شیطون بلای خونه ما

مامان رو مود نیستم لطفا سر به سرم نذارید!!!!

 اما الیانا !!!

و الیانا کتاب و دفتر و مداد به دست راهی اتاق تا ادامه دهد تمرینش رو برای امتحان املا فردایش ....

مامان مگه خاله 22 سالش نیست ؟

چرا عزیزم

مگه دایی 20 سالش نیست ؟

چرا عزیزم درسته

پس چرا دایی علی با خاله اینطوری برخورد کرد .قرار نیست چون ریاضیش خیلی بهتر از خاله است اینجوری باهاش رفتار کنه :)))

 

الیانا:مامان چجوری ما شیکممون تپل میشه ؟

مامان:واسه اینه که غذا میخوریم میره تو شیکممون .

الیانا:کاش میرفت  تو مغزمون بزرگتر میشد.

 

از مزایای خونه مامانی بودنش این بود که کلی چیز از دایی و خاله یاد گرفت مثلا یاد گرفته اتم و کوآنتوم و نمیدونم اصلا درست نوشتم یا نه و رفته به خاله اش میگه تو که داری حقوق بیننملل ( بین الملل )میخونی اصلا میدونی اتم چیه :دی

 

نظرش رو میپرسم از خانه جدید :دوستش دارم ولی اون خونه رو بیشتر دوست داشتم و اونهم مثل من از بقیه نظر می پرسد و در پاسخ به آنها می گوید ولی اصلا حس خوب ندارم .هنوز با این خونه کنار نیومده ....

امتحاناتش تموم شد به شکر خدا و تو کلاس زبانش هم خیلی خوب داره پیش میره و نمره های املای زبانش دارند پی در پی 100 میشند.خودش خیلی خوشحاله فقط روحفظ کردن شعرهای زبانش همیشه نگرانه که جا نندازه کلمات رو .که بنظر من بیشتر برای استرسی هست که داره .و لذت میبرم از تمرین باله اش و یواشکی موقع تمرینش میخوام مثل اون انجام بدم و لی حیف که از تو اینه یهو میفهمه و میشه استاد سخت گیر .

ما هم به لطف خدا یه روز برفی رو تجربه کردیم وقتی رفتم دنبال الی از مدرسه بیارمش تنها بچه ای بود که داشت زیر برف لی لی باز میکرد همونجا گفتم چی بهش بگم وقتی مثل خودمه والانم سرما خورده شدید .ولی خوب میشه مهم اینه میفهمم چه لذتی برد از لحظه های بازی زیر برف .

لالا لالا بخواب ای هستی من ،بخواب آروم نگار و مستی من ،که دنیامون پر از گرگای گشنه است تموم رویاهامون پر ز قصه است ،لالا لالا بخواب ای ماه زیبا ،ببند چشماتو تا عمق یه رویا ،که شاید توی رویا غم نباشه ،تموم رنج و دردامون مون دوا شه ،لالا لالا بخواب ای چرخ گردن ،منو چشم سیاهت کردن افسون ،بخواب آروم که دنیامون تو خوابه ،تموم رنج   و دردامون سرابه ،لالالالا بخواب عطر اقاقی که جای پات رواین دل مونده باقی ،لالالا لا بخواب ای درد شیرین که این قصه   نداره درد دیرین ...

 

 

 

 

مامان نوشت :عزیزم روزهایی که هر سه مان میگذرانیم  روزهاییست که برای مان مثل قبل شاید نباشد اما هیچکدام نمیگذاریم کمتر از قبل شاد باشد و زیبا با حکمت و آزمایشهای الهی به امید پایان شب سیه سپید هست صبوری میکنیم.وخدا رو شکر میکنم تو از هر سه ما قوی تری و دانا تر .مرحم پدر میشوی با حرفهای قشنگت  که شاید من نتوانم و به سراغ من میایی و سراغ جای دردم را میگیری و دستاتو گرم میکنی با نفسات و میذاری رو نقطه دردم و باهاش حرف میزنی .تو همه چیز را درحق من تمام کردی ،برای بودنت چندین بار باید سجده شکر بگذارم . اما اینبار نه نصیحت بلکه میخواهم یادت بیاورم که "نه " گفتن را بی واهمه یاد بگیر هیچ سخت نیست در سه جمله مثبت منفی مثبت بگو که نمی خوای نمی شود نمی توانم تا با نگفتنش در چنگال گرفتاریهای بعدش اسیر نشوی .همیشه حرفهایت را بزن اما بیهوده حرف نزن.

کتاب قلعه حیوانات را چندین بار هست که میخوانم  گاهی بد نیست بعضی چیزها را چند بار خواند پیشنهاد میکنم بخوانید اگر نخواندید ..

