شیطون بلای خونه ما

صورتم را در دست هایم گذاشتم و به این فکر کردم که نباید بیش از حد دست و پا بزنم .دانستم که خیلی چیز ها به اختیار آدم نیست ،زندگی خواب های گذشته است که تعبیر میشود .زندگی تاب خوردن خیال در روزهایی ست که هر گز عمرمان به آن نمیرسد .زندگی آغاز ماجراست."عباس معروفی"

بهمن گرم داره میگذره و ما همش هی هر از چند گاه ابری میبینیم و بارانی سوزن ریز نه مثل زمستان قدیم باران ها تند و رعد و برق و باد .لا اقل پارسال برفی داشتیم یک شبانه روز و دلمون خنک شد از سرماش ولی امسال باران هم که میگیرد در کنار پنجره باز هم به تماشا مینشینیم انگار نه انگار.حتی سردیش دست را به بازو نمی رساند که بساییم و بگوییم وووی چه سرد است .زمستان است و زمستان افسرده و بی روح و انگار لحاف بیرنگی به تن کشیده تا بهار بیاید و جورش را بکشد و باران بهاری بلکم شادمان کند ما را.

در گذر از این روزهای بالا و پایین دار که برای همه هست و امیدوارم برای خیلیها همیشه رو به بالا و اوج خوشبختی باشد یک اتفاقهاییی بود که آنچه مربوط به دخترک بود را مینویسم تا یادم نرود و در تصمیم برای ثبت نام سال جدید تحصیلیش آگاهانه و موشکافانه تر عمل کنم.دخترک ما از آغاز سال تحصیلی گله مند از رفتار معلمش بود و از اونجایی که گنجشیک خان است هر روز گزارش میداد از حال و هوای کلاس و اتفاقهاش .من در اول سال تحصیلی با معلمشون صحبت کردم که الیانا از بعضی چیز ها گله داره و احساس میکنم نمیتونه هر کاری که میکنه با دوستاش ارتباط صمیمی برقرار کنه و به شدت علاقمند به کارهای گروهیه.و معلمش بر خلاف الیانا میگفت نه الیانا خودش شرکت نمی کنه و هر چی من براش توضیح میدادم در مورد چیزای دیگه که نمیشه جمله به جمله توضیح بدمش گفتم اون در نهایت میگفت دخترتون حساسه سعی کنید نذارید اینقدر حساس باشه .وقتی دیدم صحبتم باهاش فایده ای نداره و اصلن متوجه نمیشه چی می گم فقط به الیانا گفتم مامان شما اصلا کاری به هیشکی تو کلاست نداشته باش و فقط رو درست تمرکز کن .طوری شده بود هر روز من چیزایی میشنیدم که احساس کردم خیلی داره این بچه اذیت میشه و دقیقا همونطور الیانا میگفت که اون به بعضیا توجه میکنه به من ثابت شد .مثلا تو پرسش درسا که میگفت دست بلند کنید کی بلده هیچوقت به الیانا نمیگفت شما جواب بده ولی اونی که عزیز دردونه اش بود را ده بار میگفت بگو جواب بده .