شیطون بلای خونه ما

پاییز هم خودش را رساند تا زیبایی هر ساله اش را هر چه تمام تر به رخ چشمانمان بکشد و با رنگهای گرم و سردش هی دلبری کندلبخند.امروز صبح اولین جمعه پاییز را با صدای دلنواز باران و شر شر ناودان بیدار شدم و امیدوارم شب هم با لالایی ناودان به خواب بروم .خنک و خوش عطر بود بادی که صورتمو رو نوازش میکرد.دلم نمی خواست از رختخواب جدا بشممژه.الیانا هم رفت تا آماده شدن صبحانه یه دل سیر با باران صفا کردن و خیس با یه کاسه پر از آب باران برگشتقلب .

روز اول مهر همه چیز منو به بغض وا می داشتنگران آیینه و قرآن کردن دخترک کلاس پنجمی، حیاط شلوغ مدرسه ،دویدن های دختران ظریف کلاس پایینتر ،نیمکتهای منتظر،بابای مدرسه ،سلام بچه های خانوم مدیر و با صدای بلند جواب دادن همه بچه ،زنگ مدرسه ،خواندن سرود ملی ....همه شان هی میخواست اشکم را در بیاوردناراحت من دلتنگ شده بودم دلتنگ آن روزهای اینروزهای خودم و همه خاطرات که باورم نمیشد حالا در جایگاه مادرم هستم و الیانا در جایگاه من وچقدر دارم هر روز بیشتر از دورانی که هنوز فکر میکنم درونم همانجا مانده فاصله میگیرم و دور میشوم .بی اختیار و مکرر گاه اینقدر به الیانا یادآوری میکنم قدر دان این روزهایش باشد و لذت ببرد که فکر میکنم کلافه اش میکنم.ذوقش را می برم که دخترم بزرگتر شده و لذت بودنش برای من بیشتر میشود ولی دلتنگی که گاها برای خودم دارم  را هم نمیتوانم انکار کنمافسوس .

طبق معمول روز اول که برگشت گنجشک خان شد و کلی حرف داشت ولی مطمئن بودم باز نام معلمش را نمی داند و همین هم شد :)

بعضی روزها از اینکه دعوایش میکنم و سخت میگیرم بهش ناراحت نیستم و دیگه عذاب وجدان ندارم .نمیدونم حس میکنم یه چیزایی باید بدانم بیشتر از هر چیز که میدانستم برای تربیت و آموزش و آگاهی دادنش .میترسم جایی اشتباه قدم بردادم و رفتاری نا بجا داشته باشم چون الیانا یکم بزرگتر شده و یه سری چیزا در ظاهرو درونش تغییر کرده وقتایی خودم رو میذارم جای خودش دراین سن ولی فک میکنم خیلی تفاوت بود بین نسل من  واینا .باید بدنبال این باشم تا در ادامه تربیتم و بزرگ کردن دخترک اشتباهامسیری رو نرم که تغییرش سخت باشه.کلا یکم سخته نمیدونم یا اینکه من زیادحساس شدم .ممنون میشم در هر زمینه ای تجربه ای داری برام بنویسید چه در علاقمند کردن بیشترش به درس خوندن و با برنامه بودن چه در مورد اینکه مخالفتهای دو طرفه من و الی در بعضی کارها و لجبازیهامون :( مثلا خیلی رک گفته من کلاس زبان نمی خوام برم و اینهمه مدت رفتن به کلاسش دلم رو سوزوند منم لج کردم گفتم حالا که دوست نداری بری اجازه نداری هیچکدوم دیگه از کلاسات رو بری .میدونم اشتباه از رو عصبانیت تصمیم گرفتم :( در مورد اتاقش هم و دنیای دور برش و کارهایی که زیاده روی میکنه مثل لاک زدن یکم بهش دارم گیر میدم. و منعش میکنم اینقد مغروره هیچی نمیگه و قبول میکنه حتی اگه لاکاش رو جمع کنم هیچی نمیگه :( برای کلاسش قوانین نوشت منم گفتم چقدر خوب بیام یه قوانین برای اتاقش و کلن چیزای مربوط به خودش بنویسم بزنم به اتاقش .به هر حال یکم که چی بگم بیشتر از یکم احتیاج دارم به تجارب و حرفاتون چه اونایی که دخترکی هم سن دختر من دارند و یا بزرگتر چه اونایی که اطلاعات و آگاهی .ممنون میشم .

برای همه بچه های سرزمین آرزوی موفقیت و سالی بدون اتفاق ناخوشایند دارم .امیدوارم با موفقیت و بی دغدغه این سال تحصیلی رو به پایان برسونند . و برای همه مامانای گل هم نیروی بیش و آرامش و حال خوش آرزو میکنم تا همراه باشند این دخترکان و پسرکان را که فردای دنیا به دست آنهاست .

پاییــــــزتان ناب و طلایی ..

مامان نوشت :دخترم همه فصلها زیبا و خواستنیند و هر فصل درسی دارد که باید گیراییش را داشته باشی تا دریابی .پاییز وادارت میکند هر صبحگاه سحر خیز از جای برخیزی و با هدف مشخص روزت را شروع کنی نا خود آگاه برنامه دار میشوی.پاییز درختانی دارد که برگهای سبز نشانت میدهد چگونه به مرور رنگشان سرخ و نارنجی و قهوه ای و زرد میشوند و زیبا و زیباتر و زیباتر تر میشود و از شاخه جدا میشود ...مرور زمان را که زیبا و زیباتر میشوی و به اوج میرسی و در نهایت از زندگی جدا.درختانی دارد که محکم می ایستند و تا آخرین افتادنها هستند و برگی راتنها نمیگذارند.بارانی دارد که بی منت زمین را میشوید . همیشه از هر فصل خوبیهایش را ببین تا گذر از فصل برایت شیرین و لذت بخش باشد.

پ.ن:

خوب میبینم که تابستان هم تمام شد.تاب ما راستاند و رفت و اینچنین بی تاب  وارد تب وتاب خزان میشویم .تا زیر رقص باران و خش خش برگهای زرد باز تپش قلب بگیریم !صبحها چشم وا کنی به روی ابرهای در هم کلاف و شب با لالایی ناودان به خواب بروی !!ظهر ها آفتاب فقط سلامی میکند تا زود تر جایش را به بوی خنک باران بدهد که همیشه بلد  بوده ما را به مقصد ببرد!برگ ها بی رمق از شاخه رها میشوند تا تو را وصل کنند به همه پاییز های قبل !!به همه مهر ها آبان ها آذر ها !که چقدر از نزدیک ، هم الان یلدا را میبینیم !پاییز غم انگیز نیست !غم هایت را به یادت می آورد بعد دانه دانه با افتادن هر برگ با چکیدن هر قطره باران از دلت برشان میدارد!مهر و مومش میکند تا سال بعد همین موقع !نگاه کن پاییز هر چه دارد رو میکند که تو این بار هم عاشق شوی !میدانی عشق های پاییزی هوای دیگری دارند .زیر باران ماندن ،یخ کردن دست ها ،انتظارهای طولانی ،ترافیکهای لجباز ،پاهای سر شده و لباسهای نر م،کافه های شلوغ عطرهای تند ،و سوپ گرم مامان و گونه های سرخ !هر بار گول پاییز را خوردم و عاشق شدم .این پاییز هم عاشق خواهم شد.گونه هایت همیشه سرخ ...

 


نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٤ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()


 Design By : Pichak