شیطون بلای خونه ما

پنجره را باز میکنم چه بارانی !!! مانند شراب است این باران مرا مست میکند از دیشب میبارد و میبارد...چشمم رو می بندم یه نفس عمیق میکشم حس میکنم تمام درونم سرد شده چشم را باز می کنم و یه آخ جون چیزی نمونده که من عمیق عطر بهار نارنج را استشمام کنم وای باورم نمیشه خیلی زود بهار رسید و بهار نارنج و بارون بهاری !!!!

خوش آمد میگم به فصل زیبای بهار و بهار نارنج  ....قلب

 

 

نرم نرمک می رسد اینک بهار .....چشمک

بهترین اتفاق در سال 91 برای من هنوز ماندن و اجازه نفس کشیدن و بودن در کنار بهترینهایی که برای ماندنم دست به دعا برداشته بودن و برایشان بودنم مهم بود.بهترینهایی مثل خواهرم که در شرایط بسیار سرنوشت ساز خودش رو وقف من کرد و همینطور که من وزن کم میکردم اونم وزن کم کرد برای احوالم. بهترین مثل خاله عزیزم در سفر به خانه خدا در طوافش منو از یاد نبرد و در اون لحظه کل طواف دور چهارمش رو با یادمن انجام داد و با اینکه به دروغ میگفتم خوبم هربار از همه که تماس میگرفتند حالم رو جویا میشد و این یعنی نگرانم بود مبادا اتفاقی برایم بیفتد ،بهترین مثل مادرم مثل پدرم که چقدر من در بدترین شراطی کم داشتمشون و وقتی برگشتند تمام بغض روزهای نبودشان و دلتنگیم را در آغوش پدر خالی کردم و خیلی آرام در گوشم گفت نگران نباش همه چیز درست میشود.بهترینهایی مثل دوستانم که وقتی خواهرم از دلنگرانیهایشان میگفت آروم و ریز اشک میریختم که من واقعا لیاقتشو دارم یا نه .دوستانی که نبود روزی با اس ام اس های بسیار مثبت به من تلنگر نزنند.و با ختم قران در وبلاگ مامانشون شاید باور نکند چقدر من به داشتن دوستانم افتخار کردم و مغرور .تک تک دوستانم بهترینند!! همه ، حتی "تــــــــو"  نداشتم تا به امروز دوستی که بد باشد.خدایا شکرت برای بودن بهترینهای اطرافم .اونها به من یاد دادند تا صبور باشم ..قوی باشم...سکوت زیبا رو مقدم کنم بر همه رفتارهایی که نمی پسندم..

لبخند را فراموش نکنم حتی اگر توهین کرده باشند..دوست بدارم اگر چه دوست نمیدارند..همین که همه دوستانم هستند و از همه شان همیشه با خبرم خوشحالم بودنشان و لبخندشان آرزوی من هست تا همیشه

بدترین اتفاق 91 برای من کم نبود و دعا میکنم برای گذر همه این بدیها و بودنم سر است بر همه بدیهای 91...

برای الیانا بدترین  اتفاق 91 چیزی بود که من فکر میکنم طعم تلخش تا سالها باهاش  همراه هست و هیچوقت به این راحتی از خاطرش پاک نمیشه .وقتی هم ازش پرسیدم بی لحظه ای وقف همان که فکر میکردم رو به زبان آورد..

و بهترینش  رو وقت ازش پرسیدم  نمیدونست چی بود :دی

برای الیانا بهاریم :

جواز بهار را از سنگینی علفزار موهایت که بگیرم
به جانِ تُنگ ِتَنگ چشمانت می افتم 
که هزاران ماهی به عمق تاریکی شان گم است
سرخی سیب را از لب هایت قول گرفته ام
یک سفره آغوش ِباز از تو
و خودت، آینه ی تمام نمای زیبایی هایت
هفت سین من کامل است

و آرزوی من  برای همه مردم در سال جدید :یه دل خوش !یه دل خوش واقعی ...و همیشه ایام خوشحال زندگی کردن و دور از افسردگی  و دوری و دلتنگی.....

