشنوم که با این کلامت عذابم میدهی
.کاش اینهمه دوست داشتنی بودنت که کسی نیست دوستت نداشته باشد ومن یه وقتهایی حسودیم میشه روبه من هم یاد میدادی
دلم میخواد از قلب بزرگی که داری من هم داشتم
. مامان خوبم میخوام وجود نازنینت تکیه گاهی برای بودنم باشه تا هستم
.
بر قــــــــــــــــرار باش تا بیقــــــــــــــــرارتــــــــــــــــــ نبـــــــــاشم

و فردا همراه با تولد مامان عزیزم تـــــولد دوست عزیزم هم هست که همیشه روز تـــولدشون در خاطرم خواهد ماند
.آرشـــــــــــــام عزیز در همین جا تــــــــــولد شما دوست عزیز رو از طرف خودم والیــــانا و بابا احمد از صمیم قلب تبریک میگیم وآرزوی بهترین روزهایی که آرزویش را داری برایت آرزومندم .وهمه آرزوهایت در دسترس باشند ودست یافتنی .غمهایت کوتاه باشد و شادیهایت هر چند اگر کم باشد ولی همیشه وهر روز در کنارت پرسه بزند ولبخند به لبت بنشاند. زندگیت را با لبخند هایت نگاه کن نه با اشکهایت ..سالهای عمرت را با دوستانت بشمار نه با تعداد شمعهای روی کیک تــــــــولدت.گذرا نباشد لحظه های خوشبختیت .... 
دنیای پیش رویتــــــــــــــــــ روشن.............

پ.ن :دوست .تقدیر گریزناپذیر ما نیست.برادر خواهر پسرخاله ودختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.دوستی انتخاب است.انتخابی دو طرفه که حد ومرز ونوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف میشوند.
اگر میدانستم که این آخرین باری است که از این در میگذری، تو را در دستانم میگرفتم و میبوسیدم و یک بار دیگر هم که شده اسمت را بر زبان میآوردم.
اگر میدانستم که این آخرین باری است که صدای تو را میشنوم، تک تک واژههایت را با دقت گوش میدادم تا بتوانم آن را برای خودم بارها و بارها بشنوم.
اگر میدانستم این آخرین باری است که تو را میبینم، به تو میگفتم که دوستت دارم .
به فرشته ها سپردم ببوسنت الان کجا میتونی باشی
12دی تولد پسر دوست داشتنی وعزیز دل خاله سیاووش گل بید که یه عالمه ارزوهای قشنگ وروزهای خوش براش ارزومیکنم .



تـــــــــــــــــــــــــــــــــولدت ستـــــــــــــــــــــــــــــتاره بارون 
یلدا قشنگتون به همراه فرشته هاتون حتما به همتون خوش گذشته وامیدوارم صد شب یلدا روکنار هم تجربه کنید .



.وقتی ازش پرسیدیم فقط سکوت کرد ولی خانومش گفت به مامان قول بده منبعد برگه هاتو نشونش بدی .وقتی قول داد معلمش بغلش کرد
وگفت تو که اینقد قشنگ حرف میزنی واینقد باهوشی چرا باید توامتحانات دقت نکنی عزیزم.و در جواب الی فقط
.
.جمعه میگفت باید با خانوم معلم صحبت کنم فعلا یکیو به جای من بذاره برای شیر دادن .من که نمیتونم دو تا مسئولیت باهم داشته باشم برام سخته .
ولی من نزدیکیهای ساعت11 بود که رفتم بوسیدمش ومحکم بغلش کردم
خیلی دوستدارم وقتی خوابه میبوسمش چون هیچ دفاعی از خودش نمیکنه
ولی چشمتون روز بد نبینه با این کارمن الیانا بیدار شد وهر کاری کرد دوباره بخوابه نمیتونست گریه میکرد بیا وببین
باباش سعی کرد آرومش کنه .همش میگفت مامان بیدارم کرد حالا من صبح دیر میرسم مدرسه اینهم از محبت بی موقع من .
از ته دلم خوشحال شدم الیانا رفته خرید اونم کتاب وبه سلیقه خودش انتخاب کرده وبا علاقه آورده خونه .(اسم اولین کتابهایی که خودت رفتی واز نمیاشگاه کتاب مدرسه ات خریدی رواینجا مینویسم که خودتم بعدها بدونی :آدم برفی های جادویی/درون بدن شما چه چیزی است؟/بچه ها بهار را صدا کنید!/حضرت یونس ع/کاش بادبادک بودم/آب مایه حیات است/هری که کمک زیادی میکرد/لونا که زیادی کنجکاو بود/ویلیام که زیادی کار میکرد)
من که اون شب تا صبح کابوس دیدم....کاش بچه ها بدونند یوقتایی سختگیری واجازه ندادنامون به نفعشونه واینقدر سریع قضاوت نکنند تادل مامانی مثل من بشکنه

معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید
یلدا ..مجالیست برای تکرار هر آنچه روزگاری ..سرمشق خوبیهایمان بوده اندوامروز بر روی طاقچه عادتهایمان غبار میگیرند.
امشب میوه سربسته حرفهایمان را روبروی هم میگذاریم تا طعم شیرین دوستی را به کام زمستانی روزگار بچشانیم .
شیرینی در کنار هم بودن لبخندهای امشب هزار بار بهتر از اشک حسرت ریختن بر مزار جدایی فرداست.
یلدا بهانه است تا به یاد بیاوریم شبهای دراز را چگونه سحر کنیم .چه بسا گاه داریم شبهایی که برایمان هنوز سحر نشدند .ولی اینروزها خیلی تواس ام اس ها خوندیم "حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید می رسد ".منتظر سپیده زیبای یلداییتون باشید همیشه .
شاید یلدایی دیگر نباشم ولی امیدوارم دوستای گلم همیشه زنده باشندویلداهایی که صبح صادق داشته باشند روببینند.قدر این بودنها واین بهانه های پر از خاطره روبدونید .
امیدوارم حافظ به همتون یه صبح زیبا زمستونی رو نوید بده .
در آغاز زمستان هرگز زمستانی مباد بهار آرزوهایتان 
شب چله دوستای گلم به یاد ماندنی باد 

پ.ن.یلدا شعر من است ..وقتی هر شب.چله نشین خاطرات توست . حسین پناهی

و آخرش هم برای اینکه تو ذوق فرشته خونمون نخوره با عوض کردن بحث از ثنا اینکار روکرد وکیمیا بی ادب بودوخانوم معلم دیکته روتند میگه واینا میاریمش بیرون .
.باورتون نمیشه من که داشتم میاوردمش همه همچین گردن کج کردن هر کدوم ی چیزی میگفتن یکی میگفت آخه مثل خودتون آرومه ...
(مثل من )یکی میگفت من خیلی دخترتون رودوست دارم
.یکی میگفت هم خوشگل هم خیلی مودب وآروم ....
یعنی خدایاشکرت نه برای زیبایی که هر چه دادی به همه کس زیباست
ولی برای اینکه کسی ازش ناراضی رفتاری نیست و سلامته .

توسط دوستای خیلی خوب ودوست داشتنی وبلاگستان
بعد از قرار قبلی اینبار بعد از یه ماه ونیم دوباره ما یه قرار وبلاگی داشتیم که خیلی خوشحالیم از اینکه دوستان این افتخار رو نصیبمون میکنند تا روی ماهشون رو از نزدیک ببینیم
.آری اینبار مامان نگار وسیاوش عزیز
قدم رو چشم ما گذاشتن که روزهای خیلی خوب رو باهم داشتیم
.وای من عاشق سیاووش بیدم و واقعا از دیدنش خوشحال شدم
.یه پسمل آروم ودوست داشتنی با یه مامان نازوخیلی دوستداشتنی تر 
.خاله نگار با دادن هدیه های خوشگل به الیانا ومامان آزاده حسابی شرمندمون کرد
وامیدوارم جبران کنم
.الیانا که انقد خاله نگار خاله نگار کرد
فکر کنم نگار جون هنوز تو گوشش صدای الیانا باشه
.تازه خودشم وقتی داشت طبق عادت شب جمعه میرفت خونه مامان جونش به خاله نگار گفت :حالا من میرم دیگه راحت میشی
.ولی من یعنی مامان آزاده خیلی دلم تنگ میشه وقتی یهویی دوستای گلم میرند امیدوارم زود زود بینمتون .خدا به همراتون و به امید دیدار 

که خاله نگار با یه تغییر کوچولو و گذاشتن عینک براش کشید والی رنگ آمیزی کرد.