پ.ن ابلیس هم میتواند از کتاب مقدس جهتـــــــ منافع خود آیه بیاورد .ویلیام شکسپیر


پ.ن بودا به دهی سفر کرد ...
 زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.
 بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد.
 کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید !
 بودا به کدخدا گفت : یکی از دستانت را به من بده !!!
 کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت.
 آنگاه بودا گفت : حالا کف بزن !!!
 کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند ؟!!
 بودا لبخندی زد و پاسخ داد : هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند.


ممنون از تبریکات دوستای خوبم برای پست قبل...ممنونم از دوستانی که بنا به دلایلی کامنتاشون رو خصوصی میذارن وهمیشه هستند وممنونم از دوستی که همیشه بعد از خوندن وبلاگ الیانا با اس ام اس نظرش رو برام ارسال میکنه این محبتها همیشه به یاد گار میمونه و امیدوارم بچه هامون این ارتباط رو تا همیشه ادامه بدند .

و      من بدقیافه که از ریختم بدت میاد و ایراد از خالقت میگیری برای افریدن من , مجبور نیستی به وبلاگ مزخرف ترم سر بزنی و یا سر بزنند دوستان.به هر چیز توهین که میکنی از شخصیتت هست که به هر حال خودت را به اثبات میرسانی ولی حق نداری به وبلاگ دخترم توهین کنی عزیزم .همین وبلاگ مزخرف ترم برای من خیلی مقدس هست چون پر از لحظه های فرشته معصومم هست .لبخند

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()

زمستان با دی می آید

دیده اید دی که می آید

نرگسها چه دلبری برای ما میکنند با رخسار سپید و زردشان و عطرشان وعطرشان و عطرشان ..آه که مست میکنند آدمی را

انگار بوی بهشت به مشامت میرسد

بوی پرتقال !بوی پرتقال هم می آید.

خورشید و خنده هایش هم دی ماه فرق دارد یک روز آنچنان میدرخشد که می سوزانتت یکروز بی حوصله و ابر بر خود میکشد

دی ماه که می آید "نـــــــــــــرگس " می آید

نرگسی که آفریده دو عاشق است

دو عاشقی که یکیشون هم تولدش دی ماه بود

دو عاشق ،نرگسی را به دنیا هدیه دادند که عطرش از مهربانی به هر جا که میرود پراکنده میشود.

لطافتش مرحم زخم میشود.

ومن و خواهر و برادرهایم را مادر میشود .

وهمسرش را مونس جان .

وتا به یاد دارم نرگس پرستاری بود که هنوز صبوریش و مهربانیش در خاطر بیمارانش و انترنهای آن بیمارستان بر سر زبان است.

وتا به یاد دارم نرگس لحظه ای را مدیون پدر  و مادر عاشقش نشد. او عاشقشان بود و بعد رفتنشان با قلب شکسته روزگار میگذراند.

من چه خوشبختم برای داشتنت مادرم و همیشه بهت حسادتم میشه در محبت کردن و مهربانیت و با احساس بودنت  اینکه کاش بتوانم کمی چون تو باشم.

کنار همه نیست شدن ها و از یاد رفتن ها فقط یک نور کوچک همیشه ته قلبت میماند

وآن نور همیشه پر نور محبتهای بی دریغ مادریست که همیشه ته همه بستنیهای دنیا ...قاشق آخر همه ذرت های دنیا و تکه آخر همه پیتزاهای دنیا را دوست دارد ...

مادری که بی دریغ میبخشد و بی منت میگذرد..

بی حساب دوست دارد و بی توقع نثار می کند ...

میلاد توست ....روزیست که خدا قطره ای از نور وجودش را با خاک آمیخت و دمی از نفس پر مهرش را در ان دمید.میخواهم آسمان دی ماهی امشب ستاره باران باشد بر سرت و هر کدام برایت هدیه ای باشد از معبود...سلامتی و سلامتی و سلامتی بزرگترین چیزی است که من میخواهم برایت از ارحم الراحمین .امسال هدیه ات را از خدا گرفتی و راهی خانه اش خواهی شد و چند روزی نمانده تا سفرت و میدانم بیصبرانه منتظری برای رفتن.

هر چه تار موهایم سپید تر میشود بیشتر  در برابرت خم میشوم ...چیزی ندارم تا تقدیمت کنم که بی نیای از هر چیز تنها قلبم را  در گردنت می آویزم تا بدانی همه وجودم از توست .

گل نرگس خونه همیشه بمان و عطرت را همیشه در خانه برایمان بیافشان 

باش و از روشنایی وجودت لحظه هایمان را لبریز کن

باش...فقط همیشه باش...!

 

 
با بودنت خدا هم هست و زمین میچرخد به دور خورشیدی که تویی...
 

پ . ن رفیق روزهای خوب !

رفیق خوب روزها !