هی من دلشکستن های این دختر را دیدم و شنیدم و دم نزدم تا اینکه روزی درس علوم داشتند و در مورد قارچ ها بود که الیانا آروم به بغل دستیش گفت اینا هیچوقت خیس نمیشند چون مثل چترند .معلم تیز گوش شنید و گفت کی بود ؟وقتی الیانا گفت اجازه من .با بی ادبی بهش در جمع کلاس گفت "غلط کردی " .همیشه از عصبانیتها و بی احترامی  های معلمش حرف میزد ولی چون مستقیم با الیانا ربط نداشت سکوت کردم. ولی اینبار دلم طاقت نیورد.و از یه طرف از بس اعتماد بنفس الیانا رو آورده بود پایین که در کمال تعجب ما تو خونه از الیانا درس میپرسیدم کامل جوابمون رو میداد ولی موقع امتحان از استرس زیاد و گرفتن برگه از دستش که وقت نداریم توان نوشتن رو ازش گرفته بود .و کاملا نمره هاش پایین بود .و در دفترچه ارتباطش هم برای معلمش نوشتم که خانوم ...من در منزل که پرسش میکنم الیانا کاملا مسلط و بلد هستند .چه مشکلیه که تو کلاس و مدرسه ..؟! که هیچ جوابی نمیداد.روزی که جلسه گذاشت برای کارنامه بعد از دادن کارنامه شروع به حرف زدن کرد و گفت من امسال از خانواده ها گله مندم هی دخالت میکنند تو کارم و من در حدی نمیبینم خانواده ها رو که دخالت کنند و در این لحظه بنده کاملا بهم ثابت شد حرفای الیانا که ایشون وقتی اینطور بی ادبانه با خانواده حرف میزنند چه برسه به بچه ها .معترض شدم به لحنش و در لابه لای اعتراضم به توهینش حرفهای خصوصی که بین من و خودش بود و الیانا را باهاش درمیون گذاشتم رو جلو مامانا عنوان کرد.تا تونستم حرفامو زدم و بعضی از مامانا هم در تایید حرفم به کمک اومدند.دوست نداشتم اینطور حرف بزنم البته بگم بی ادبی نکردم ولی رفتاری که در این چند ماه با الیانا داشت را با خودش کردم تا بفهمه چقدر سخته رفتار نادرست که البته من کاملا حق داشتم .بهش گفتم من دخترم 10سالشه و هیچوقت پیش دو تا آدم نگفتم بهش غلط کردی شما در جمع کلاس پیش دوستاش میگی غلط کردی.گفت مزاح نباید میکرد .گفتم مزاحش نظم کلاس رو بهم ریخت ..بلند  داد زد ...سرتون رو درد نیارم.کوتاه نیامدم و به مدیر ابلاغ کردم و کفتم همش چند ماه دیگه تموم میشه مدرسه اش دوست ندارم بچه بازی دربیارم و هی بیام برم برای حرفا و رفتارش ولی حیف شما و این مدرسه که این معلم بخواد زیر سوال ببرتش.و با دعوت کردن مدیر منو به ارامش و تعریف و تمجید از معلمش تمومش کردیم.

