شیطون بلای خونه ما


یه جمله ای هست در کتاب "یوسف آباد، خیابان سی و سوم" که می گوید "بخت ِ آدم در شب ِ یلدا عوض می شود. ستاره ی قبلی ات می میرد و ستاره ای جدید به دنیا می آید".
.....و من امسال بی صبرانه منتظر ِ آمدن ِ شب یلدا هستم...منتظر ِ به دنیا آمدن ستاره ی جدید !! منتظر ِ عوض شدن ِ بخت و اقبال م.. 
"برای همه از صمیـــــــم قلبــــــم آرزو میکنم ستــــــاره جدیدشان ستاره خوشبختی و خوش اقبالی باشد" یلــــــــدایی زیبا و شروع زمستــــــانی پر از اتفاق خوب برایتان آرزو میکنمقلب

یلــــــــدای 1391 :) 

تنها یک دیقه شاید طولانی تر باشد ولی بیاید برای هم دعا کنیم برای آنهایی که در پشت پنجره  خانه شان در انتظارند آنها که در بیمارستان کنار عزیزترینشانند اونهایی که تو حبس هستند اونهایی که از خانواده دور هستند اونایی که جای خالی عزیزشون رو امسال دارند  و دلتنگند برای ایران و مردمش همه و همه شان دعا کنیم .یلدایی با دانه های پیدای دلتان داشته باشید دانه هایی که نشان دهنده عشق و دوست داشتنند نه نفرت و کینه .

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٩ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()

 

 

یه عصر پاییزی که  خوشمزه ترین سالاد میوه تو عمرمو خوردم از دستای تو بود دختـــرم قلب

 

با همه بی حوصلگیهام همیشه برایت وقت دارم  حتی اگه سخت  ترین کارها باشه اینقد منو شرمنده خودت کردی من تا هستـــــم مدیونتم و تا میتونم و از دستم بر میاد در خدمتم فرشته خوبیهــــــا

 

این خرما ها رو با الیانا با هم درستیدیم برای یه روز قبل تاسوعا که برای همکلاسیهاش به مدرسه برد :)

 اینم کیک تابه ای که بیشترین زحمتش رو خود الیانا  کشید و واقعا خوشمزه شد من که خیلی از نرمی و طعمش خوشم اومد .من بیشتر تو قرطی بازیاش کمکش کردم.اینم برای صبحونه گروهی درستیده بودیم :)

 

اینم یه کیف کیسه ای برای قلم و کنترل تخته هوشمند کلاستون که قبل خواب شب یادت اومده بود به معلمت قول دادی مامانت میدرسته براش که منهم همینجوری دوختیدم برات زبان

 

 

 

این هم از باقی مونده بافتنیهایی که این شبای پاییز خوابم نمیبره و میبافم برای الیانا از خودم هنر در کردم و تل و سنجاق و انگشتر درستیدم مثلا :دی 

 

 

یه شب من باید دیکته مینوشتم و نوشتـــم :

 

و الیانا تصحیحش کرد :

 

بله بدون غلط بودم.:)

 تازه جایزه گرفتم :

یه روز جمعه صبحونه من و باباش و خودش رو آماده کرد و حسابی سوپرایز شدم :)

 

من هدیه هم گرفتم از الیانا :

تو مدرسه نمایشگاه کتاب بود و الیانا دو تا کتاب واسه من و یه کتاب واسه خودش خریده بود کتابهایی که برای من گرفت :

 

ودلیلش برای انتخاب این کتابها اینکه : مامان شما خیلی آبگوشت دوست داری و میتونی متنوع برای خودت بدرستی و اینکه شبا خوب نمیخوابی اینو بخونی تا راحت بخوابی :)

 

من و الیانا یه روز غروب بارونی و یه کافه و یه گوشه دنج و یه قهوه رو با هم تجربه کردیم :)

 

 

و خلاصـــــه  نمیــــــذاریم پاییز همچنان ساز بد آهنگ خودش رو بزنه و بگذره. خیر آقاجان ما تمام تلاشمون رو میکنیم تا سازش را نشنیده بگیریم و از لحظه هایش خاطره بسازیم شیرین تا تلخی های گذشته را در خود حل کند . 

 

 روز عاشورا خونه مامان بزرگ بودیم همه دور هم یه بارونی میبارید که هممون رو به وجد آورد وقتی به باغچه و گلاش میبارید میشد حس کرد حضور دارند و چقدر جایشان خالی بود کاش لحظه ها رو دریابیم...

