شیطون بلای خونه ما

در میان همهمه شلوغی ذهن و پیرامون اینروزهای من تنها سمفونی صدای توست که حواسم را از همه چیز پرت میکند .اینروزها که ما حتی یادمان میرفت تو از مدرسه با کی بازگشتی خودت بودی که به بهانه ای به من زنگ میزدی تا یاد بیاندازی که هستی و مبادا خستگی در برم گیرد تا از پای در بیایم.گوشه ای از مکالمه های من و " تـــــو "

الیانا:خیلی مونده که اتاقم کاراش تموم شه ؟هنوز اتاقم سرده ؟

من : بله عزیزم خب یکم صبور باش هنوز مونده تا مرتب شه و ....

الیانا :باشه فک کنم چاره ای غیر این ندارم که صبر کنم .قهر

من در دل  : نمیدانم چه بگویم در برابر اون صدای محزون وبغض کرده ات خنثی

........

الیانا :مامان من فک میکنم امروز اصلا نمیتونم با خودکار درست بنویسم همش بد خط میشه خاله و دایی هم نیستند و مامانی هم دستش درد میکنه میشه یه سر بیای اینجا برام سوال ریاضی رو بگیری .

من:عزیز دلم من باید بعد کلاس برم خونه خیلی کار مونده که باید انجام بدم.یکم طول میکشه تا بیام پیشت.هر کی زودتر اومد بگو بگیره برات .

الیانا : (با ذوقی که میتونستم کاملا حس کنم) پس شام میای خونه مامانی .باشه شما بیا من میدم سوال ریاضی رو هر کی زودتر اومد بگیره .

من در دل : ومن چقدر خوشبختم که تو اینچنین دنبال بهانه میگردی تا منو به اونجا بکشونی و از دلتنگیت دربیای .بغل

...........

الیانا : مامان من امشب هم باید اینجا بمونم .خب دلم میخواد بیام خونه دلم برای شما تنگ شده .

من : و من همون لحظه تصمیم میگیرم که از اونجایی که شرایط خونه مهیا نیست برای اومدنت من بیام پیشت و بهت گفتم : حالا که تو نمیتونی بیای خونه من میام گلم .وشب خوابیدن هم پیشت خونه مامانی میمونم .مژه

الیانا:مامان واقعا میای اینجا ؟!!راستشو بگو من با دروغ مشکل دارما تعجب

من :بله عزیزم مطمئن باش من میام اونجا و میمونم .

الیانا:مامان اگه نمیای بگو با احساسات من بازی نکن لطفا نیشخند

من در دل : آخه تو چه میدونی بازی با احساسات یعنی چه سیب گلاب بغل

.....

برنامه رژیم غذای نوشتم میشه برات بخونم ؟

بله بخون گلم میشنوم.

یه لیوان شیر برای صبحانه و میان وعده در مدرسه نهار خیلی کم عصرونه یه میوه و شام هم نمیخورم.

ولی دریغ از عمل وقتی گرسنگی بیاد سراغت .ودیدنی هستی در لحظه های گرسنگی که دلت چیزاهای میخواد که از گفتنش بدتر گرسنه ات میشه :دی مامان دلم ساندویچ مخصوص همبرگر بابا رو میخواد.دلم پیراشکی گوشت خاله رو میخواد .و اینچنین تو هی سعی داری جلو خوردنت رو بگیری که محاله چشمک

الیانا یکم حساس به نت اومدن و وقت گذاشتنم تونت هست چون به هر حال یوقتایی کاری داره میگم خودت انجام بده الان نمیتونم و بماند که با یه چش غره روبرو میشم ولی انگار نمیبینم .تا اینکه چند روز پیش برام تا رسید خونه اینو تعریف کرد(در تخیلاتش ساخته ):کتابم که صفحه اش در اومد و چسب نزدی رو دوستم دید بهم گفت چرا مامانت برات درستش نمیکنه؟منم به دوستم گفتم آخه مامانم هم میره سر کار هم دانشگاه وقت نداره !!بعد دوستم گفت میدونی دنیا قراره تموم شه ؟گفتم نه مامانم رفته تو سایت خونده که دروغه ! دوستمم گفت چطور مامانت وقت نداره کتابت رو چسب بزنه ولی وقت داره بره تو سایت ! خجالتزبان

خیلی خوشم اومد از اینکه به من یاد آوری کرد اول اولویتها رو باید انجام بدم اونم به شیوه ای خیلی خوب بیان کرد .چشمک

 

 

 