تـــــــــــــــــــــــولدت مبارک

آرشام عزیز

آرزومند شادی حقیقی

خنده هایی از ته دل و آرامش برای تو ام ..امیدوارم هیچوقت غم توی دلت موندنی نباشه...

 

 

پ.ن : کد آهنگ "افشین مقدم زمستون "رو برای وبلاگ میخوام موفق نشدم پیدا کنم .اگه میشناسید سایتی رو که تو اون موجود هست لطفا بهم معرفی کنید .

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٩ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()

در میان همهمه شلوغی ذهن و پیرامون اینروزهای من تنها سمفونی صدای توست که حواسم را از همه چیز پرت میکند .اینروزها که ما حتی یادمان میرفت تو از مدرسه با کی بازگشتی خودت بودی که به بهانه ای به من زنگ میزدی تا یاد بیاندازی که هستی و مبادا خستگی در برم گیرد تا از پای در بیایم.گوشه ای از مکالمه های من و " تـــــو "

الیانا:خیلی مونده که اتاقم کاراش تموم شه ؟هنوز اتاقم سرده ؟

من : بله عزیزم خب یکم صبور باش هنوز مونده تا مرتب شه و ....

الیانا :باشه فک کنم چاره ای غیر این ندارم که صبر کنم .قهر

من در دل  : نمیدانم چه بگویم در برابر اون صدای محزون وبغض کرده ات خنثی

........

الیانا :مامان من فک میکنم امروز اصلا نمیتونم با خودکار درست بنویسم همش بد خط میشه خاله و دایی هم نیستند و مامانی هم دستش درد میکنه میشه یه سر بیای اینجا برام سوال ریاضی رو بگیری .

من:عزیز دلم من باید بعد کلاس برم خونه خیلی کار مونده که باید انجام بدم.یکم طول میکشه تا بیام پیشت.هر کی زودتر اومد بگو بگیره برات .

الیانا : (با ذوقی که میتونستم کاملا حس کنم) پس شام میای خونه مامانی .باشه شما بیا من میدم سوال ریاضی رو هر کی زودتر اومد بگیره .

من در دل : ومن چقدر خوشبختم که تو اینچنین دنبال بهانه میگردی تا منو به اونجا بکشونی و از دلتنگیت دربیای .بغل

...........

الیانا : مامان من امشب هم باید اینجا بمونم .خب دلم میخواد بیام خونه دلم برای شما تنگ شده .

من : و من همون لحظه تصمیم میگیرم که از اونجایی که شرایط خونه مهیا نیست برای اومدنت من بیام پیشت و بهت گفتم : حالا که تو نمیتونی بیای خونه من میام گلم .وشب خوابیدن هم پیشت خونه مامانی میمونم .مژه

الیانا:مامان واقعا میای اینجا ؟!!راستشو بگو من با دروغ مشکل دارما تعجب

من :بله عزیزم مطمئن باش من میام اونجا و میمونم .

الیانا:مامان اگه نمیای بگو با احساسات من بازی نکن لطفا نیشخند

من در دل : آخه تو چه میدونی بازی با احساسات یعنی چه سیب گلاب بغل

.....

برنامه رژیم غذای نوشتم میشه برات بخونم ؟

بله بخون گلم میشنوم.

یه لیوان شیر برای صبحانه و میان وعده در مدرسه نهار خیلی کم عصرونه یه میوه و شام هم نمیخورم.

ولی دریغ از عمل وقتی گرسنگی بیاد سراغت .ودیدنی هستی در لحظه های گرسنگی که دلت چیزاهای میخواد که از گفتنش بدتر گرسنه ات میشه :دی مامان دلم ساندویچ مخصوص همبرگر بابا رو میخواد.دلم پیراشکی گوشت خاله رو میخواد .و اینچنین تو هی سعی داری جلو خوردنت رو بگیری که محاله چشمک

الیانا یکم حساس به نت اومدن و وقت گذاشتنم تونت هست چون به هر حال یوقتایی کاری داره میگم خودت انجام بده الان نمیتونم و بماند که با یه چش غره روبرو میشم ولی انگار نمیبینم .تا اینکه چند روز پیش برام تا رسید خونه اینو تعریف کرد(در تخیلاتش ساخته ):کتابم که صفحه اش در اومد و چسب نزدی رو دوستم دید بهم گفت چرا مامانت برات درستش نمیکنه؟منم به دوستم گفتم آخه مامانم هم میره سر کار هم دانشگاه وقت نداره !!بعد دوستم گفت میدونی دنیا قراره تموم شه ؟گفتم نه مامانم رفته تو سایت خونده که دروغه ! دوستمم گفت چطور مامانت وقت نداره کتابت رو چسب بزنه ولی وقت داره بره تو سایت ! خجالتزبان

