شیطون بلای خونه ما

اگر به دل من بودتمام تقویم را با یک فصل پر میکردم ....پاییزقلب

سلام خرچنگ کوچولو ،خوش اومدی ،ما یه خانواده سه نفره مهربونیم از خود راضی.این بابامه که خیلی مهربونهلبخند. این منم که دختر خوب این خونوادم خجالت.مامانم هست عروسی بر میگرده باهاش آشنا میشی ...زبانوقتی الیانا با خرچنگی که پدر به خونه آورد گفتمان کرد وبابای خونه واسه من نقل کرد:دی

به خرچنگ حساس شده و از علاقه پدر به خرچنگ با کمی ایش زبانو پشت چشم نازک کردن و اینا رو برو هستیم :دی

این حساسیت انگار فقط در مورد خرچنگ نیست .چند روز پیش پدر که در ف ی س خود مشغول گشت وگذار بود به پیجهایی بر خورد کرد که ناخواسته لایک شده بودند و از قضا یکیشون عکس پروفایل یه خانوم زیبا بود.از من کمک خواستن برای از بین بردن این صفحه ها ت یول.که الیانا قبل من وارد عمل شد:دی  عجب دختریه واسه چی نمیشناسه ادت کرده ..اصلا بگیر بلاکش کن بعد یه چش غره ای رفت عصبانیو بعد هم من !!! اینجوری ...خنثیبعدکه تنها شدیم آروم بهم گفت چه دختر خوشگلی بودا نه مامان :دیمتفکر

ابرو در هم و پره های مماغش از دو طرف باز شده و کارنامه به دست وارد شد عصبانی.خب الیانا چی شده ؟نمره این ترم زبانت چند شده ؟بازم کار درکلاس رو کم دادند ؟واقعا که بازم نمرم کم شده و غرولند و یهو کارنامه اش رو گرفت جلوم که دیدم بلـــــه ما بالاخره نمره 100 رو هم دیدیم و فک کنم حساسیتی که من ترم قبل نشون دادم و گفتمان تاثیر خودشو گذاشت هورا.و کلی هم من هم دختــــرک احساس رضایت کردیم در این باره از خود راضی.ولی بعدش جایزه این کارنامه به قول خودش آمپول بود که میل نمود .بله گلو درد که نمیدونم چرا هی من میگیرم هی الی میگیره ...و الان هر دو درگیرشیمناراحت

تا اونجا که به خاطر دارم عربا هیچ ارزشی برای دخترها قائل نبودند تا اونجا که دخترها رو زنده به گور میکردند .من برای همه ائمه احترام خاصی قائلم و این خیلی خوبه که میلادشون رو جشن بگیریم همونطور که وفات و شهادتشون رو به عزا میشینیم .ولی کاش مناسبتهامون رو با تاریخ عربی مطابقت نمیدادیم .با اینهمه از تک تک مهربونهاییی که به یاد دخترک خانه ما بودند نهایت سپاس و قدردانی رو دارم و تبریکشون رو از جانب همتون بهش میرسوندم .قلب

شب قبل که فهمیده بود فردایش روز دختر است به ما اعلام فرمودند هدیه من فراموش نشود .عینکواللا ما اگه روز کودکش هم از بابامامانمون چیزی میخواستیم .خلاصه یه کلاسور برای کلاس زبانش و یه دفتر خوشمل و یه کتاب به اسم "کتاب قرمز " براش هدیه گرفتم .

هیــــــس ! چند لحظه لدفن :
نمیدونم چند نفر از شما به تماشای فیلم هیس رفتید.بعضی دوستان تشویق و بعضی همدیگه رو منع میکردند .منعش نه به خاطر بد بودن فیلم برای نگرانی و اضطرابش که بعد میگیری.به هر حال من رفتم و تا پایان مادرانه صبوری کردم و خودم را کنترل کردم و دیدم.جایی بود که دلم میخواست بی درنگ از جای خودم بلند شم بیام الیانا رو بغل بگیرم به خاطر نوع معصومیت و اشکهای دخترک که حس میکردم دختر منه و میخواستم اینطور احساس مادرانه ام رو آرام کنم .خیلی خوب بود خیلی کاش همه ببینند نه فقط مادرها نه فقط مادر دخترها حتی مادر پسر ها حتی مردها .تو رو خدا تو رو خدا اگه احساس میکنی نمیتونید برای کودکتون وقت بذارید اگه فک میکنید نمیتونید خیلی وقتها از خواسته ها چیزی مثل درس کار بزنید اگه حوصله ندارید مادر نشین.اگه برای خیلی از ما که شرایط طوریه باید کار کنیم و یا اگه میخوایم زمانهایی رو برای خودمون باشیم هیچ وقت بچه هامون رو دست هر کسی نسپاریم از لحظه به لحظه بچه هامون با خبر باشیم اصلا سخت نیست .در طول روز با همه خستگی هر چقدر هم بی حوصله ای تو مادر تو پدر برای شنیدن برای دیده شدنش وقت بذارید اصلا یه تایمی باشه  که فقط تو و اون باشیدو اون از هر چی میخواد حرف بزنه جلوشو نگیرد و نگین ااا اینحرفا چیه و نتونه ادامه بده .اگه شما دخترتون رو ببینید اون بعد ها هم میتونه حرفشو بزنه هی نریزه تو دلش و خفه شه و دم بر نیاره.نه دختر 8ساله باید ساکت شه چون دختره نه یه زن چون زن .که متاسفانه هنوز هم همینه شاید بهتر شده باشه ولی تا صدامون در اومد مامانامون گفتند شما صبوری کنید شما احترام بذارید شما سکوت کنید اون مرد.اوون مردِ به قیمت اینکه تو تا زنده ای تمام احساس تمام درد و تمام حرفات رو بریزی تو خودت و سرکوب کنی.که اگه حرف بزنی میگن زن روش باز شده زنو چه به این حرفا.زن خطا کنه سنگسار میشه ولی مرد خطا کنه واسه اینه زن براش کم گذاشته .اصلا این آبرویی  که میره از فریاد دختر بدتره یا یک عمر افسرده و مرده متحرک بودن .همه چیزهای روانی که از بچگی باهاش درگیر میشن تا سالها باهاشون میمونه و آزارشون میده .همه چیز آزار جنسی نیست آزار های روحی که بچه میبینه و ترس از خیلی چیزها که تا زندگی شخصی خودش باهاش همراه.بچه هاتون روببینید بشنوید بیشتر از قبل براتون مهم باشن و دست هر کسی نسپرید شاگرد مغازه بیمار یا مربی یا پرستاری که از نظر روانی به بچه آسیب برسونه  فرقی نداره .نذاریم بچه هامون کشته بشن تو خودشون و روزمرگی داشته باشند و از زندگی به جای لذت بترسند .