 

مامان نوشت :

من از تو می آموزم چگونه ابراز کنم دوست داشتن را و عشق یعنی چه و در عجبم تو با تمام باورهای ما که کودکی راهش را یافتی که چگونه دوست داشتنت را نشان دهی .مرزها را رعایت کن فاصله ها بهتر است تا نزدیکیهایی که دوری بیاورد.دور نزن آدمها را ولی خط بکش دور آنهایی که یاد اوریشان فقط یک بوی بد را در سرت بپیچاند .میدانم سخت است شناختن آدمها ولی به تو گوشزد میکنم تا اولین رفتار و حرکت بدور از انسانیت را در وجودشان حتی در برابر دیگری دیدی از آن ها دوری کنی .بترس شوخی که ندارم بترس.آنها حتی یادشان نمی اید چه بر سرت آوردند .آنها حتی سلام و خداحافظ هایشان هم یادشان نمی آید بوقت انکارت .

 

پ.ن:بایـــــد کوه شویم ..هیچ کس برای خاطر خاطر جمعی ما از شانه هایش نمی گذرد ....

نسیمی را میشناسم که مادر رزگلیست که خود درد است و لی گاه مرا مینوازد و من چقدر دلم را مدیون نوازشهایش میدانم قلب

 

از پاییز هزار رنگ مانده به زمستان و روزهای طلایی و نارنجی و پرتقالیش که زلال میشود و ناب با باران لذت ببرید.وقتی بر برگهای روی زمین قدم میگذارید و صورتتان نمناک از باران میشود مغرور شوید که خدا شما را برای آفریدن انتخاب کرد.

خدایا به فرشته هایت بگو در هنگام نیایش برای دوستانم دعا کنند برای دشمنانم همینطور .

دلتون خوش خوش خوش واقعی و تنتون سالم قلب

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٠ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()

 

 

 

 

 

اینجا برای از شما نوشتن هوا کم است ...."مهر" تان  پایبندم میکند و دلم را قوی .به وجود دوستانی که هر روز برایم لحظه ای وقت میگذارند و به لطف پدر خانه  و فرشته خانه ام که همتا ندارد خوبم و قول مید هم در اولین فرصت با هوشیاری کامل و حال خوش از همه این روزها بنویسم. هر چند از اول پاییز کلی برنامه داشتم ولی دست مریزاد پاییز که سنگ تمام گذاشتی هر چند من دست از دوست داشتنت بر نمیدارم و روزهای باقیمانده ات را برای همه دوستان و خودم بهترین ها رو آرزو میکنم .

نمیدانم از کدامتان نام ببرم ولی همه تان را سپاس برای احوال پرسی و نگران بودنتان کسانی که شاید ماه ها در این جا کامنتی نمیذارند و لی اس ام اس هاشون واقعا بهم حس خوب میده اینقدری که " خوبی؟ " گفتن های بعضیها آرامش به من میده قرصهای آرامبخش نمیده مثل خیلی هاتون که خودتون نیاز به مرهم دارید و با جمله های قشنگ که می فرستید من دورتان میگردم و همچنان می نازم  و می بالم به داشتنتون . خیلی ها که مثل همیشه بهشان استرس وارد کردم و بهشان زحمت بعضی کارها رو دادم .امیدوارم در شادیهایتان سهمی بزرگ داشته باشم .

دلم میخواهد قبل یلــدا پایان دهم به این طولانی روزهای احوالم ....

دلـم میخواهدآغوش باز کنم و سلام دهم به آرامش ....

دلم میخواهد باران ببارد و بی هیچ دلوواپسی و ترس زیر بوته یاس همسایه بنشینم یک بغل یاس را در آغوش بگیرم و بویش را با خود همراه کنم ....

دلم میخواهد بگویم من اشتباه ترین اشتباهاتم را میپذیرم و روزهای بد را میپذیرم بدون آمدن روزهای بدتر .....

دلم یک ساحل می خواهد و عصر پاییز و آتیش و صدای چوب و مامانم که بشینیم کنار دریا و به صدای چوب های در آتیش احساس غرور کنم و به داشتن مادرم بیشتر او به من نگاه کند و با نگاهش ابراز خوشحالی برای کنار دریا بردنش و من در کنار امن ترین موجود زمینی و صدای دریا به غروب نگاه کنم و همراه رفتنش تمام دلتنگیهای مرا ببرد..

اینجا باران است یک شب بارانی و سرد و من میشنوم صدای زوزه باد را از درز پنجره و من میشنوم صدای بهم خوردن در حیاط خلوت که کنارش نشسته ام  و میگویم با خود گفته شاملو را که اگر بیهوده زیباست شب  برای چه زیباست ؟ شب ..برای که زیباست ؟ وادامه صدای باران است که سکوت شب را شکسته .......می شنوید ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٢ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()

لای این شب بو ها ، پای آن کاج بلند ،روی آگاهی آب ،روی قانون گیاه...

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود و نیست و نخواهد بود ...

ترسیدم ..لرزیدم و به یاد آوردند مرا خدایت بزرگتر از همه غمهایت همه مشکلاتت و همه سختیهایت و همه خطاهایت...هست .