خیلی خوشم اومد از اینکه به من یاد آوری کرد اول اولویتها رو باید انجام بدم اونم به شیوه ای خیلی خوب بیان کرد .چشمک

 

 

 

شب یلدای زیبایی بود توام با خستگی من وهمسر جان طفلکی ماچ و مادرم قلبو خواهرمبغل که از بین کار برگشتیم خونه مادرم و مواجه شدیم با یه خونه مرتب شده توسط الیانا گلی که بسی با اینکار همه قربون صدقه اش رفتندبغل.من طلفکی که رمقی نداشتم افتادم یه جا و از جام تکون نخوردم .الیانا و خاله اش میز شب یلدا رو آماده کردند و تنها زحمتی که من به خودم دادم اومدن از مبل رو زمین برای خوردن شام  بود و دوباره برگشت سر جام وشکافتن انار و چیدمان وسایل روی میز که نشسته مرتبشون میکردماوه .ولی مثل هر سال و شاید امسال نمیدونم چرا با حس خیلی خوب باز هم من فال حافظ رو برای خونواده خوندم و در کل شب به یاد ماندنی بود گرچه جای بزرگترهایی که عزیز دلمون بودند ( بابا بزرگ و مامان بزرگ ) خیلی  خالی بودقلب.تو این شبا در کنارهم بودن صفایی داره و به قول پدرم که موقع عکس انداختن میگفت همه اینا دیدنش در اینده لذتی داره که الان کمتر حس میشه .قلب

مامان نوشت: افتادی بلند شو.مثل چتری که باز میشود و بسته میشود.نترس همه خطا میکنیم و اشتباه .اگه بود روی زمین کسی بی خطا دنیا اینگونه نبود .همه ما گاه و شده برای یکبار خطا میکنیم که مدتها برای بخشیدن خودمان هم زمان کم می آوریم و سرزنش میکنیم همه خودمان را .ولی یادت نره میشه شروع کرد و دوباره از نو برای خود همه چیز رو بساز .خطا و اشتباه امروز تو روی برگه امتحانیت هست و میتوانی در امتحان بعدی تکرارش نکنی اینقد که تمرین کنی در تکرار نکردنش .مواظب باش خطایت دلت را نسوزاند و با خودت نگویی ااا من که اینو میدونستم !! من که راه حلش رو بلد بود! من که میدونستم جوابش این میشه !چرا حواسم نبود و اشتباه کردم !اه دلم سوخت وقتی بلد بودم و خطا کردم و نذار یطوری بشه بگی  پس حقمه با همه اینهایی که میدونستم باز خطا کردم و این شد آخرش .از اشتباهت درس بگیر نه اینکه کینه از آن درس به دل بگیری و در صدد انتقام باشی .و برای همیشه بخوای کاری کنی تا از درس ریاضی دور شی و فرار کنی .عامیانه نوشتم تا نه خیلی دور درکشان کنی هر چند برای فهماندن باید به خودت رجوع کنم که زبان زرافه ایت عالی عمل میکند .

پ.ن.تا به حال صدای مرد خانه ام را اینچنین نشنیده بودم که با گریه صدایم کند و بگوید من دوستم را از دست دادم .چنان آشوبی در دلم شد با شنیدن صدایش که فقط میخواستم زودتر برسد.وقتی رسید برای اولین بار اشکهاشو میدیدم که بی اختیار میریزه نا خود آگاه باهاش هم دل شدم و اشکهای من میریخت شاید برای اون اتفاق بد ولی بیشتر برای اینکه مدتها بود ندیده بودم احساساتش رو اینقد شدید بروز بده .معمولا کم پیش اومد در برابر آدم احساساتی مثل من هم پا باشه و خیلی کم میشد در حرفهایش کلمه ای از بروز احساساتش را قاپید .مرد است وجنسیتشون سخت و به قولی مردانه ولی با همه شیر بودنش قلب مانند گنجشکش را آن لحظه میتوانستم در دستم لمس کنم که اینچنین بیقرار برای از دست دادن دوستش میگیریست و برای کودک 6ساله اش دلواپس بود.احساس کردم اشکهایش به من قوت قلب داد که او هم میتواند پر از احساس باشد اما نهان .

پ.ن.این اس ام اس الان از همسری به من رسید :"همین الان وسایلتون جمع کنید با صف برید تو حیاط امروز معلم ندارید "یـــــــادش بخیر "

پ.ن.بعضـــــــی وقتــــــا ما یادمون میره که این مردن که همیـــــــشه هست و این زندگی که همیــــــشگی نیست.جریان زندگی خیلی زود تموم میشه .ولی این مرگ که همیشه جریان داره .(تله فیلم قصه ها و واقعیت )

 

محبـــــت و مهربونیـــــاتون رو سپاس بــــرای دلگـــــرمی دادنـــــم در پست قبل  قلب

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٥ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()


 Design By : Pichak