به نیت هر سال تولد امام رضا ع  شله زرد میپزم واز امام رضا خواستم لحظه به لحظه شفای بیمارهایی که تو نظرم میومدند و برقراری آرامش در زندگی همه .

 جای عکس خالی بید نشد عکس بذارم ناراحت

 

مامان نوشت :(برگرفته از فیس بوک )

آدم است دیگر .گاهی دلش تنگ میشود غمگین میشود.اما حواست باشد غم مهمان ناخوانده است نیاید بماند .صاحب خانه دلت شود.نرود.نشود همه کاره دل.آدم را توی مشت خودش نگه داردبرای همیشه...غم که آمد اعتنایش نکن اصلا پذیرایش نباش .نگذار بفهمدمیزبان خوبی هستی .غم باهوش است جا خوش میکند نمیرود.زیاد که ماند جوابش کن .اصلا کفشهایش را جلوی پایش جفت کن بیرونش کن .کوتاه نیا دستت دراز کن خودت سهمت را اززندگی بردار.خودت را فراموش نکن مواظب خودت باش.چشمهایت را بشور خودت را ببین به داد خودت برس منتظر معجزه نباش .نگو چیزی ندارم چیزی نمانده .هزار توی ذهنت را که خوب بگردی حتما یک چیز دندان گیری پیدا میکنی که به دادت برسد.یه خاطره کوچک حتی ...پاییز نزدیک است .

 

پ.ن:

 

ما بچه های کارتون های سیاه و سفید بودیم
کارتونهایی که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند
ما پولهایمان را می ریختیم توی قلک های نارنجکی و می فرستادیم جبهه
دهه های فجر مدرسه هایمان را تزئین می کردیم
توی روزنامه دیواری هایمان امام را دوست داشتیم
آدمهای لباس سبز ریش بلند قهرمان هایمان بودند
آنروزها هیچکدامشان شکمهای قلمبه نداشتند
و عراقی های شکم قلمبه را که می کشتند توی سینما برایشان سوت می زدیم
شهید که می آوردند زار زار گریه می کردیم
اسرا که برگشتند شاد شاد خندیدیم

ما از آژیر قرمز می ترسیدیم
ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب می زدیم از ترس شکستن دیوار صوتی
ما توی زیر زمین می خوابیدیم از ترس موشک های صدام
ما چیپس نداشتیم که بخوریم
حتی آتاری نداشتیم که بازی کنیم
ما ویدیو نداشتیم
ما ماهواره نداشتیم
ما را رستوران نمی بردند که بدانیم جوجه کباب چه شکلی است
ما خیلی قانع بودیم به خدا

صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود توی مجله های قدیمی
یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزش زبان

زنها توی فیلمهای تلویزیون ما، توی خواب هم روسری سرشان می کردند
حتی توی کتابهای علوم ما زنها هم باحجاب بودند
ما فکر می کردیم بابا مامانهایمان، ما را با دعا کردن به دنیا آورده اند
عاشق که می شدیم رویا می بافتیم، موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم
جرات نداشتیم شماره بدهیم، مبادا گوشی را بابایمان بردارند
ما خودمان خودمان را شناختیم
بدنمان را، جنسیتمان را یواشکی و در گوشی آموختیم
هیچکس یادمان نداد

و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل

نسلی که عشق و حالهایشان را توی «شهرنو»ها و کاباره های لاله زار کرده بودند
و نسلی که دارد با «فارسی وان» و «من و تو» و «ایکس باکس» و «فیس بوک» بزرگ می شوند
و جالب که هیچکدامشان ما را نمی شناسند و نمی فهمند

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٦ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()


 Design By : Pichak