شب یلدای زیبایی بود توام با خستگی من وهمسر جان طفلکی ماچ و مادرم قلبو خواهرمبغل که از بین کار برگشتیم خونه مادرم و مواجه شدیم با یه خونه مرتب شده توسط الیانا گلی که بسی با اینکار همه قربون صدقه اش رفتندبغل.من طلفکی که رمقی نداشتم افتادم یه جا و از جام تکون نخوردم .الیانا و خاله اش میز شب یلدا رو آماده کردند و تنها زحمتی که من به خودم دادم اومدن از مبل رو زمین برای خوردن شام  بود و دوباره برگشت سر جام وشکافتن انار و چیدمان وسایل روی میز که نشسته مرتبشون میکردماوه .ولی مثل هر سال و شاید امسال نمیدونم چرا با حس خیلی خوب باز هم من فال حافظ رو برای خونواده خوندم و در کل شب به یاد ماندنی بود گرچه جای بزرگترهایی که عزیز دلمون بودند ( بابا بزرگ و مامان بزرگ ) خیلی  خالی بودقلب.تو این شبا در کنارهم بودن صفایی داره و به قول پدرم که موقع عکس انداختن میگفت همه اینا دیدنش در اینده لذتی داره که الان کمتر حس میشه .قلب

مامان نوشت: افتادی بلند شو.مثل چتری که باز میشود و بسته میشود.نترس همه خطا میکنیم و اشتباه .اگه بود روی زمین کسی بی خطا دنیا اینگونه نبود .همه ما گاه و شده برای یکبار خطا میکنیم که مدتها برای بخشیدن خودمان هم زمان کم می آوریم و سرزنش میکنیم همه خودمان را .ولی یادت نره میشه شروع کرد و دوباره از نو برای خود همه چیز رو بساز .خطا و اشتباه امروز تو روی برگه امتحانیت هست و میتوانی در امتحان بعدی تکرارش نکنی اینقد که تمرین کنی در تکرار نکردنش .مواظب باش خطایت دلت را نسوزاند و با خودت نگویی ااا من که اینو میدونستم !! من که راه حلش رو بلد بود! من که میدونستم جوابش این میشه !چرا حواسم نبود و اشتباه کردم !اه دلم سوخت وقتی بلد بودم و خطا کردم و نذار یطوری بشه بگی  پس حقمه با همه اینهایی که میدونستم باز خطا کردم و این شد آخرش .از اشتباهت درس بگیر نه اینکه کینه از آن درس به دل بگیری و در صدد انتقام باشی .و برای همیشه بخوای کاری کنی تا از درس ریاضی دور شی و فرار کنی .عامیانه نوشتم تا نه خیلی دور درکشان کنی هر چند برای فهماندن باید به خودت رجوع کنم که زبان زرافه ایت عالی عمل میکند .

پ.ن.تا به حال صدای مرد خانه ام را اینچنین نشنیده بودم که با گریه صدایم کند و بگوید من دوستم را از دست دادم .چنان آشوبی در دلم شد با شنیدن صدایش که فقط میخواستم زودتر برسد.وقتی رسید برای اولین بار اشکهاشو میدیدم که بی اختیار میریزه نا خود آگاه باهاش هم دل شدم و اشکهای من میریخت شاید برای اون اتفاق بد ولی بیشتر برای اینکه مدتها بود ندیده بودم احساساتش رو اینقد شدید بروز بده .معمولا کم پیش اومد در برابر آدم احساساتی مثل من هم پا باشه و خیلی کم میشد در حرفهایش کلمه ای از بروز احساساتش را قاپید .مرد است وجنسیتشون سخت و به قولی مردانه ولی با همه شیر بودنش قلب مانند گنجشکش را آن لحظه میتوانستم در دستم لمس کنم که اینچنین بیقرار برای از دست دادن دوستش میگیریست و برای کودک 6ساله اش دلواپس بود.احساس کردم اشکهایش به من قوت قلب داد که او هم میتواند پر از احساس باشد اما نهان .

پ.ن.این اس ام اس الان از همسری به من رسید :"همین الان وسایلتون جمع کنید با صف برید تو حیاط امروز معلم ندارید "یـــــــادش بخیر "

پ.ن.بعضـــــــی وقتــــــا ما یادمون میره که این مردن که همیـــــــشه هست و این زندگی که همیــــــشگی نیست.جریان زندگی خیلی زود تموم میشه .ولی این مرگ که همیشه جریان داره .(تله فیلم قصه ها و واقعیت )

 

محبـــــت و مهربونیـــــاتون رو سپاس بــــرای دلگـــــرمی دادنـــــم در پست قبل  قلب

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٥ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()


 Design By : Pichak