 

با یه روز رفتن به پیشواز 30 اسفندخجالت

 

پ.ن :هوا ابریست
هوایِ سرزمینم را می گویم ... !
قرار است باز هم عید بیاید ...
سالِ نو ...
سالِ جدید ...
سالی که قرار است باز هم ...
با تو تحویل شود ... !
چه فرقی می کند ...
باشی یا نه ...
رو به رویِ من ...
یا رو به رویِ کسانی که دوستت دارند ...
فقط می دانم سخت است ...
عذاب آور است ...
باشی اما ...
دنیایم پُر باشد از * جایِ خالی * ...
باشی اما ...
رو به رویَم تـَهی باشد از حضورت ...
باشی اما ...
انگار که سالهاست ... نیستی ... !
منکه پارسال برایت نوشتم :
*تقویمِ امسالم تموم شد ... بسه ... برگرد ...
بدونِ تو ... محاله ... پایِ این سفره بشینم ...! *
میدانی ؟؟
فکر کنم باز هم کم آوردم ...
به یادِ تک تکِ سالهایی که گذشت و ... نبودی ...
به یادِ تک تک سفره هایِ هفت سینی که باز کردم و ... 
ننشستی ...
به یادِ تک تکِ تخمِ مرغ هایی که رنگ کردم و ...
تو ندیدی ...

به یادِ تک تکِ آرزو هایی که زیرِ لب با بغض تکرار کردم ..
وقتی بلند خواندند :
(( یا مقلب القلوبِ والابصار .......
اما تو ......
باز هم نیامدی ... !
دلم ...
تخمِ مرغ های بی رنگ و سفید می خواهد ...
دلم ...
یک عالمه نذر و دعا می خواهد ...
دلم ...
یک خانه یِ بدونِ جعبه یِ مکعبِ جادویی می خواهد ...
با یک عالمه برفک های سیاه و سفید ...
که بهانه ایی باشد برای تر شدن گونه هایم ...
دلم ...
یک عالمه آیینه هایِ بدونِ شمعدانی می خواهد ...
دلم ...
یک قران می خواهد و ...
یک رحلِ چوبی ... 
سماق و ...
سرکه و ...
سکه و ...
سمنو و ...
ماهی هم ... پیشکشِ همه منتظرانه بهار ...
من ...
فقط ...
یک سیب می خواهم ...
که از دستانِ تو چیده شود ...
همین ...
+ فکر کنم باز هم باید مث پارسال ...
بی حضورِ چشمانت ...
بنویسم :
تو بخند ...
تو ... فقط بخند ...
باور کن ...
بی خنده یِ تو ...
سالِ من ... نو ... نمی شود ... ! 
+ و ...
تو ...
باز هم ...
باور نکن ...

 

دوستتــــــــــون دارم با تمــــــــــام وجــــــــــودم قلب

بهارتون سبـــز سبـــز

نو روزتون مبارک

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٩ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()

دارم تمرین می کنم میان آنقدر ها بنویسم .دارم تمرین میکنم میان این همه مشغله باشم.دارم تمرین میکنم میان این همه سر درگمی پیدا باشم.دارم تمرین میکنم میان اینهمه نفرتها دوست بدارم.دارم تمرین میکنم میان همه نداریهایم دارا ترین باشم .دارم تمرین میکنم با داشتن درد بی درد باشم.دارم تمرین میکنم در بیخوابی و بیداریهای گاه و بیگاه شبانه با گریه کمی آرام گیرم و بعد بخوابم .دارم تمرین میکنم کمی کرگدن باشم.دارم تمرین میکنم برایت کمی دروغ ببافم تا شبهایی که پدر نیست گرم به خواب بروی . دارم تمرین میکنم قوی باشم تا بلکه یاد بگیرم انسان نباید شیشه باشد انسان باید صخره و آهن و سنگ باشد اما قلبش مهربان و بخشنده .دارم تمرین میکنم غصه هایم را پنهان کنم پشت توده ابر حرفهایم .دارم تمرین میکنم بی غصه بنویسم و شاد و مثبت و پر انرژی بنظر برسم.اما این آخری سخت است ...اینروزها برای مرد زندگی خودم و تعدادی از  مردهای ایران زمین نگرانم که دوست ندارند حتی تا فردا باشند چه برسد به عید مردانی که نان که در نمی آورند هیچ دیگر نا ندارند مردانی که اینروزها چقدر بلد شدند حرف بزنند و تعریف کنند از کفش و لباسهای کودکانشان  تا بلکه خرید عید کمرشان را بیشتر خم نکند و شرمنده تر نشوند.مردانی که در جواب همسرانشان می زنند به شانه همسر و می گویند درست میشه .مردانی که "کلیه" هایشان را میفروشند تا کلیه بدهی هایشان داده شود .و نگرانم...

