نمیتونم فکر کنم که بفهمم.کاش زودتر خوب خوب شم ...

چند ساعتی میشه از مطب دکتر برگشتم ..

"دخترم این داروها رو از فردا شروع میکنی به استفاده کردن و ۴ هفته بعد تکرار آزمایش واونوقت اگه بر طرف شد باید سالی یک بار کاملا تست بدی و آزمایش که رشد نکنه و ..."

من تمام استرس :آقای دکتر نمیشه الان انجام بدم؟آقای دکتر اونا از بین رفتن؟آقای دکتر نکنه دوباره همون احوالم برگرده ؟

دکتر با لبخند"خدا رو شکر کن در این مرحله متوجه شدی به خاطر سابقه ناراحتی گوارشیت ممکن بود به تشخیص اشتباه درمان دیگه ای رو برات پیش میگرفتند و بعد از چند وقت فهمیدن کاری نمیشد کرد و این خودش یه قدم مثبت بود "

بغض میکنم ولی به خواهرم که روبروم نشسته لبخند میزنم و در دلم خدا رو شکر میکنم که امیدم به اوست .

.............

دلم تنگ شده برای نوشیدن یک لیوان آب خنک ...

دلم تنگ شده برای خوابیدن رو شیکم و تکون نخوردن تا صبح..

دلم تنگ شده برای یه شب تا صبح بیدار بودن بدون درد جسمی ولی بیدار بودن...

دلم تنگ شده برای همه روزهایی که برایم خوشایند نبود ولی به تلخی هر چه تمامتر اینروزها یم نبود....

دلم تنگ شده برای مزه همه غذاها ...

دلم تنگ شده برای دیدن زمان برای لحظه های خوبم نه برای خوردن داروهایی که طعم دهانم را همانند زهر کردند.

دلم برای همه لحظه هایی که یادم نمیاید قبلتر از بیماری چه بود تنگ شده.بیماری کمی فرسودگی و فراموشی برایم ارمغان داشت .الیانا که معترض شده و میگوید "بی اعصاب و بی حوصله شدیا مامان :(

همیشه از شرح درد و گرفتاری خیلی خوشم نمیومد ولی اینبار انگار بیماری بیقرارم کرده بود راستش را بخواهید خودمم هم این دردهای جسمی را تا به اینروزها تجربه نداشتم.معمولا از درد سکوت میکنم و گوشه ای ارام میگیرم.ولی اینبار باورتان نمیشد مشت بر دیوار میکوبیدم و جلوی کسانی اشک میریختم که آنها هم باور این احوالم برایشان سخت بود.۵شب به دلیل درست تشخیص ندادن پزشکم داروها تاثیر نداشت و به کلینیک میرفتم و با مسکنهای وریدی و عضلانی باز من چشمانم گرد و میگفتم درد دارم.که دیگر به دیازپام متوسل میشدند تا بلکه بیهوش شوم.دیگر مرا میشناختند .از اونجا یی که فشارم به خاطر درد شدید و نخوردن غذا پایین بود همسرم و خواهرم تصمیم گرفتند به بیمارستان منتقل بشم تا جواب آزمایشها آماده شه که چنان بلایی به سرم آوردند که بی توجه به همه از تختم بلند شدم و کفش به پا کردم وخارج شدم آنهم با آنژوکت در دستم....توضیحی ندارم فقط میگم خدا کسیو گرفتار این مکانها نکنه که همانند یه موش آزمایشگاهی هر کدام که به سراغت میان باهات برخورد میکنند.تا اونجا که به خاطر دارم چهارمین نفر بود که به سراغم اومد و پرسید چند سالته ؟آخرین جراحیت کی بود؟و.....من با چشم بسته همینجور که به خودم میپیچیدم گفتم اگه بازم هستند کسایی که باید بهشون جواب بدم بگید بیان من درد دارم نمیتونم به تک تکتون جواب بدم که به خانوم محترم بر خورده و به من گفت باید به همه جواب بدهی و اگه نمیخوای جواب بدی به سلامت.که من یک لحظه درنگ نکردم و همه قدرتم رو جمع کردم و از جام بلند شدم و سرمو انداختم بیرون وفکر میکنم کمی بی ادب شده باشم چند تا چیز با گریه و درد بهشون گفتم و  از بیمارستان زدم بیرون.

دیدن این خونسردیها که وارد بیمارستان میشوی دردت را بیشتر میکند  ......