.........................
آه چقدر مرزهای خاکی آدمها ترکدارند!
چقدر ابر، بیجواز از فراز آنها عبور میکند.
چقدر شن میریزد از کشوری به کشور دیگر
چقدر سنگریزه با پرشهایی تحریکآمیز!
آیا لازم است هر پرندهای را که پرواز میکند
یا همین حالا دارد روی میلهی "عبور ممنوع" مینشیند، ذکر کنم؟
کافیست گنجشکی باشد، دمش خارجی است و
نوکش اما هنوز اینجاییست
و همچنان و همچنان وول میخورد!
از حشرات بیشمار کفایت میکنم به مورچه.
سر راهش میان کفشهای مرزبان
خود را موظف نمیداند پاسخ دهد به پرسش از کجا به کجا.
آخ تمام بینظمی را ببین
گسترده بر قارهها!
آخر آیا این مندارچهای نیست که از راه رود
صدهزارمین برگچه را از ساحل روبهرو میآورد به قاچاق؟
آخر چه کسی جز ماهی مرکب با بازوی گستاخانه درازش
تجاوز میکند از حدود آبهای ساحلی؟
آیا میشود راجع به نظمِ نسبی صحبت کرد؟
حتا ستارگان را نمیتوان جابهجا کرد
تا معلوم باشد کدامیک برای چه کسی میدرخشد؟
و این گسترهی نکوهیدنی مه!
و گرد و خاک کردن دشت بر تمام وسعتش،
گو اصلن نباشد به دو نیم!
و پخش صداها در امواج خوشخرام هوا:
فراخوان به جیغ و غلغلهای پر معنا!
تنها آنچه انسانی است میتواند بیگانه شود.
مابقی، جنگلهای آمیخته و فعالیت زیرزمینی کرم و موش و باد در زمین.
سلام مهربونا
چند روز قبل از عید غدیر من ناخوش احوال بودم و در روز عید غدیر به اوجش رسید و کارمون رسید به اینکه سرم واینا
غروب وقتی رفتیم الی خانوم رو از خونه مادرجونش برگردونیم دیدم الیانا توخوابه ..رفتم سراغش دیدم الیانا یه گوله آتیش و صورتش هم مثل لبو سرخ شده نگوکه تب کرده بود توخواب
.خلاصه من پا از درمانگاه بیرون نذاشته دوباره برگشتیم الیانا رورسوندیم اونجا
که الیانا از اونجاییی که وقتی تب میکنه به راحتی تبش پایین نمیاد به نگرانی واحوال بد من اضافه شد وخدا روشکر با سرم وشیاف وآمپول بتامتازون واینا بعد از 1ساعت ونیم تبش قطع شد.
با اینکه من قبل از اینکه برسیم درمانگاه یه شیاف براش گذاشتم هیچ تاثیری نداشت .از نوزادی همینطور بود یادم میاد وقتی نوزاد بود با شربت بروفن تبش روکنترل میکردیم نه اینکه قطع بشه فقط کنترل میشد ....امیدوارم حالا حالا ها دیگه از تب خبری نباشه.

عشقش به پدرش دیگه داره منو حسابی حسود میکنه .:دی یه شب که خونه مامان جونش بود خواب دیده که من مردم و کلی گریه واینا
وتو خواب مامان جونش بیدارش کرد وبا گریه خوابش روبراش تعریف کرد .مامان جونش هم در جواب گفت :اگه ببینی یکی مرده یعنی عمرش زیاد میشه
.وقتی باباش رودید براش تعریف کرد وگفت :کاش یه شب خواب توروببینم بابا که عمرت زیادتر از مامان بشه
داشتیم عکس مینداختیم سه تایی که عموش گفت ااا نور زیاد خورده به آزاده عکسش میسوزه و الیانا زیر لب :خدا روشکر بابام نسوزه مامانم سوخت حالااااااا
تا دید من شنیدم میگه نه مامانم هم نسوزه :دی

میشه با یه دعای کوچیک حواس خدا روبه خودمون پرت کنیم
میشه برای یه دختر گل و دوستداشتنی که همش 7سالش وفردا عمل آنژیوداره دعا کنید.انرژیهای مثبتتون حتما کار سازه مثل همیشه

باور کن مهم این است که یادمان باشد عمرمان کوتاه است
در پایا...ن زندگی خواهیم گفت:
کاش فقط چند لحظه بیشتر فرصت داشتیم
تا خوب بهم نگاه کنیم و همه ناگفته های مهر آمیز یک عمر را در چند ثانیه بگوییم♥
| Design By : Pichak |