 باشد تا بهترین ها برای همه مردهای سرزمینم در این روزهای پایانی رقم بخورد و هیچ مردی شرمنده و هیچ خانواده ای بدون بابای خونه به استقبال بهار نرود.

الیانا گلی من تعطیل شد و از امروز خوش خوشانش هست و خونه دار شده :دی

چهارشنبه یه جشن تو کلاسشون گرفتند و همه با لباس عیدشون رفتند و ظاهرا خیلی به الیانا خوش نگذشت .فکر میکنم برای خاطر معلم بی حس و حالشون باشه .ظاهرا الیانا شعر فامیل دور رو خونده بود تو کلاس و بچه ها خیلی خوششون اومده بود و هی میخواستند بازم بخونه و تکرار کنند:

سیزده بدر شد هندونه دستم لا در شد هندونه ........خلاصه ددر دودوره  و اینا

کلاس هیپ هاپ و باله هم تموم شد و پایانش رو جشن گرفتند.مربی هیپ هاپ الی اهل آزربایجان غربی هستند و برای تعطیلات عید میرند اونجا و از همین الان الیانا دلش تنگ شده .البته حق داره چون بسیار مهربون و با محبت و دوست داشتنی و توجه زیادی به بچه های کلاس داشت  برای همین این تعطیلات یکم دلشون رو برای هم تنگ میکنه .

امتحان ترم زبانش هم تموم شد.

از همه مهمتر وقتی از سر کار برگشتم دیدم اتاقشم دسته گل شد که فقط کشوهاش مونده بود.که اونم دو تا از کشوهاش مرتب شده و اون کشو اصلیه که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا میشه هنوز همچنان باقیست .ببینم آخر کدوم از رو میریم تا مرتبش کنیم :دی

از امروز تعداد مامان گفتنای الی از شمارش میگذره ابلهخدا صبر عطا کنه.من و الی هم گاهی با هم بگو مگو داریم از نوع خوشمزه هاش :دی یوقتایی که فک میکنم الکی دارم رو اعصابش میرم با گاز گرفتن لپ و اون بازوی تپلش از دلش در میارم و لی بیشتر وقتا اونه که بی تحمل ثانیه ای دلگیری میاد تا آشتی و مهربون بشیم .

 

مامان نوشت:شانه بالا می اندازی و پشت هم میگویی نکن ..نه ..باشه .....من مادرتم و صبور تا دلت بخواهد ..اما میبینی که گاه از عوامل خارجی در حد انفجار هستم و پرخاش میکنم در برابر این رفتارت و عکس العمل نشان میدهم .لجبازی و مغرور بودن خوب است اما یادت باشد لحن گفتنت درست باشه ترجیحا به جای شانه بالا انداختن یک نگاه بنداز که توجه کردی به حرفهایش  ...به جای نکن خب بهتره بگی اگه شما خسته ای منم الان خیلی حوصله انجام دادنش رو ندارم ولی قول میدم امروز تو یه تایم که حوصله داشتم انجام بدم .اگه لجبازی باشه و غرور کم کم احترامها و حرمت ها شکسته میشه و آرامش از بین میره و همیشه با طرف مقابلت چه مادرت چه هم خوابگاهیت چه دوستت  چه مرد زندگی آینده ات فقط در صدد این باشید و به این فکر کنید که لجبازی های هم رو جبران کنید و همه روزهای زندگیت میشه میدون جنگ.لجبازی و خط و نشون  ممنوع !

