20 خردادی که گذشت ...

صبح بیدار شدم و در آینه نگاهی انداختم .چیزی فرق نکرده بود.چهار قل را که خواندم از خانه بیرون زدم .پروانه ای را موقع رانندگی جلوی خودم میدیدم.بعد از کار به خانه برگشتم .چرتکی زدم دخترک را به کلاس رساندم.خودم هم به آرایشگاه رفتم .دوباره دخترک را از کلاس گرفتم و با یه کیک که برای خانه پدر گرفتم و دخترک را با کیک به آنجا رساندم وخودم بیقرارانه به دریا زدم وقتی رسیدم فقط کفشها را از پا در آوردم .نگران پاچه های شلوار نبودم آنقدر قدم زدم در ماسه و درون آب که انگار هر چه قدم میزدم دلم آرام نمیگرفت و قلبم تند میزد و آرام نمیگرفتم.به خانه پدر برگشتم با دیدن پدر و مادر یاد اس ام اسی افتادم که صبح بهشان دادم دلم یه حرفایی میخواست برای زدن تنها برای زدن به بابا و مامان .انگار هنوز با این همه سال سن از پدر خجالت میکشم و یک حیای پدر و فرزندی دارم  یه چیزی که جرات نگاه کردن مستقیم تو چشماش رو به من نمیده .خلاصه دیشب تموم شد و من به خواب رفتم با همه چیزهایش تولدم گذشت.

و من در سومین ماه سال 93 شبــــــی 32 سالـــــــه خوابیدم و صبح 33 ساله بیدار شدم .

                                       

 

در روزهایی که در این 32 سال   گذشت  چیزهایی را از دست دادم که برگرداندنش سخت است و بدست آوردن دوباره اش سخت ترو گاهی غیر ممکن  و چیزهایی بدست آوردم که قانعم نمیکند و زیاده خواه هستم.دروغ چرا از بودنم راضی نیستم و از روزهایی که گذشت رضایت کامل ندارم تا لبخندی از ته دل بر لبانم باشد.20خرداد شده است مبدا ..انگار هر سال به اینجا که می رسم چرتکه ام را باید بدست بگیرم و حساب و کتاب کنم چقدرزندگی کردم چقدر از زندگی طلبکارم و چقدر بدهکار .روزهای قبلش آزارم می دهد  مثل کسی که باید حساب کتاب پس دهد استرس میگیرم.خب  خودم هستم که باید به خودم حساب پس دهم .چقدر در حق خودم لطف کردم چقدر با خودم مهربان بودم چقدر خودم را نوازش کردم و چقدر خودم را آزار دادم .بودن هاییی بود که قدر میدارمشان و سپاسشان میگویم که همیشه بودنشان را امیدوارم.مگر نه اینکه بزرگتر شده ام باید عاقلتر شده باشم و بیش از این احساساتم را روان و روحم را آزار ندهم .اگر خدا بخواهد کمتر بترسم از خودم بودن و بی استرس حرف بزنم و به هر که میخواهم احساسم را راحت تر بیان کنم .یعنی میشود ؟!

هر سال که میگذرد اصلا چرا سال هر روز که می گذرد بیشتر می فهمم زندگی اصلا ارزش با غم به سر بردن ندارد وقتی فردایت مبهم و بودنت پا در هواست .پس دست بر نمیدارم از عشق ورزیدن که زنده ام به عشق و عاشق خواهم ماند و مهربانی ام را هرگز کم نمی کنم که همین مهربانی لبخند رضایت بر لبم می نشاند.دوست میدارم و با آنان که دوستشان دارم روزهایم را میگذرانم .نمیدانم با اینکه مدتهاست چیزی نیست مرا سر شوق بیاورد و خوشحال خوشحال ولی بودنم را نفس کشیدنم را و اجازه زندگی کردنم را شکر می گویم و پروردگارم را سپاس  این را از آن رو میگویم که از کنار آمبولانسی که حمل متوفی بود گذشتم و حس کردم چقدر آن که نفس کشیدن را از دست داد  آرزوی برگشت و زندگی کردن با یک گل سرخ را فریاد میزد بیصدا بی نفس ..چقدر دوست داشت جای من باشد .....

خوش آمـــــدم به 33 سالگـــــی . و برای خودم امیــــــدوارم که حالـــــم خوب باشد.

