شیطون بلای خونه ما

اینجا پر از تار شد 

پر از بی حرفی و بی کلامی 

مادر که نمی نویسد بی حوصله نیست مادر که نمی نویسد یعنی تمرکز ندارد و ذهنش پر از اصوات است انگار وسط یک شهر بازی ایستاده ای و چشمانت را میبیندی و از هر طرف فقط صدا میشنوی .سخن کوتاه میکنم و فقط میگویم دل خودم برای اینجا تنگ شده بود و برای دست نوشته های خیلیها و خود خیلیهایتان قلب

یک فوتی بکنم  امروز این خانه شیطون بلایمان را تا عاری شود از گرد و بزدایم غبار را تا بلکم دست به نوشتنم بیاید .

 

مامان نوشت :

الیانای من 11ساله شدی بر من مبارک باشد که افتخار و لیاقت فرشته ای مثل تو را داشته ام تا به امروز .خدای را سپاس و تو را سپاس که مرا مادر کردی.

الیانای من بیاموز تا انرژیت را برای تلافی با آدمها نذاری .

گفتم و باز میگویم خودت را ارج ده تا حواسشان باشد نتوانند هر وقت دلشان خواست هر بنی و بشری به تو بی احترامی کنند .

عاجزانه میخواهم احساست را خرج کسی کن که بداند هر کلامت چه افتخاریست برایش و هر لبخندت چه موهبتی و هر اشکت چه در گرانبهایی.

با موجودات دو پایی سر کن که بفهمند تو را و بلد باشند نه آنکه با نفهمیشان سوهان روحت .

خدایی که من تا به امروز شناختم مهربانترین است فقط گاهی که بر خلاف میل ما رفتار میکند ما گله مندیم چون حکمتش را درنمیابیم.از او نترس هیچ وقت ولی هر جایی حس کردی داری ظلم میکنی ، دل میشکونی ،حقی رو زیر پا میذاری از خدا بترس .

 

پ.ن

کودکی‌ام را سنجاق کرده ام
به... جوانی‌ام
و دوچرخه سبزم آن پایین صفحه
مدام تاب می‌خورد!
من آویزانم... از یک دست
به یای آخر تنهایی
که همه کودکی از آن ترسیدم
دروغ می‌گفتند !
روزگار پیرمان نمی‌کند
آدمها تنهایند!....
بشمار... تو روزهای تقویم را
من موهای سپیدم را  !
یکی از همین روزها دست می‌کشم
از تنهایی... و سقوط می‌کنم
از آن بالا....
و می‌پرم روی دوچرخه‌ی هفت سالگی‌ام 
من کوچک نمی‌شوم ...
دور می‌شوم !


از: لیلا مومن پور


التـــــماس دعا در این شب های خاص تر و نزدیکتر به معبود قلب

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱٤ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()


 Design By : Pichak