شیطون بلای خونه ما

پــــاییز دیگر از عمر مان و یلدایی دیگر سپری شد . پاییز ها و یلداها ماندنی اند اما بودن و حضور ما در پاییز دیگر شاید و ممکن و تقدیرمان مبهم ......

مثلا مادر و همسر پیمان ع ا ر ف ی وقتی بر میگشتند از دیدار عزیز دلشان حتی لحظه ای هم شاید فکر نمیکردند این دیدار از پشت میله های زندان آخرین دیدار و آخرین سلام از سر شوق و آخرین نگاه هاست که بهم انداختند ...و او فکرش را نمیکرد بعد از اینهمه سال حبس مرخصیش برای در آغوش کشیدن قاب عکس آنها باشد...

مثلا بنیامین بهادری و همسرش و دخترش کنار هم بودند و مثل همیشه شاید از کنار هم بودن خوشحال و غافل از تراژدی هولناکی که درکمینشان است که به لحظه ای همه چیز عوض شد و دختر و همسرش در واپسین لحظه های سرد پاییز عزیز ترینشان را از دست دادند .....

مثلا شهرزاد با همه انرژی مثبتش اسطوره ای که به اینهمه آدم امید داد.کسی که پیشگام جنبش کمک به بیماران سرطانی بود ...یهو در ناباوری آروم گرفت و رفت....

اینها پشت هم از قشرهای مختلف رفتنشان نشانه است نشانه ای که خیلیها فکر میکنیم برای ما نیست .خدایشان بیامرزد و روحشان شاد .و خدا ما رو هم بیامرزه 

 

چند وقتی بود که الیانا گله از تهوع های گاه و بیگاه و یه سری درد در بعضی جاهاش حرف میزد یه روز که تو مدرسه حالشو بدتر دید تماس گرفت و باباش رفت پی اونو و بردتش به دکتر و پزشکهای محترم هم جدیدا تنها چیزی که میگن ویروس نامعلوم بدبخت رو دلیل میکنند و یه سرم و دارو دادند.  حالا بهتره ولی گهگاهی علائمش رو داره و از اونجایی که من یکم رو الیانا وسواس دارم راضی نشدم و گفتم یه آزمایش کامل دکتر براش بنویسه و صبح امروز انجام داد تا نتیجه اش بیاد و چکاپ کامل بشه و من از نگرانی دربیام .

روز 5شنبه مهمون داشت دخملانبغل دوستش مارال برای نهار اومد خونه ما و برای عصر با هم رفتند تولد یکی دیگه از دوستاشونهورا.بعد از تولد هم اومدند دوباره خونه ما تا شب و بعد از شام دوستش رفت .الیانا هر از چند دقیقه میگفت وای چقدر خوشحالم چه روز خوبیه بهترین روز براماز خود راضی .اینو میتونستم از چشاش ببینم که چقدر شادهقلب .کلی از تولد تعریف میکردند دوتا دختر خمپل نشستند بعد از تولد هی برای من و بابای الی حرف از جو تولد و کادویی که دوستشون گرفت حرف میزدند من ریز ریز میخندیدم :دی شنیدن حرفاشون با اون لحنشون شیرین بود.دنیاشون دوست داشتنیست . یعنی 10 بار الیانا بهم گفت مامان باباش براش تبلت کادو گرفتند منم انگار اصلا نمیشنیدم .خنثی

اینروزها حرفاش رو برای من و پدرش در برگه های جدا مینویسه نه همیشه ..گاهی ..من دوست دارم این کارشو .قول دادیم هم بهم نگیم اون چی برامون نوشته ولی من اعتراف میکنم بابات دلش طاقت نمیاره و برای من چیزایی که مینویسی رو میخونه تازه یکم حسودیش میشه نیشخند

آخر هفته هم با سحر جون و تندیس جون اینا رفتیم جنگل و زیر بارون از آخرین جمعه پاییزی لذت بردیم .واقعا جنگل رویایی بود .برگها میرقصیدند و میچرخیدند و روی زمین مینشستند .قلب

شب یلدا مثل همیشه میطلبه کنار بزرگترها بودن رو و ما هم در جمعشان سعادت حضور داشتیم و از خدا میخوام سایشون همیشه بر سرم مستدام باشه .من به درخواست الی چیز کیک درستیدم و یه پاکتهایی که با کمک الیانا درستیدم ویه غزل از حافظ رو درونشون گذاشتیم و هدیه دادیم به اهالی خانه پدر.قلب

 

اینــــــم چیز کیک

 

مامان نوشت: شاد نباشی حتی یک روز ضرر کردی چون زندگی قول فردایی بهت نمیده دنیا دو روزِ و چه غمگین باشی چه شاد میگذره منتظر نمیشه و منتت رو هم نمیکشه و منتظر نباش کسی شادت کنه و خوشبخت خودت برای خودت قدم بر دار و قتی به اینجا رسیدی اجازه نده هر کسی بخواد بدبختت کنه که لحظه ای شادت نکرد .

پ.ن:

تنهـــــایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد..عباس معروفی /سمفونی مردگان 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۳ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()


 Design By : Pichak