ظهر تابستـــان است سایه ها می دانند که چه تابستانی است ..

خوشبحال گیاهان که نور را دوست دارند .

خوشبحال دریا که با آفتاب میرقصد و میدرخشد.

جیرجیرک میخواند نور زیبای خورشید خانوم  از لا به لای درخت انار به حوض خودش را می رساند.انگار کلی ستاره از شب قبل درون حوض جا مانده هی چشمت را میزند.چه آبی آرامی دارد رنگ درون حوض.کوب ها را چیده اون که اول از همه آمده .یکی یکی وارد میشوند بچه ها با عمه جز زیر بغل یا قران های با رو کش های مخملی .دختر ها با چادر کوتاه و گل گلی که موهای عروسکیشون از جلو چادر نمایان است و کشی که به چادر دارد زیر گلویشان.هر کی مینشیند درس را دوره میکند.یکی الف ب ت یکی هِ هَو وِ وَز هَوَز یکی اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون میخواند .همه اینها بستگی به قدمت آمدنت داشت در مُلّا.ملا باجی از پله ها آرام پایین می آید .زنی پیر ولی بسیار با سیاست که ابهت حضورش از دور ترس داشت .یک چوب درخت انار نازک به دست آرام پله هارا پاین میا مد.پیرهنی بر تن  و روسری که همیشه جلویش را از دو طرف تا شده و زیر چانه گره میخورد.مینشست و هیچکس سر بلند نمیکرد هم خم شده به سمت قران هایشان تا نزدیک به ظهر که یکی یکی باید بعد از صدا کردنش میرفتیم کنارش و پیش میدادیم یعنی درس آن روز  را برایش میخواندیم .صدایم میکرد دختر دکتر بیا .نه اینکه مادر پرستار بود و همیشه آمپول هایش را میزد و فشارش را میگرفت و برایش داروهایش را توضیح میداد او را دکتر میدانست و مرا دختر دکتر خطاب میکرد.نزدیک ظهر راهیمان میکرد.و آستین بالا میزد و به سمت حوض می رفت تا وضو سازد و نماز بخواند.

 چقدر دوست داشتم روزهایی که قرار بود حوض را تمیز کنیم با بچه ها .

راهی که میشدیم خانه مادر بزرگ مقصد بود..وارد حیاط که میشدم میدیدم مادر بزرگ به حیاط رسیده و دارد با جارو و خاک انداز آخرین گرد و غبار را جمع میکند.یا دارد لباس میشوید آنهم به چه وسواسی باید بعضی لباس ها را با صابون زرد یا رامیس میشست تا خیالش جمع تر شود.

ماه رمضان ها  صبح  ها خانه مادربزرگ در اتاق وسطی یا اتاق پذیرایی بستگی به حضور زنهای همسایه داشت که چند نفر بیشتر می آمدند، قران خوانی بود.هر صبح کناره های چهار خونه آبی چیده پشتی های مستطیلی با روکش مخمل یا پشتی های ترکمنی گذاشته میشد.در سر مجلس میزی بود که قرا ن ها رویش و کاسه ای برنج کنارش بود.هنوز مادر و خاله ها بعد از رفتنشان این مراسم را در خانه مادر بزرگ برگزار میکنند.

و این گونه تابستان های من  و ماه رمضان های من گذشت .

حالا اصلا برای تابستان های الیانا اصرار به رفتن به کلاس های مختلف ندارم دلم میخواد چیزی غیر درس و چیزهایی که کمتر میشود فرصت تجربه داشته باشد را یاد بگیرد و لذت ببرد دلم میخواست شرایطش بود تا این سه ماه را هر جایی میرفتیم تا دنیای تازه ای برایش بوجود بیاید.تا ببیند چیزهایی که شاید در کتاب هایش نخواند.دلم میخواست شرایطش بود تا سفر میکردیم از جایی به جایی تا مشاهده کنه خیلی چیز ها رو.خوب بود تا امروز باز هم با نبودن شرایط مساعد تا امروز که نیمی از تیر هم گذشته برایش خوب بود.