هفته سختی بود که بر همه اهالی خانه گذشت به لطف وجود الیانا و پروردگار الیانا طوفان و شوکی که بر همه مان وارد شد را داریم با کمک هم به ساحل آرامش میکشانیم .

مدیون دختــــری هستم که چشمهای بسته مرا طاقت ندارد مدیون دختری هستم که برایم آرامش میخواهد.من همیشه مدیونش خواهم ماند ...

مامان برایت مینویسد اینبار کمی خشن :

انسانهای راز دار دو دسته اند. دسته ای  تنها گوش میکنند و به دل میسپارند و صبح فردا که تو را میبینند یادشان میرود و دسته ای چنان روزگاری برایت میسازند با طعن و کنایه که ترس از فاش رازت مسبب میشود همیشه سکوت کنی در برابرشان و هی لب بر لب بگذاری و سکوت کنی .نمک میشوند بر زخمت و خودشان را فرشته مقرب الهی میدانند.  آی می رقصند بیا و ببین .پس زبان به دهان بگیر و خام هر مار خوش خط و خال نشو که از نیششان همیشه باید به خود بپیچی.

یادم میاد یک بار به من گفتی من اگر به جای تو بودم سکوت نمیکردم نمیدانم چه میکردم ولی سکوت نمیکردم .درست گفتی من احمقانه هر بار سکوت کردم و برای کسانی که ارزشش را نداشتند.یادت باشد سکوت که میکنی به خاطر و تکرار میکنم به خاطر کسانی باشد که برایت ارزش داشته باشند و تو برایشان ارزش داشته باشی.

گاهی حتی اگر بخواهی نه راه برگشت داری و نه اجازه اش را پس حواست را جمع کن و از آنها که برایت از آن راه رفته و آن پشت ها سخن میگویند عبرت بگیر نه اصرار داشته باشی خودت تجربه کنی  گوش دل بسپار به آنچه آنها از راه رفته دیدن و بر آنها گذشت.

مواظبمی ..بیشتر ازقبل نگرانمی..میگم دوستت دارم میگی من بیشتر

میگم عاشقتم میگی من بیشتر

میگم نترس هیچی و هیچکس نمیتونه ما رو از هم دور کنه.

میگی واقعا میگم آره آره مطمئن باش و تو میگی حتی خدا ؟! آره مامان حتی خدا؟ میگم نمیدونم الان چی باید بهت بگم فقط میدونم خدا بیشتر از اینکه منو دوست داشته باشه تو رو دوست داره ....

لالایی کن بخواب خوابت قشنگه ..گل مهتاب شبا هزار تا رنگه ..یوقت بیدار نشی از خواب قصه ..یوقت پا نذاری تو شهر غصه ..لالایی کن مامان چشماش بیداره ..مثل هر شب لولو پشت دیواره ..دیگه بادبادک تو نخ نداره ..نمیرسه به ابر پاره پاره ..لالایی کن لالایی کن مامان تنهات نمیذاره ..دوستت داره دوستت داره میشینه پای گهواره ..همه چی یکی بود و یکی نبود..به من چشمات میگه دریا حسوده ..اگه سنگ بندازی تو آب دریا میاد شیطون با من به جنگ و دعوا ..دیگه ابرا تو رو از من میگیرند گلای باغچمون بی تو میمیرند ..لالایی کن لالایی کن مامان تنهات نمیذاره دوستت داره دوستت داره میشینه پای گهواره ..

 

فرهاد اصلانی "در من مادر هستم" :همیشه شنیده بودم که میگن آدما در این دنیا مکافات اعمال خودشون رو میبینند. من نه اینو میدونستم نه بهش اعتقادی داشتم برای اینکه من مرد قانونم و همه چیز رو در چارچوب قانون میدیدم .قانون کور و کری که هیچوقت پاسخگوی کاملی برای بشر نیست همینجور که امروز برای من نیست.

 

راستی من معتقد بودم ....شما هم معتقدید؟

از کنار آدم ها خیلی وقتها میگذریم ؟از آدمها هم میشود به همان راحتی آیا گذشت ؟

دوستای گلم ببخشید نگرانتون کردم و شرمندتونم .بی اراده هر بار اتفاقی برام میفته به سراغتون میام میدونم دعاهاتون برام بی اثر نیست. برای زندگی همتون از صمیم قلب و مثل همیشه آرامش میخوام و از خدا میخوام کنار گلهای زندگیتون روزهای بی غصه و قشنگ رو بگذرونید .وهیچوقت آسمون خانه سبزتان ابری نشود.آرزوی همیشه برای شما و خودم روزگارمان بی غصه وچشم حسود از همه مان دور ودلمان خوش  قلب التماس دعا

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()


 Design By : Pichak