وقتی در جدال با بیماری بودم به دلیل اتفاق ناخواسته و ناخوشایندی که برای همسرم افتاد و به اجبار چند  روزیست که با ما نیست تنها ترم کرد ونبود مامان و بابام که به حج رفته بودند و نبودن او برایم خیلی سخت بود.من بودم و خواهرم  و الیانا که باید هم خودم را آرام و خوب نشان بدم هم صبوری کنم خیلی نتونستم موفق باشم ولی تلاش میکنم .دست خودم نیست داروهایی که مصرف میکنم و احوال همسرم بسیار مرا بهم ریخته کرده .نگرانی و استرس مضر ترین چیز برایم بود ولی نداشتنش قلبی سنگی و بی خیال میخواهد که من ندارم.همه قوای خودم رو جمع کردم تا قدمی برای حل مشکل همسری بردارم ولی هنوز موفق نشدم کاری کنم  براش .خوب شد این شرایط سخت که اومد سختیش عذاب آور است ولی شناختم خیلی از آدمهای اطرافمو.خیلیها رو....

روزهای خوبی رو نمیگذرونم و برای اینکه دیگه دوست ندارم از غم و غصه ومریضی بنویسم و از همه مهمتر غیر ارادی خیلیهاتون  رو نگران کردم  و ناخواسته بغضم زمان حرف زدن با شما شکست و ناراحتتون کردم .امروز تمام میکنم ولی ازتون میخوام برای رهایی از این روزهای نازیبا برای من و الیانا دعا کنید

برای دوستانم :
یکی رو میشناسم قلبش خیلی پاک و قشنگه... 
یکی هم هست که خیـــلی خوبه . کاش من به خوبیه اون بودم...
یک نفر هم خیــــــــــــــلی مهربونِ و یه روزی جواب مهربونیشو از دنیا میگیره...یکی هم هست که دل قشنگش منو به فکر میبره..
یکی هست که همیشه به یادمِ ولی منِ حقیر نیستم و ازش معذرت میخوام چند نفر هستند که همیشه با کامنتاشون منو آروم میکنن . دلم به اینا خوشِ...
یکی هست هم قلبش پاکِ هم مهربونِ
یکی هم که خیلی مردِ بهش افتخار میکنم 
یکی پر از شخصیت دوست داشتنیه... عالیه اینها :
 
هاله همیشه همدمم و همانند خواهرم
پری مهربانم و دلتنگیهای بی حدش
نگار مهربانم ولطفهای همیشگیش
لیلیان مهربونم که الیانا همش میگه کم شدن درد شبانه ات واسه دعایی بود که خاله لیلیان کرده
مهدیه مامان آلینا شیرینم
لیلامامان پویانگلم
مامان یاسمین بهتر از گلم که هیچوقت محبتهاش فراموشم نمیشم
مامانشون مثل فرشته ام که مرحم بود شدید بر لحظه های بیقرارم
مامان امیر رضای نازنینم و امیررضای گلم با دعا ها و به یادم بودنهایشان
پریسامامان دل آرای گل که شرمنده اش هستم برای اینکه نتونستم خودم روکنترل کنم لحظه درد و دل کردن و با اشکام آزارش دادم
م.س.ن عزیز با انرژیهای مثبتش
سانازم.سارای گل.نازنین جون.مانلی عزیز.و.....خیلیهاتون....
 


خیلیهاتون که تو قلب کوچیک من جای بزرگی دارین و من و کند ذهنیم باعث شد نتونم بنویسم.. من رو ببخشید.من شرمنده ومدیون تک تکتون هستم امیدوارم روزی در شادیهایتان پاسخگوباشم .

یکی هست که فقط به اون تکیه کردم اما خیلی حرف دارم باهاش...
خـــــــــــدا

برای الیانا :نمیدونم چطور باهات حرف بزنم الیانا..چشمانت چیزی را دید که نباید میدید ..متاسفم ... قرار بر این نبود که اینطور اذیت شوی .من و بابا قول داده بودیم هیچ وقت نذاریم تو آسیب ببینی .من هیچوقت اون لحظه هایی روکه هق  هق زدی روفراموش نمیکنم و نمیبخشم کسی روکه جلوی چشمت با عزیزترینت کاری کرد که تو هنو هم بیقراری و خدا روقسم دادم به قطره قطره اشکت در آن لحظه که خودش مرحمت شود.من و  تو قویتر از این حرفهاییم و تحمل میاریم .من میدونم هر چه من دروغ میگویم توباهوش تر از اونی که باور کنی و فقط برای اینکه خیالم را بابت خودت راحت کنی تسلیم میشوی .بر من ببخش این همه پرخاشگر شدم.ببخش حوصله خودم را هم اینروزها ندارم .نا خواسته اینروزها ما را در برگرفت و میگذرد خیلی سخته ولی میگذره امیدوارم همه چیز برگرده وحتی بهتر از قبل بشه ...

بابای خونه : من و الیانا بیصبرانه منتظریم که برگردی پیشمون وهمه این بغضها ودلتنگیهامون به سر بیاد . حتی تصور اینکه در چه حالی حالموبدتر میکنه .به خدا سپردم مواظبت باشه .