دو روزی را در کوه تینه گذراندیم در آن ارتفاعات زیبا ..در آن آب و هوای مانوس و اصواتی که آرامشبخش بود..قسمتی پر از شقایق ..قسمتی خشک و لی در دلش چشمه می جوشید..قسمتی مرتع..قسمتی پر از درخت گیلاس ...گلهای وحشی ..گیاهان دارویی زیبا و خوش رنگ ...حیاط پر از بوته های بلند گلپر ..درخت سیبهای ترش و پر بار..ببعی هایی که جمع شده بودن تا پشمشان چیده شود .چوپانشان میگفت که ما سالیانه این کار را می کنیم نمیدانستم و همه آرام کنار هم تجمع کرده بودند تا نوبتشان بشود..همه اش به کنار هوایش ....نفس کشیدن داشت .هیچ صدایی نبود جز صدای آرامش .اینقدر که تو صدای قدم زدن هایت را میشنیدی لمس کفش با خاک روی زمین که خورد شدن خورده سنگ ها را که زیر پا له میشد.خودت را می دیدی اصلا..چقدر سایه ات را دوست داشتی آن لحظه :)

چند روزی را در جزیره گذراندیم. و مهربانترین پری دریایی و مروارید خلیج را از نزدیک دیدیم.و الیانا عشق میکرد از بودن در کنار خاله لیلیان ،واقعا عشق است .

شیرین ترین لحظاتش را در استخر و کافی شاپ هتل و دریا و شنا با خاله لیلیان و کوتاه کردن موهای جلویش بود اینطور که می گوید.البته کنسرت مازیار فلاحی را هم میدوستید و همینطور که او میخواند الیانا هم با او میخواند .نمیدونم کی اینا رو به حافظه سپرده بود ناقلا .

لیلیانـــم برای همه لحظاتی که کنارم بودی سپاس بسیار خاطره انگیز کردی برایم لحظه هایم را عروسکم .

کلاس زبانش رو مرخصی گرفته .موسیقی و هیپ هاپ و باله را میرود .ایضا کمک مربی هیپ هاپ در ساعات غیر کلاسش هم شده.دنیای رنگی رنگی لاک و طراحی ناخنش در تابستان اوج گرفته و نه برای خودش دوست دارد برای هر که به خانه ما می آید یا میبیند طراحی کند.یوقتایی پرخاشگر میشه ولی سریع خودشو کنترل میکنه .روزه میگیرد بعضی روزها.میبینم چند روزیست بدون شال و مانتو بیرون نمیاد.اصلا دلیلش نمیتونه رعایت حجاب و ایناش باشه چون احساس میکنم هنوز فهم اینکه حجاب برای چیه رو کاملا درک نکرده .فقط چون یه روز مامان یکی از دوستاش گفته وای الیانا بدون روسری میاد بیرون با آستین کوتاه جلوشو نگیرن یکم ترسیده واقعا از زمانی که یادمه از هر م ا م و ری چه نیروی ا ن ت ظ ا م ی و راهن ما یی را نن دگی چه غیره میترسیده .اصلا در موارد مذهبی و دینی بهش اجباری ندارم ولی هر چیزی بخواد براش توضیح میدم .دلم میخواد خودش با علاقه و خواسته خودش مسیرشو انتخاب کنه و من فقط بهش آگاهی میدم و مواظبش خواهم بود.چون یادمه خودم به اصرار مادر روز اول مدرسه که به کلاس اول راهنمایی میرفتم چادر به سرم گذاشته شد چیزی که به اجبار بود و باید بود منو حتی اگه به نفعم بود مورد انزجار قرار میداد.هیچوقت دوست نداشتم امر کنند به من .هرچند فرمانبردار بودم ولی از ته قلبم نبود.دوست دارم الیانا از ته قلبش چیزی رو بخواد و عشق میکنم نمازش رو اگر میخونه با تمام وجودشه.:)

مامان نوشت :

کمی طبع سرکشی و چرب زبانی داشتن بد نیست گاهی اینگونه باش.سرت به کار خودت باشد.رویایی بودن خوب است ،اما افکارت را گاه عملی کن ،در مقابل دنیای بیدار ، کور بخواب رفته نباش .

