شیطون بلای خونه ما

 
سلام از طرف ننه سرمای کوچولوی خونه ما ومامانش به همه دوس جونای شیطون بلاقلبیلدا قشنگتون به همراه فرشته هاتون  حتما به همتون خوش گذشته وامیدوارم صد شب یلدا روکنار هم تجربه کنید .قلب
 
 
تو شب یلدای ما یه چیزایی اذیتمون میکرد یه چیزایی مثل یه خاطره از عزیز ترینامون خاطره ای که همش رنگ داشت واز چشمون کنار نمیرفت و ما سعی میکردیم با لبخندهامون از خاطره هامون یاد کنیم ههممون وقتی لحظه ای در سکوت میرفتیم وبه نقطه ای خیره میشدیم ویه لبخند هم رو لبمون بود مطمئن بودیم داریم به یلداهای گذشته وآدمایی که بودند والان یه خاطره ازشون مونده برامون فکر میکنیم همه خاطره ها قشنگه ودوست داشتنی حتی قطره اشکی که همراش میاد خواستنیه ....کاش از هم خاطرات خوب باقی بذاریم.قلب
 
و اما از الیانا گلی خونه ما :دی
 
امتحان ترم زبانش روپشت سر گذاشت لبخند
درسای مدرسه هم به روال طبیعی میگذرونه نه تنبلی داره نه خیلی اکتیو وبه همون اندازه که باید تکالیف انجام بده و برای روز بعد آماده باشه به خودش زحمت میده .چشمک
با اینکه اصلا به اینکه چرا امتحانت بد شده یا غلط املایی داشتی زیاد گیر نمیدم ولی یکم از دستش ناراحت میشم ومیگم تومیتونستی این غلط رو هم نداشته باشی واینا ..ولی دیدم برگه دو تا از امتحاناش رو به من نشون نداده اونم زمانی فهمیدیم که رفته بودم مدرسه برای جلسه ای که برگزار شده بود.که اونجا خانوم معلمش فکر کرد من چه ننه فولادزره ای باشم که این بچه از من ترسیده متفکر.وقتی ازش پرسیدیم فقط سکوت کرد ولی خانومش گفت به مامان قول بده منبعد برگه هاتو نشونش بدی .وقتی قول داد معلمش بغلش کرد بغلوگفت تو که اینقد قشنگ حرف میزنی واینقد باهوشی چرا باید توامتحانات دقت نکنی عزیزم.و در جواب الی فقط  خجالت.
 
جودی آبوت روکه دیگه مو به مو حرفاشواز بر شده و جالب اینجاست هر بار که یه جاشو دوستداره ببینه دقیقا میدونه کدوم سی دی وکدوم دقیقه هست ومیاره روهمون سکانس وگوش میده ومیگه مامان نگاه چقدر جودی با اینکه پدر مادر نداشت خوب حرف میزنه آفرین بهش .مژه
 
الیانات مسئول دادن شیر روزانه به بچه های کلاسشونه واین هفته به عنوان نماینده هم انتخاب شده مژه.جمعه میگفت  باید با خانوم معلم صحبت کنم فعلا یکیو به جای من بذاره برای شیر دادن .من که نمیتونم دو تا مسئولیت باهم داشته باشم برام سخته .چشمک
 
شب شنبه ساعت 7رفت خوابید که صبح بتونه قبل همه بچه باشه توکلاس لبخندولی من نزدیکیهای ساعت11 بود که رفتم بوسیدمش ومحکم بغلش کردم بغلخیلی دوستدارم وقتی خوابه میبوسمش چون هیچ دفاعی از خودش نمیکنه شیطانولی چشمتون روز بد نبینه با این کارمن الیانا بیدار شد وهر کاری کرد دوباره بخوابه نمیتونست گریه میکرد بیا وببین گریهباباش سعی کرد آرومش کنه .همش میگفت مامان بیدارم کرد حالا من صبح دیر میرسم مدرسه اینهم از محبت بی موقع من .نیشخند
 
این کودک ما حسابی به همه هنر ها وتست هر نو ع کاری علاقه داره احتمالا میخواد جا پای اون چرا که نه ؟بذاره وخیلی دوست داره هر کاری روتجربه کنه یوقتایی با تیکه پارچه مثلا لباس عروسک میدوزه یا از مامان جونش یکم بافتنی یاد گرفته یوقتایی توکار خونه مثل دستمال کشیدن وجارو کمک میکنه گه گاهی هم مثلا توغذا درست کردن برام سیب زمینی ها روپوست میگیره وخورد میکنه خلاصه تو هر کاری میخواد نقش داشته باشه .
 
 
امروز دیدم با کلی کتاب به بغل وارد خونه شد .گفتم به به چقده کتاب !!کاشف به عمل اومد مدرسه نمایشگاه کتاب بود ودیشب قیمت کتابها رو به بابای من گفته بود وازش پول گرفت امروز این کتابا رو خرید بهش میگم چقدر شدند کتابا میگه 6800تومان .بغلاز ته دلم خوشحال شدم الیانا رفته خرید اونم کتاب وبه سلیقه خودش انتخاب کرده وبا علاقه آورده خونه .(اسم اولین کتابهایی که خودت رفتی واز نمیاشگاه کتاب مدرسه ات خریدی رواینجا مینویسم که خودتم بعدها بدونی :آدم برفی های جادویی/درون بدن شما چه چیزی است؟/بچه ها بهار را صدا کنید!/حضرت یونس ع/کاش بادبادک بودم/آب مایه حیات است/هری که کمک زیادی میکرد/لونا که زیادی کنجکاو بود/ویلیام که زیادی کار میکرد)
 
 
 
و  در آخر شمااگه جای من یه شب روتخته وایت برد اتاق فرشته هاتون این جمله ها رومیدید افسرده نمیشدیدناراحت من که اون شب تا صبح کابوس دیدم....کاش بچه ها بدونند یوقتایی سختگیری واجازه ندادنامون به نفعشونه واینقدر سریع قضاوت نکنند تادل مامانی مثل من بشکنهدل شکسته
 
 
 
 
زمستونتون پراز اتفاقهای خوب قلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()


 Design By : Pichak