برای دوستان گلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم :

شک نداشتم با همه حقیر بودنم و بنده نا اهل خدا بودنم  و لی با داشتن دوستانی مثل شما و خانواده عزیزم و دعاهایی که توسط شما به آسمانها رفت میتونم بر بیماری غلبه کنم.دوستای گلم جواب ازمایشم رو گرفتم و خدا رو شکر اون باکتریها کاملا از بین رفتند ولی آثارشون که زخم و ...چیزای دیگه به جا گذاشتند هنوز کاملا از بین نرفته.که با دارو و رژیم غذایی اونم اگه خدا بخواد حل  میشه.فعلا ضعف جسمانی دارم که به خاطر داروهای آنتی بیوتیکی هست که مصرف میکردم و کم خونی شدیدم که اونم دارم دارو مصرف میکنم .و همچنان و همیشه امیدم به مهربون بی همتاست و دعای شما که همیشه مدیونتونم.قلب

دوستای گلم میشه ازتون خواهش کنم یکی از پی نوشتهای من و یکی از مامان نوشته هایم را که تا به امروز لطف کردید و خوندید و بیشتر به دلتان نشست رو برایم انتخاب کنید و در کامنتها بذارید .

پ.ن:  در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست 

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را 

برای این همه ناباورخیال پرست ؟

به شب نشینی خرچنگ های مردابی 

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند 

به پای هرزه علف های باغ کال پرست

رسیده ام به کمالی که جز انا لحق نیست 

کمال دار برای من کمال پرست

هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاری ست 

به چشم تنگی نا مردم زوال پرست

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٤ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()


اسپند ماه مهربانی ست به همان اندازه که نادیده گرفته می شود ... به همان اندازه که تلخی تمام آروزهای برآورده نشده و برنامه های اجرا نشده یک سال قبل را در کام او می ریزیم ... به همان اندازه که هنوز اسپند از راه نرسیده سال را تمام شده به حساب می آوریم ... به همان اندازه که تمام گرانی های خرید شب عید را از چشم او می بینیم ... اما اسپند در باور من ماه مهربانی ست . به مهربانی سپندارمزگان ...
به مهربانی بذرهایی که دسته دسته کف سینی ها و سفال های خانگی خیس می خورند و ماش و عدس و گندم هایی که سبز می شوند ... به مهربانی جشن آتشبازی یک سرزمین به بلندای یک تاریخ کهن ...
به مهربانی یک شهر پر از تصویر تنگ ماهی قرمز و سنبل و سنجد ... من اسپند را زندگی میکنم . لحظه به لحظه ، آن به آن ... به جای تمام آن سالهایی که به هر بهانه ندید گرفتمش . به جای تمام آن سالهایی که غصه ی همه پایان ها و دلتنگی تمام فرصت های رفته را با قلموی سیاهی به تن سپید اسپند کشیدم...
 خانه تکانی ام را مثل همیشه خیلی زود تمام کرده ام نه غباری به وجدانم هست نه گردی بر خاطرم ، کینه ها به دلم راه نمیابند تا بیرون شوند و کسی که میبخشد نگران بخشیده شدن نیست ...
 پاهایم سبک و کوله بارم سبک تر از همیشه است . پشت کوه های این شهر هنوز جایی هست که برفش تا بالای زانوانت را بپوشاند که هنوز آفتاب بهاری آخرین هفته های برفی اش را ریشه کن نکرده باشد . دوست ندارم برف کوهستان را از دست بدهم . چه کسی میداند شاید دیدن زمستان بعدی نصیبمان نشد ...
 