پ.ن.دلم بیقرار میشود بیقرار بیگناه ترین و معصوم ترین هایی که نمیدانند از چه روست که دنیایشان تیره و تار و گلوله آتش است.دلم میگیرد برای همه کودکان محصور شده در جنگ .خدایا این که نشد دنیا خون بچه ریخته شود :(خدایا بیا خودی نشان بده از دست آدم ها کاری برنمی آید تنها ادعا دارندسازمان م ل ل و همه و همه شان انگار خیلی کاری ازشان بر نمی آید.آنها را بیخیال تو را به خودت قسم کاری بکن.داد مظلوم را از ظالم بستان .

نمیدونم ماه عسل می بینید یا نه .پاشایی آهنگی خوانده شروع برنامه با آهنگ اوست دلم میلرزد صدایش را میشنوم چقدر قشنگ با خدا حرف میزنه برای سلامتی او که مدتهاست در گیر بیماریست و برای همه بیماران که دارن با بیماری دست و پنجـــه نرم میکنند با هر حالی که هستیم دعا کنیم شاید لا به لای صدا هایی که به آسمان میرود یکی به دل خدا بنشیند و برای همان دل شکسته که از او خواست لباس عافیت به تنشان کند .

 

 

 جــــــا مــــــانده است چیـــــزی جـــــایی کـــــه هیــــچ گاه دیگــــرهیـــچ چیـــــز،جــــایـــــش را پــر نخــــواهـــــد کــــــرد.نه موهای سیاه نــــــه دندان سفید.! حسین پناهی

/ 23 نظر / 52 بازدید
نمایش نظرات قبلی
برای تو

سلام امیدوارم که همیشه به سفر باشید و حسابی خوش بگذره متاسفانه جز عکس اول بقیه برام باز نشد التماس دعا

سمیرا

عاقا ما میخوایم واسه پست بالای پیام بزاریم ....[قلب] میخوایم بنویسیم ما هنوز سر حرفمون هستیم ...یا همین یا یه دونه جدید ...[نیشخند] عاقا میخوایم بگیم عاشقتونیم چرا کامنت غیر فعال کردی [زبان]

سمیرا

عاقا چرا کامنت گذاری واسه پست بالا غیر فعال شده بابا ما میخواستیم بگیم خیلی دوستتون داریم

سارا

سلام طاعاتتون قبول[قلب] عید هم پیشاپیش مبارک[قلب] به امیدشفای همه بیمارا[لبخند]

روشن ترین نور

سلام آزاده جان و خوش بحالتون که میتونید از هوای پاک و مناظر دلنشین هر وقتی که بخواهید استفاده کنید ..و خوش بحالتون که دوستهای خوبی دارید که در سفر همراهتون هستند و باعث خوشحالی مضاعف ..مستدام باشه لبخند و خوشی بر لبهاتون ... امیدوارم بقیه تابستون هم سرشار از سلامتی و خوشی باشه براتون بوسسسسسسسسسسسسسسسس

روشن ترین نور

این پستت یه جور دیگه نبود؟؟؟ ویرایش شده؟یادمه یه همچین پستی داشتی و من کامنت گذاشته بودم ..؟ روح همه مادر بزرگهامون شاد ...

مامان ارمیا

ازاده جونی سلاممممممممممممممممممممم چرا با ما قهری اخه دلمون برای خودت و الیانای خوشگلمون یه ذره شده رمزتم که ندادی بهمون اونوقت میگی همون قبلیه خطایی از ما سر زده گل خوبم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به هر حال ما خیلی خودتو حستو و نازگلتو دوست داریم دوست داشتی به منم سر بزن رمزمم همونیه که قبلا بهت دادم