33 سالگی را در سومین ماه سال 93 در حالی شروع کردم که دوستانم و عزیزترینهایم از قبل تا هنوز مرا با حرفهایشان و تبریک هایشان و هدایای بی نظیرشان خوش آمد گفتند .هیچ کلامی وجود ندارد برای سپاس از مهرهمه .قلبو آرزوی بودنتان و بودنشان را دارم برای خودم و امیدوارم لایق اینهمه مهر و محبت  باشم. قلبمهر تک تکتان را سپاس :)

 

نسیــــــــم بیکرانی مثل آسمان و بیکران سپاس برای همه محبت هات قلب

پ.ن:بیـــــــا از نردبان شبــــــ بالا برویـــــــم مــــــــاه تنهاستــــــــ....!

 یــــــادگار نوشت :

اس ام اسی که به مامان دادم :33سال پیش با درد به سراغت اومدم.در آن روز بهاری لابه لای اشک و گریه تو.مادرم امروز در لا به لای تارهای سپید گیسوانت در چروک ریز دور چشمانت در نگاه خسته ات من ان مادر 33 سال پیشم را می جویم و نمییابم.تازه فهمیدم که در سر هر پیچ زندگی بخشی از یک درد خود را به تو دادم تا بخشی از جوانی تو را بگیرم .امیدوارم همان باشم که آرزویش را داشتی و گر نیستم بر من ببخش عشقم.مادر شدنت مبارک.

اس ام اس که به بابا دادم :سلام.33 سال پیش در این روز با اومدنم بهت لقب پدر دادم .نمیدونم اونروز چقدر خوشحال بودی و چقدر با اومدنم و دیدنم خوشحال شدی بابا .میدونم خیلی از آرزوهاتو بر آورده نکردم به عنوان بچه بزرگتر و هر چی میگذره بیشتر حالتون رو می فهمم. نمیدونم چقدر ازم راضی هستید و بودنم براتون  باعث خوشحالی  ولی میدونم اگه سمتی از بدنت بی حس بشه از همون سمت من میفتم که تکیه گاهمی زیاد بابا.بر من ببخش اگه اذیتت کردم .

/ 30 نظر / 41 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آوا

الهی که خدا به پدر و مادرت و در مجموع خونواده ی عزیزت سلامتی عنایت کنه . تولدت باز هم در روزهای اخر خردادماه مبارک باشه عزیزم امضا : یک عدد اوا با دمپایی خالخالی قرمز [ماچ]

نگار مامان سياوش

عزيز دلم ،آزاده ي مهربونم تولدت مبارك ، سي سه سال كجا بود اين آزاده اي كه من ميبينم به زور بيست سال داره البته ماشالله فراموش نشوددد[ماچ] همه ي روزات پر از شادي دختر دريا [ماچ] عالي نوشته بودي مثل هميشه ه [قلب][تایید]

افسانه

سلام آزاده جون... نمیدونم پیامم ارسال شده بود یا نه[لبخند] بخاطر همین دوباره مینویسم ک تولدتون مباااااااااااااااااااااااااارک[ماچ] با بهترین آرزوها واسه ی شما و همه ی عزیزانتون[قلب]

سمیرا

عزیزم تولدت مبارک باشه والا ما درگیر تابستون ساتیارم و خونه نشستم به زودی آپ می کنم مرسی سر زدی دلم کلی براتون تنگیده

خانوم خونه (آیلین)

چقدر قشنگ تو روز تولدمون عوض اینکه انتظار داشته باشیم تبریک بگن خودمون یه همیچن چیزی برای عزیزانمون بفرستیم واقعا قشنگ بود پیامهات برای مادرو پدر تولدت پساپس مبارک مهربان مادر خیلی زیبا نوشتی :) منم تو روز تولدم همیشهخ ناراحت میشم نمی دونم چرا :(

مریم مامانی دردونه ها

وای مامان الی ! تو هم که خرداد ماهی هستی . من هم هستم . خرداد ماهی ها خیلی ماهن . تولد خودت و دختر گلت مبارک عزیزم . [گل][ماچ][ماچ][قلب]

باران لاهیجی

هپی برت دی تو یوووووووووووووو تولدتون مبارک عزیزم دلم اون تیکه ای که رفتی دریا رو خواست