به قول یک دوست : به سلامتی برف که هم روش سپیده هم توش
 
نوشته زیبا از خانوم هیلا صدیق بود که تمام حرفهای من هم درونش نهفته بود"
 
لحظه های پایانی سال رو دوست دارم دقیقا تا سال تحویل ...چهارشنبه سوری رو با دیدن فیلم " چهارشنبه سوری" دوست دارم خرید لحظه های آخر رو با کودک برای هفت سین هر ساله دوست دارم چیدن سفره هفت سین لحظه هایی که هر ثانیه را با ضربان قلبم میشمارم رو دوست دارم این لحظه ها نزدیکند ولی هنوز فک میکنم وقت دارم اگه این جان همراهی کند و کمی قوی تر شود و این روح کمی با انگیزه تر حتما همه این لحظه های خوب پایان سال را همانطور که دوست دارم میگذرانم و به شادباش سال جدید میروم.نمیدونم فقط من اینجوریم یا شما هم هستید لحظه سال تحویل نا خود آگاه اشکم سرازیر میشه نمیدونم از روی چیه ولی اون اشک رو هم دوست دارم .....
 
روزهایی که گذشت :
بهترین نیست خاص ترین نیست ولی با تمام وجودم و با عشق هر چند کوچک برایت هدیه کردم در خورجین عشق تا به یادت آورم عشق همیشه ماندگار و خاص ترین موجود زمینی برایم تو هستی پسته خانوم نازم
 
 
 
 
مادر است دیگر گاهی دلش میخواهد بی حوصلگی و حال نداریشو به رخت بکشه و تو اصلا توقع نداری من اینچنین باشم و اگر ببینی متعجب فقط نگاه میکنی و میروی تا از من دور شوی و مطمئنی من بعد از آن به سراغت میام تا بگم الیانا خیلی دوستت دارم و میبوسمت تا نشونت بدم پشیمون شدم.وعاشق این آغوش عاشقانه آرامی هستم که منو در برمیگیره دستات مثل معجزه است و موهات آرام بخش من .
 
موقع غذا درست کردن اومدی سراغم این چه غذایی درست کردی من که اینو دوست ندارم کاش اونو درست میکردی  که من گفتم اهههههههههههه  چقد غر میزنی برو بیرون  بعد از چند دقیقه بعد با این
 
 
روی درب یخچال مواجه میشم که اههههههههه من چه شکلیم موقع گفتن اههههههه:دی
 
 
به تعبیر تو اگر پدر نباشد نیمه سمت چپت نیست و اگر مادر نباشد نیمه راستت و اگر هر دو نباشند کلا بچه نیست میشود .من هم تاری از مویت کم  شود نیست میشوم دختــــر جان ...
 
قصد کردم یکی از پیراهن های همسر رو از دسترس دور کنم خیلی خوشم نمیومد خجالت که دیدم از جلوی چشام غیب شدند .چند روز پیش که به کمدت سر زدم در کمال ناباوری دیدم اونو زیر لباسات قایم کردی .فکر میکنی چه شکلی شدم اون لحظه جوجه تپل من خنثی
 
مدرسه برای کمک خرید عید بعضی بچه ها از همه خواست چیزی درست کنند تا تو سالن مدرسه به فروش بذارند .الیانا کیک و ژله  درست کرد  تو ظرفای خوشگل متاسفانه نشد عکس بندازم.و همشون رو تو همون لحظه بعد از چیدن به فروش رسید و به گفته خودش چون ظرف ژله ها رنگا وارنگ بود اول از همه تموم شد و به یه چشم بر هم زدن همشو خریدند .بعدش همه پولها رو گذاشتیم تو صندوق.من که خیلی خوشم اومد از این کار مدرسه و بچه ها و فکر میکنم اونایی که الیانا درست کرد واقعا خوشمزه بود اگرچه تستشون نکردم ولی میدونم باید خوشمزه شده باشه .
 
