شیطون بلای خونه ما

پاییز رفت و بازمانده های پاییز را می چینند ....تا دوباره بهار فرصتی برای حضور باشد .پاییز رفت زمستان هم می رود ...اما این شب های بلند زمستان فرصتیست برای اینکه ببافیم کلاه ..شال گردن ..رویا ...خیال ... هر چه میبافید خوش آب و رنگ ببافید و آنگونه که برازنده تان باشد .

بعد از سالها در روزهای پایانی پاییز قسمتمان شد به سفر مشهد رفتیم.من کلاغ روسیاه را به حرمش راه داد و عجیب آرامم کرد هر چند دلتنگترش شدم .الیانا در سفر بهتر از قبل بود وکمتر آه و ناله داشت .ولی از وقتی رسیدیم جز گه گاهی اصلا میل به بیرون اومدن با ما رو نداشت .با هم به حرم میرفتیم با اون چادرش مثل زنان کوچک میشد یه دختر تپلی چادر به سر :) همش دوست داشت دستش برسه به ضریح و فک میکرد اگه نتونه زیارت نکرده .با هم لحظه های خوبی رو گذروندیم .باشد تا باز بطلبه و کمی آرامش بگیریم.لبخند

امتحانش تموم شده و خدا روشکر بخیر .تلاشش تو درسا خیلی بهتر شده و ایضا تو کارهای دیگه و فعالیتهای دیگه اش .شدیدا علاقمند برای رفتن به کلاس تئاتر هست که فعلا صلاح نمیبینم تا تابستون . میدونم مقاومت نیمتونم بکنم در برابر خواسته اش.

همین حوالی همین چند روز پیش تولد عزیز ترین ...مهر ...عشق ... مادر جانم بودقلب

.دی و نرگس هاش مامان"نرگس"رو برام تکرار میکنه.میدانی مادر همه داشته هایم را جمع میزنم ترا تفریق میکنم نتیجه "صفر" است! تو نباشی ..."صفر مطلق" است!مادر دنیای من کف دستانت و قلب مهربانت است .دستانت که برای خواستنیهایم دعا نکنند و رو به آسمان نروند و قلبت که از من بگیرد دنیای من نابود است.بمان و آرام جانم باش و میلادت شادباش جان جانانم.قلب

و اما تولدی دیگر 

تولدی که بسته شد مهرش به دلم 

و حالم را خوب میکند حضورش 

تولد قند عسل و عزیز دل عمه 

"کیـــــان " بزرگ مرد کوچک و خوش روی و مهربان و لطیف دی ماهی عمه ...دوستش دارم و همیــــــن . امروز یک ساله شد پرنس ما و امیدوارم سالها سلامت و موفق و عزیز باشد و بماند برای ما .قلب

 

مامان نوشت :جان دل دنیا را نمی توان فرش کرد اما میتوان کفش مناسب پوشید.آدمها را نمیتوان حدس زد ولی میتوان حدس زد اینروزها آدمها چقدر گنجایش مهر و محبت را دارند.کینه نه اما درس بگیر از بی مهریشان .گاهی نزدیکترینها میشوند همانی که زخمت را هی با زبانشان نیش می زنند.باید گاهی مثل خودشان رفتار کرد حتما اینطوری بیشتر میپسندند.میبینم یاد گرفته ای گاهی چگونه اطرافیانت را خوشحال کنی ولی یادت باشد برایشان عادت نشود و متوقع نشوند و انتظارشان همیشگی نباشد.مهرت یهویی و گاهی باشد.من یا پدرت را مواخذه نکن البته حق داری اما جان دختر ما هم گاه خسته ایم و روزگار بازی دارد با ما .و الا کجا طاقت نگاه ناراحتت را داریم ما اصلا دلمان میاید؟! داشته هایت را قدر بدان از مداد نوکی ساده ات تا اتاق خوابی که تنها برای توست .هر چه که داری شاید آرزوی دخترکی همین حوالی خودمان باشد .از خواندن و آموختن هیچ کس ضرر نکرد جز کسی که درک نشد و اذیت شد از نادانی ها .داناییت را بیش کن تا سخت تر اما عاقلانه زندگی کنی .گفتم سخت چون هر چه این روزها میدانی سخت تر است .مهربانیت خاک بخورد بهتر از آنست که سهم دستانی شود که حیف میلش کنند.بیخودی لبخند بزن ....دنیای من با لبخند تو زیباتر میشود.

پ.ن:آفتاب پرست لحظه هاییم  گویا 

و رنگ عوض میکنیم 

به حکم احساسی که گردش خونمان به دست اوست!

قاتلین نیز روزی عاشق بوده اند!

گل خریده اند!

سلام گفته اند !

بخشیده اند!

دل شان به فهم مسئله ای لرزیده است !

به ما خیره نگاه کرده اند 

و گریسته اند !

میبینی چه قدر ساده و سخت است آدمی !

ساده در شباهت و سخت در پیچیدگیها ..."حسین پناهی "

                            راستی زمستـــــــان است ......

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٢۳ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط مامان الیانا نظرات ()


 Design By : Pichak