شیطون بلای خونه ما

الیانا

و امروز دوباره شک کردم!
به بودن ها
به...............به دوستی ها..
به عهد ها...........به رابطه ها
به حرف ها......به انسان ها......به آدمها...!
و شک کردم به خودم!!!!!!!!

 

الیانا

امروز دلم بازی لی لی میخواهدخیال باطل با بچه هایی که تا آمدن سرویس مدرسه شان باید میماندند و من با گرفتن گچ از کلاس و اومدن دم در مدرسه لی لی میکشیدم باهاشون شروع به بازی میکردم .هر بار با اینکار توسط بابایی تنبیه میشدم وبه زیر زمین روانه که چرا بعد از تعطیل شدن به خانه نیامدم دلم تجربه اون تنبیه روبازم میخواد .زبان

 

الیانا

امروز دلم آلاسکای خانومی رومیخواد که دم مدرسه مینشست واز قمقمه یخش به ما میفروخت با طعم واقعی آلبالو ..بهار نارنج ..و لیمو ...تا یواشکی بخریم وهی بخندیم ودور مدرسه بدوییم ولیس بزنیم وتمومش کنیم تا ته  تهش که برسیم به چوب نی .خوشمزه

الیانا

دلم کش بازی میخواد مثل اونروزایی که خانوم معلم نمیومد میرفتیم نزدیکترین خونه از خونه بچه های کلاس وباهم بازی میکردیم.لبخند

الیانا

دلم میخواد با بچه هاجمع بشیم واز خانوم معلم اجازه بگیریم بگیم ببخشید ما باید برای دهه فجر روز نامه دیواری درست کنیم و5 نفری بریم توآبدارخونه مدرسه بخندیم وبنویسیم لطیفه وبنویسیم جدول بی هیچ ریا با هم باشیم نیشخند.

الیانا

دلم گروه سرودمون رومیخواد که هی برای سر گروه بودنش میخواستیم خوش صدا تر از اون یکی بشیم .و با هم "یار دبستانی من " "هوا دلپذیر شد گل از خاک بر دمید "روبخونیم وآخرش هم وقتی تشویق میشیم با عشق به همدیگه نگاه کنیم وبخندیمقلب .

الیانا

دلم هانیه ..مائده ..سامره ..مریم ..بانو ..سمانه ...رومیخواد ....که امروز هر کدوم یه جایی هستند واز هم دورناراحت

الیانا

دلم تزیین کلاس میخواد که ساعت نماز بمونیم بعد بیان تنبیه مون کنند که چرا ساعت نماز موندین کلاس .ابله

الیانا

دلم میخواد امتحان بدم وقتی برگه هامون رو دادند از 20به پایین مرتبشون کنم وبرگه نقاشیم بشه اولین برگه ..بعد بابا با دیدنش تو هم بره وامضا نزنه ومامان دلش نسوزه بعد من خودم امضا مامان رو بزنم پای برگهشیطان

دلم میخواد خانوم مدیرمون وقتی مامانم رودید بگه خانوم خوش به حالت این دخترت حرف نداره ومن قند تودلم آب شهزبان

دلم دیکته تصحیح کردن توکلاس رومیخواد ..دلم میخواد توکلاس گروه بندی بشه وچند تا چند تا باهم کار کنیم وبعد هی بگیم بچه ها بیشتر تمرین کنیم تا گروه ما بهترین بشه .از خود راضی

دلم میخواد یوقتایی دفتر مشقموخونه جا بذارمو خانوم ناظم که دست بر قضا عمه ام بود بهم بگه میری همین الان میاریش .کلافه

دلم میخواد اولین..اولین روز مدرسه وآمادگی برام تداعی بشه که وقتی معلم پرسید کی بلده شعر بخونه من با افتخار برم جلوبخونم .. "آره دوست دارم قد یک دنیا بیشتر از دیروز کمتر از فردا "..بعد هم به عمه خانوم گزارش بشه که برادرزاده ات ترانه خونده توکلاس وهمین بشه که من بشم عزیز دردونه معلمی که هنوز منو در خاطر داره وهمیشه از همه خبرم روبگیره وقتی هم منوببینه کلی قربون صدقه ام برهخجالت

دلم روزهایی رومیخواد که نهار دعوت همدیگه میکردیم وچقدر مودب میرفتیم خونه دوستامون وباهم نهار دونفر میخوردیم وبعد باهم میرفتیم مدرسه ..چقدر لذت داشت وقتی منتظر دوستمون بودیم تا بیاد چقدر اتاقمون رومرتب میکردیم همه چیز مهیا تا یه روز خوب داشته باشیم با همخیال باطلیادمه یه بار تولد گرفتم وهمه دوستام رودعوت کردم ولی تا ظهر تولد به مامانم نگفتم که دوستام رودعوت کردم نیشخند

دلم ظهر هایی رومیخواد که با دایی امیر توتراس خونه مینشستیم تا اومدن مامان از سر کار میحرفیدیم وبازی میکردیم و هی بابا از تواتاق توخواب میگفت "ااااا" یعنی ساکت شید :دی

یادش بخیر یه بار اینقد شیطونی کردیم بابا بلند شد اومد من از ترس دویدم وبابا دنبالم ولی دایی امیر همونجا نشست وبابا هیچی بهش نگفت ولی من هی بابا رو دور حیاط خونه دنبال خودم کشوندم ودیدم کوتاه نمیاد وایستادم وقبل تنبیه شدن گفتم غلط کردم ودستمو گرفتم جلوی صورتم که بابا فقط گفت مگه نمیگم سر وصدا نکنید فکر کنم دلش سوخت :دی

دلم کرسی میخواد تا موقع برنامه کودک وبا شنیدن بگ بگ بگ بگ بشینم زیرش وخانواده دکتر ارنست وبامزی و نل روببینم......

عاشق خانوم رضایی بودم مهلبون بود :دی

دلم میخواد مثل این روزا بارون که میباره وایستم پشت پنجره وحیاطمون روببینم که خیس خیس ودرخت پرتقال جلوپنجره خونه کلاغه باشه ....

 اونروزها هم سختی داشت دلمون میخواست بگذره ولی فکر کنم دنیای اونروزها خیلی قشنگتر بود خیلی ....حداقلش یکرنگی ها بیشتر بود ودوست داشتن ها بی دلیل تر وبی بهانه تر ..یادش بخیر

 

 

و امروز دوباره شک کردم!
به بودن ها
به...............به دوستی ها..
به عهد ها...........به رابطه ها
به حرف ها......به انسان ها......به آدمها...!
و شک کردم به خودم!!!!!!!!

 

 


 پ.ن دست به دامن خدا که میشوم ...انگار او حال مرا بهتر از خودم میداند...با من غریبه نیست با من آه میکشد با من گریه میکند با من غصه میخورد.اما جای شانه هایم محکم است.من به خدا تکیه داده ام....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()


 Design By : Pichak