 
مهمون داشتیم و یه آخر هفته خوب رو بعد از مدتها تجربه کردیم و کلی روحیه وانرژی گرفتیم .احساس میکنم کلی انرژی بهم داد دوستم . نیاز داشتم به دیدنش و گرفتن انرژی مثبت از دوستم.برای منی که این روزها از دیدن خودم در اینه هم ناله دارم  ولی باز میگم آزاده خانوم یادت رفته دردات .مهم نیست  همه چیز بر میگرده برنگشت هم مهم نیست  و دوستم کلی تو همین موارد برام انرژی شده بود .سحر و تندیس جون قلبافتخار دادن و ما درخدمتشون بودیم .به امید دیدار دوستان بهتر از گلم.کیکی که الیانا زحمتشو کشید
 
 
 
 
برای دوستان مثل هیچکسم :فردا صبح بعد از 4هفته باید برم آزمایش و ببینم احوال اندرونیمان چگونه است . بیشتر از قبل دوستتان دارم و روزگاری بی دغدغه براتون آرزو دارم .قلب
 
مامان نوشت :عزیزم اینجا زمین است و من هیچ قولی نمیدم بهت که آدمها همه شان آدم مانده باشند ،نترس  از آدمها اما بترس از افکار بیمارشان اجازه نده احساس کنند صدایت میلرزد و گریه میکنی و اونها از بازی دادنت لذت ببرند.صدایت را بلند کن و قوی پاسخ بده . اینو یادت باشه بغضت داغونم می کنه و داد زدنم رو ببخش .قرار نیست همه چیز رو به خودت بگیری .اگه مربیهات دارند باهم حرف میزنند بدون اینکه بدونی دارند ازت تمجید میکنند فکر کنی دارند ازت بد میگن بعد با اشک کزکنی گوشه ماشین و واسه خودت منفی بافی کنی از همین حالا نابودت میکنه مهم بودن تفکر دیگران نسبت به خودت .دختر کوچولوی فهمیده ننه آزاده نذار بیشتر از این نگرانت باشم ...
 

پ . ن :به جایی می رسی که برای به کرسی نشاندن عقاید و نظراتت بالاپایین نمی پری، خونت به جوش نمی یاد فقط با بی حالی می گویی "نظر من اینه" یا سرت را می اندازی توی فنجان چایی و سکوت می کنی

به جایی می رسی که برای اثبات ِشخصیتت و خودت خشونت به خرج نمی دهی، آرام با رفتارهایت چطور بودنت را به باور دیگران اثبات می کنی یعنی می شود بدون متوجه بودن خودت

به جایی می رسی که اگر جایی از کسی که راجب تو حرف زده، حضور نداشته ای، خبرش را به تو می رسانند چیزی شنیدی که مغایر با تو بود جبهه نمی گیری، از او به دل نمی گیری، روی صندلی ات یله می دهی انگشتت را توی دسته ی فنجان می چرخانی یا نگاهت را پایین می اندازی با طمانینه می گویی "خُب حتما مرا اینطور شناخته"!

به جایی می رسی که هیچ خبر خوب و بدی آرامشت را به هم نمی زند. خوبش اگر باشد انگار اتفاقیست که نیا فتاده اتفاق نیوفتادن خودش یک جور اتفاق افتادن است فقط چون آرام است مدام هر روز تکرار می شود احساسش نمی کنی. بدش اگر باشد با خونسردی می گویی اتفاق است دیگر باید می افتاد وظیفه اش افتادن است.

به جایی می رسی که زمانی جایی کسی به نگاهت می افتد که روزگاری تمام لحظاتت را پر از هیجان می کرد. همان که تمام لحظات بالا را از ملال در می آورد. به تو شوق ذوق هیجان می داد. نمی دانی سختی های زندگی سختی های رفتن کسی که دوستش داشتی تو را به پختگی رسانده است یا بی تفاوتی. نمی دانی آیا پختگی ها تو را به بی تفاوتی ها رسانده اند، آیا پختگی ها معنی بی تفاوتی گرفته اند یا بی تفاوت بودن ها به پختگی تعبیر شده اند. هرگز نمی شود بی تفاوتی آدم را به پختگی برساند چون در بی تفاوتی چیزی نیست این قبل از بی تفاوقتی ها هستند که به بی تفاوت بودن معنا می دهند. مرز بین پختگی و بی تفاوتی همین ندانستن ها است.
 
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱۳ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()


 Design By : Pichak