شیطون بلای خونه ما

بیا سوال علومم رو بگیر

اینا رو امضا کن باید برنامم رو بگیرم

دیدی جواب این سوال رو اشتباه گفتی بهم

میشه برنامم رو بگیری

چیه همش چهار تا کتاب باید بذاری تو کیفم چرا اینجوری نگام میکنی

کتابی که معلممون رو گفت نخریدی برام ..

من :الان وقته یاد آوریه

چند بار بگم اون هفته گفتم اصلا چرا نباید یادت باشه وقتی گفتم

چرا کولمو انداختی اونجا ..کاغذ کادوی صورتی رو چرا استفاده اش کردی شاید من میخواستم برای خودم..

داری سر به سرم میذاریا الیانا

سر به سر یعنی چی اصلا ...

یکریز حرف و حرف ..در میانش میگی  با خودمم تو بهم توجه نکن ..ولی میشه من به الیانایی که بی اعصاب شد یهو نظرم جلب نشه

میخوام بخوابم بیا قطره بینی بریز برام سرما خوردم انگار..حتی مامان گفتنت دستوری میشه

وقتی بغض سر گلوته و نمیدونم چته و میدونم خودتم نمیدونی ..حوصله نداشتی نگاه کنی وقتی حرف میزدی ابروهات همش در هم بود..یجور کلافگی داشتی تا قبل از خواب نمیدونم چرا امروز احوالمون مثل هم بود .با این تفاوت من وقتی دلم گرفته ساکت میشم و مثل رباط به کارهام میرسم .نگراندوست ندارم اینجوری که هستیم هم تو هم من :(

 

معلمتون 5سرگروه انتخاب کرد که یکیشون شما بودی.برای هر گروه 4دانش آموز در نظر گرفت. وقتی نوبت شما شد دو تا از بچه ها گفتند ما میخوایم تو گروه الیانا باشیم.و دو تای دیگه رو معلم انتخاب کرد.یکی از اون دوتا شروع کرد به گریه .که دوست نداره تو گروه تو باشه .تو هم نشستی پا به پای اون گریه کردی.معلمت پرسید چرا گریه میکنی ؟ رو کردی به همکلاسیت و گفتی مگه من چمه که تو دوست نداری تو گروه من باشی ؟ چه ایرادی دارم و چی دیدی تو من که اینطور گریه میکنی واسه اینکه تو گروه من نباشی ؟دوستات در پاسخ به تو گفتند الیانا تو ایرادی نداری .اون دوست داره با بچه هایی باشه که مثل خودشن و با اونا شیطونی کنه .این منو آزار داده که چرا باید گریه میکردی الیانا :(

 

چند شبی است بیشتر من و پدرت را برای قبل خواب میطلبی ..چیزی که من فهمیدم کمی ترس در وجودت هست ..کنکاش کردم و ریشه اش را در معلم کلاس زبانت یافتم که داستان احضار روح و ... را در کلاس بازگو کرده ومن نمیدانم باید حواسم بیشتر به روابط تو با دوستانت باشد یا معلم بزرگوارت !!!؟؟

مامان نوشت: عزیزم این روزها تنها هواست که تمام نمی شود ....تا میتوانی نفس بکش ...

پ.ن:

صبح بیدار میشوی کلافه و با استرس و شب به رختخواب میروی با کلی چه شود ها که از هر طرف پرتاب میشوند به ذهن ات حالا چه میشود این آدم با این همه ذهن مشغولی خدا یا فقط تو میدانی ..

زندگی سخت است !گاهی اوقات آنقدر سخت می شود که پشیمان میشوی که چرا پا به میدان زندگی گذاشته ای. گاهی اوقات کاری نمیشود کرد جز ..تحمل  ...

پروردگارا طلبکــــار نیستــم ..فقط یک ذهن آرام ..یک خیال راحت ..یک تن سالم ..یک خواب شیرین..یک روز قشنگ..یک خبر خوش ..یک خوشی از ته دل..نصیب عزیزانم کن و اگه دلت خواست گوشه چشمی هم به من ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢۱ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()


 Design By : Pichak