 زندگی مرا بار ها در هم کوبیده ..چیزهایی دیده ام که هیچگاه نمیخواهم دوباره ببینم..اما از یک مساله مطمئنم..هرگز روی زمین نخواهم ماند ..همیشه بلند خواهم شد..هرگز و هرگز و هرگز تسلیم نخواهم شد

 

با زخم باید ساخت طول میکشه ولی خوب میشه ...

این پست رو از دیشب شروع کردم به نوشتن و بدون اصلاح انتشار میکنم خیلی احوالم روبراه نیست برای نشستن و با حوصله نگاشتن.آن هم با درد از درد نوشتن ....

 نیازمندم به دعا و انرژیهای مثبتتون مثل همیشه

/ 34 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پایگاه فرهنگی مذهبی علویون

آن که بر ظلم شب شدی پیروز در زمین و زمان خمینی بود سال ها رنج و غربت و سختی می کشیدی به جان خمینی بود آن که هم افتخار و عزت داد بر همه شیعیان خمینی بود آن که بودی یگانه دوران در تمام جهان خمینی بود آن که می زد شجاعتش فریاد بر سر دشمنان خمینی بود مانده در قلب ما همی یادش تا ابد جاودان خمینی بود سلام علیکم دهه فجر بر شما مبارکباد . وبلاگ زیبایی دارید . اگر امکان دارد ما را بانام پایگاه فرهنگی مذهبی علویون لینک کنید . خدانگهدار

سلام عزیزم نبینم ناراحت باشی خدا بزرگه انشاالله همه چی روبه راه میشه ازصمیم قلب براتون دعا میکنم

Måh§å_²³

آزی جوووون .... [ناراحت] خوندمت ... ولی واقعا نمیدونم چی بگم .. برات آرزوی سلامتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتی دارم [قلب] ان شاء الله خیلی زودددددددددددددد یکم آثار کوچولوی درد و ناراحتیتم از بین بره

Måh§å_²³

منم خودم "یکی" میدونم قاطی اونایی که گفتی و ذوق میکنم برا خودم [نیشخند][خنده] خدا همیشه کنارته [قلب] مطمئنم امیدوارم مشکل بابای خونه هم زودتر حل شه پست های بعدیم هم همش بزن بکوب باشه توش[پلک]

مامان مهدیس و محمدراستین

سلام آزاده عزیز و خوش تیپم یک کم دیگه هم این درد رو تحمل کن تا ایشالله به زودی سلامتی و شادی خونه دلتون رو پر کنه. قربونت برم که چقدر درد تحمل کردی و جایی هم نداشتی تا خودت رو آروم کنی. ایشالله به زودی همسر مهربون هم برمیگرده پیشتون و باز فقط از خوشبختیتون اینجا میخونیم.

ویدا

آزاده عزیزم نمی دونم چی بهت گذشته. نمی دونم چه اتفاقهایی برات افتاده و حتی نمی دونم بیماریت چی بوده. فقط می دونم که خیلی دوستت دارم و خیلی برات دعا می کنم و خیلی مومن هستم به این جمله که : " تو آدم خوبی هستی" و " تو آدم خوبی هستی" و " تو آدم خوبی هستی" و خدا همیشه کنارت هست و هرگز تو رو ول نمی کنه. . خیلی دوستت دارم . خیلی مواظب خودت باش و یادت باشه که تو دنیای الیانا هستی.

نگار مامان سیاوش

آزاده ی عزیزم نمیدونم واقعا چی بگم!!!!![نگران] ببخش اگه این اخیر نتونستم بهت زنگ بزنم یا احوالی ازت بپرسم راستش من هم بدجوری درگیرم و ... مواظب خودت باش عزیزم..حتما بهت زنگ میزنم...

مامان اشکان

عزیز دلم مطمئنم همه چی زود تمام میشه ،ایمان دارم ...فقط صبور باش قول بده [ماچ]دوست دارم

سهیلا مامان درسا جون

الهی بمیرم برات آزاده گلم اینهمه درد کشیدی اونم بدون حضور همسرت خیلی سخته هم تحمل درد هم دوری از عزیزان الهی همه چیز به خوبی و خوشی میگذره و بابای عزیز الیانای گلم به سلامت برمیگرده به کانون گرم خانواده و تو هم گل من خیلی زود بهتر و بهتر و بهتر میشی [گل]

آزاده حقیقت پناه خاله آرش وروجک

سلام آزاده خانم مامان عزیز الیانا جونی گل خدا بد نده انشالله. انشالله که دیگه کاملا بیماری و رنج بیماری از وجود نازنینتون رخت بربسته باشه و الان دیگه خووووب خووووووووب خووووووب باشید و همیشه سلامت و شاد از وقتی حدیثه جان اون پست دعای جمعی رو گذاشتن ما همیشه و هرلحظه به یادشما بودیم از درگاه خدای مهربان دریا دریا سلامتی شادی و خوبی برایتان آرزو دارم