ظهر همون روز که الیانا برگشت صحبتهای الیانا :

مامان معلم اومد بالای سرم که داشتم نقاشی میکشیدم گفت :چیزی هم مونده بود که به مامانت نگفته باشی .با تو ام سرتو با نقاشی گرم نکن جوابمو بده .منبعد من رفتارم با خیلی ها عوض میشه دوست ندارید کلاستون رو عوض کنید .همینجوری برو به مامانت بگو .اینقدر بچه ترسید میگفت صدای معلم رو نمیشنیدم .

خب منم که توقع ندارید خوسرد باشم .اصلا در شریط حال جسمی  و روحی خوبی نبودم .اون شب تا صبح نتونستم بخوابم فقط دوست داشتم صبح بشه .با کمکی که از دوستان گلم گرفتم چون واقعا مغزم تمرکز نداشت بر ای چطور عمل کردن .صبح روانه مدرسه شدم .ابتدا الیانا رو با مدیرش رو در رو کردم و خواستم صحبتهای معلمش رو بگه بعد بره سر کلاسش .بعد با مدیر حرف زدم و تقاضا کردم کلاسش رو عوض کنه .ولی قبول نکردو گفتم به خاطر شخصیت و رفتار شما و آبروی مدرسه تون من از راه دیگه وارد نشدم و الا با پسر رییس آموزش و پرورش که همکارم هستند  میتونستم یه نامه بدم دستش و ...خیلی چیزای دیگه .این دختر سرمایه زندگیه منه من سرمایه زندگیم در این چند ماه زیر دست کیه داره تربیت فرهنگی و آموزشی میشه . اگه میگه دختر من حساسه چه عملی  نشون داده بهش که از حساسیتش کم کنه . این که بدتر حرف منو ثابت کرد با این رفتاراش.ایشون یک فرهنگی و اگه من جای ایشون بودم کاری میکردم و طوری رفتار میکردم که الیانا و من بگیم چقدر اشتباه کردیم در مورد معلمش نه اینکه بدتر مطمن کنند ما رو.و خیلی حرفای دیگه . و تمام تلاشم رو کردم و اصرار ولی مدیر موافق نبود کلاسش عوض بشه و به من گفت یه هفته فرصت بده چون من میخوام این معلم با این اشتباهی که کرد رفتارش رو اصلاح کنه و برای من خیلی مهمه .که به خاطر احترامش و قولی که برای آرامشی که برای الیانا قرار برقرار بشه بهم داد خدا حافظی کردیم.

حالا هم الیانا میگه ساعت اول با من خیلی تند برخورد میکرد ولی بعدش یهو بهترشد.میگم پناه بر خدا تا امسال تموم شه.چون اینقدر که آرامش و بدون استرس بودن الیانا برام مهمه درسش نیست.

امیدوارم معلمهای امروز لا اقل با همه شرایط بدسیستم آموزشی  بیان و درست رفتار کردن و تبعیض قائل نشدن و کینه نورزیدن و توی کلاس مافیا بازی در نیاوردن قدمی بردارند تا همینجور نادرست تربیت نشند و وارد جامعه بشند و یه عده همیشه تو سری خور و یه عده قلدر بشند .

از ماه قبل یادم رفت بنویسم که در مسیر رفتن به مشهد دیدار داشتم با دوست عزیزی که کلن عشقه و دختر نازش عشق تر .بله ما مهمان خانه دریا "دفترچه خاطرات من "بودیم و هر چه از مهر و انرژی مثبت و اون عروسک پر طلاییش بگم کم گفتم بودیم .اینقدر خوش گذشت که دل کندن از اونا برام سخت بود.و امیدوارم به زودی باز ببینمشون .قلب

 

در این هفته ای هم که گذشت بالاخره طلسم شکست و ما دیداری داشتیم با پریسا جون مامان دل آرای نمکینم که خیلی خوش گذشت باهم بودنمون.تو بازارچه خیریه قرار گذاشتیم و لحظه هایی برای من و پریسا با طعم حرف و سخن و برای دخترکان با طعم چیز کیک خوشمزه گذشت .امیدوارم زدی تکرار بشه دیدارمون .قلب

مامان نوشت:گوش کن و صبور باش و برای آنان که برایت مهمند احترام قائل باش.رمز خوشبختی آدمها مهربانیست .زندگی پر از عشق :)مخصوصا لحظاتی که قلبت محکم تر می کوبد.فکر درست قشنگ است و بدبینی نه !میخوردت ..منبع انرژی باش.دنیا مال توست .خوشبختی هیچ چیز عجیب و غریبی نیست .خوشبختی یه احساس شخصی و درونیه .خوشبختی به فقیر و ثروتمند بودن ربطی نداره .خوشبختا تو یه حس با هم شریکن ،تو ی نگاه ،اینکه زندگی با همه خوبیها و بدیهاش مال ماست و باید از این هر چیزی که داریم لذت ببریم .لبخندت را تقسیم کن ..اصلا سخت نیست همین که در هر صورت روی لبت باشد.خاموش باش زمانی که کسی منتظر است تو را خشمگین ببیند.

پ:ن:

  یک سال از داستان عاشقی من و تو میگذرد و این داستان را عاشقانه تکرار میکنم با تو :*  مهرت به دلم عمیق بسته شده  شاهزاده منی

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٢٤ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()


 Design By : Pichak