شیطون بلای خونه ما

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود،

 ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ،

 ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم....

 

روزهای الیانا هم داره میگذره با مدرسه وکلاسهاش وتو خونه هم با شیطنتهاش ..شیطان

یه مشکل داره که زمان نوشتن املا بعضی کلمات رو جا میندازهنگران

اینروزا تصمیم گرفته یه معلم بشه واز من خواسته به بچه های دوستان که کوچیکتر از خودش هستند بخوام بیان تو کلاساش شرکت کنند :دی کلی هم تو خونه شاگرد های تخیلی داره با اسم های مختلف..از تاخیرشون ناراحت میشه تهدیدشون هم میکنه خنده یادمه ما هم بچه بودیم خیلی دوست داشتیم معلم بشیم:دی

کیک پزی ادامه داره ولی بعد آماده شدن کل آشپزخونه میمونه واسه من که تمیزش کنم کلافه.وقتی گله میکنم از بهم ریختن آشپزخونه بهش بر میخوره ومیگه "من اینهمه زحمت میکشم خوشحالت کنم نباید با من این رفتار روداشته باشی".متفکر

یکم باباش از دستش ناراحت بود ومحرومش کرد  از بعضی چیزا رفت رو تخته وایت بردش نوشت"خداحافظ روزهای خوب ..سلام روزهای بد"

 

پ.ن دوستای گلم  میخواستم ازتون کمک بگیرم یه اسم دختر که ترجیحا آخرش نا یا آ داشته باشه بهم پیشنهاد بدین .

انسان برای آنکه حافظه اش خوب کار کند ٬ به دوستی نیاز دارد . گذشته را به یاد آوردن،‌ آن را همیشه با خود داشتن ٬ شاید شرط لازم برای حفظ آن چیزی ست که تمامیت ِ من ِ آدمی نامیده میشود . برای آنکه ؛من؛ کوچک نگردد برای آنکه حجمش حفظ شود ٬ باید خاطرات را همچون گلهای درون گلدان ٬ آبیاری کرد و این مستلزم تماس ِ منظم با شاهدان ِ گذشته ٬‌یعنی دوستان است . آنان آینه ی ما هستند ٬ حافظه ی ما هستند . از آنان هیچ خواسته نمی شود ٬ مگر آنکه گاه گاه این اینه را برق اندازند تا بتوانیم خود را در آن ببینیم. " هویت میلان کوندرا"

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٤ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()

میشنـــــــــــوی

دنیــــــــا دو روز استـــــــــ

"تو" هم بخنــــــــــــــد

 

ســـــــــلام

پایـــــــیز اومــد!! قلبخیلی منتظرش بودم و امــروز به یه چشــم بر هم زدن ۱۵روز از رقــــص بــرگهایی که پاییــز را بهــانه کـــــردند تا چرخان چرخان ازساقه ها دور شوند گذشت .وقتی روی برگهــــا قدم میزنم  و صدای خـــش خــش اونا رومیشنوم احســــاس خوبی دارم .امسال پاییـــــــــــــــــزش واقعا پاییــــــــــزه........

ما اولین روز پاییز  رو کاملا حــــس کـــردیم چون زیر بــرگــهای درختای جنگل بودیم وهمینطور با بــاد میـچرخیدند و میرقصیـــدند تا برسنــد زمین فوق العــــاده  تماشایی بودقلب.دیدن این زیبـــایی و ایـن هوای خوب رو مدیون مهمانـهای بسیار بسیار عزیــزمون هستیم که به لطف اونا اون روز رو تجربه کردیــم.مهمونای عزیزمون از دوستـــای وبلاگی به همراه خانـــواده بسیار بسیار دوست داشتنیشون قلبکه بودن با اونها برامون خیلی لــذت بخش بود واصلا زمان روحس نکـــردیم .آرشـــــام عزیز و خانواده محترمشــون این افتخـــار رونصیبمــون کردند که ما رو از وجـــودشون با خبرکننــد وببینیمشـــون.امیـــدوارم به خودشون خوش گذشتـــه باشه والا ما که خیلی بهمــــون خوش گذشت و الی هم نــذاشت  آرشــام خان ازمردم آزاری وشیطنتـاش در امان باشه خجالت.امیدوارم باز هم در خدمتشون باشیم مخصوصا خواهرزاده های خوشگل و نازنینــش که خیلی خیلی دلم براشون تنگ شدهماچ.

سوم مـــــهر هم الی مثل همه بچه ها علاقمنـــد به تحصیل و عـــلم ودانـــش دروغگوراهی دبستانش شد وسال دوم رو شروع کرد.خوشبختانه همیشه شیفت صبح هست ورفت و اومدش بیشتر با پــــــدرشهلبخند .معمولا من صبـــــــح موقع رفتنــش نه اینکه بیـــــدار نباشم نه بیدارم ولی معمولا من بعد از بیدار شدن کلی طول میکشه تا از رختخـــــواب جــدا شمخجالت.الی با باباش صبحــونه میخــوره ویوقتایی با هم بحــث دارند و من از همونـــجا صــداش میزنــم وحل وفصل میکنم:دی

همیشه هم قبل از رفتن میاد محکم بغلـــــــم میکنه ومیبـــوستـــم وتــــازه به من میگه روزخوبی داشته باشی .بغل...واینکه شروع مدرسه وجیـــک جیکـــــهای این دخملان ماابله

دیروزعصر داشتم کتاب میخوندم ..الی اومد منو ممنوع الخروج کرد از اطاق متفکر.ولی کم کم دیدم یه بوهایی داره میاد دیدم تایمر تستر هم خاموش شد و صداش در اومد.تعجب.الی خانوم اومدند چشم بسته ماروبه آشپزخونه راهنمایی کردند وکیکی که درستیدند رونشونمان دادند یعنی اینبار دیگه شوک شدمتعجب کیک درست کرده بود اونم تویه کاسه با آرد وتخم مرغ وشکر وپودرپسته وای نمی دونید چقدر خوشمزه بود وچه برشته شده بود رو کیکش چه طعم گلابی میدادخوشمزه .

روزهایتان آفتابی و شبهایتان مهتابی دوستای مثل هیچکسم  قلب

 

پ.ن اینروزها چقدر آغوشت را کم دارم مادر بزرگم چقدر امن بود.....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٥ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()

روز جهانی دختر بر همه ی دختران بابایی و مامانی خجسته! امید که هر روز  از جهالت جامعه  نسبت به آنان کاسته شود.

 

فرشته های روی زمین این روز بر تمامتان  مبارک باد خصوصاً دخترهای بابایی ..مامانا شماها هم دختر بابایید روزتون مبارک مخصوصا ساناز عزیزم (یواشکی ).

 

پ.ن دل تنگ و دست تنگ و جهان تنگ و کار تنگ از چهار سو گرفته مرا، روزگار تنگ (بیدل نیشابوری)

پ.ن. ممنونم ممنونم از همه اس ام اس ها وکامنتهای تو وبلاگ ممنونم از همتون روی ماه همتون رو میبوسم وروزگارتون ستاره بارون ......

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٧ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()


 Design By : Pichak