پاییز ِ من نرو !من با تو دلخوشم !

 
نه دلیلی دارم برای عاشق شدن نه دلیلی دارم برای ثابت کردن دوست داشتنم. تنها دلیلم خودت بودی که داری ثانیه به ثانیه و اروم و بی صدا از من دور میشی و میری ...دلم برات خیلی تنگ میشه .بی منت در هوایت نفس میکشیدم و لبریز بودم از شوق برای داشتنت .نمیدانم هستم تا دگر بار ببینمت یا نه ولی همیشه چشم به راهت هستم و بدان تنها تو بودی که بهانه  گاه وبیگاه دلم را قرار میشدی..."پاییزم "
 
 
 
 
مشغولم به جمع آوری اثاثیه ...یجورایی دلم میگیره از رفتن از این خونه ولی خیلی وابسته نیستم به چیزهای مادی و معمولا کنار میام فقط شاید دلم تنگ شه برای روزهای که در اون مکان داشتم.  قبلترها یه تجربه داشتم که الان منوقوی تر کرده ..جدایی از خانه پدر بود که بعد از ازدواجم فروختنند و به جای دیگه نقل مکان کرده بودند. آخرین لحظه بعد از خالی شدن خونه رفته بودم تواتاق خودم و توکمدم نشستم و کلی گریه کردم خب دلم تنگ میشد برای همه جاش که خاطره داشتم از شیطنت روزهای کودکیش تا لحظه ای که پدر دست مرا در دستان جناب همسر گذاشته بود و روانه ام کرد و من جا گذاشتم همه را آنجا.دلم هنوز دیوار کنار تختم که موقع امتحان روش خلاصه درسا روبا مداد واسه خودم مینوشتم و مرور میکردم  رومیخواد..دلم هنوز پنجره روبه باغ مادر بزرگم که توش مرغ و خروس واردک بودند رومیخواد ...دلم نقاشیهای قلب و عشقولانه رو میز تحریرم رومیخواد ...دلم تراس خونمون رومیخواد که با داداش امیرم بشینیم و سر ظهری هی شیطنت کنیم وصدای بابام رودر بیاریم ... دلم درختای حیاطمون رومیخواد که اگه من و داداشی پاش آب میریختیم بابا به ما باباتش هفتگی میداد...دلم بالای درخت انجیر حیاط خونمون رومیخواد که برم بچینم و بشینم وسط درخت یه  دل سیر بخورم ...من میخوام برگردم .......کاش مادر بزرگ برگردد و بگوید صبح می ایم و باهم به تماشای خانه مادربزگه مینشینیم و بعد بگوید میخواهی حمامت کنم وای چقدر دلم تنگ شده ...شاید باورتون نشه ولی بعد از ازدواج هم گه گاهی میخواستم اون منوبشوره ...اهان بابا بزرگ امروز کلی به میخچه برای تابلوهای خانه جدید احتیاج داشتم و به یادم آمد سری های قبل از توگرفته بودم از کفاشیت نیستی هیچ کدوم نیستید چقدر مرحم های  دل بیقرارمون زود تنهامون میزارن ......
 
امروز که دارم جمع میکنم دلم تنگ میشه ولی بعضی چیزا روکه جمع میکنم یه چند دقیقه منو محو خودشون میکنند که یادم میارن..... با بعضیهاشون نا خود آگاه اشکم سرازیر میشه و با بعضی چیزها لبخند ....چه چیزاهایی اضافه شد چیزهاییی که مثل قاب عکسند وآدمهای گذشته من را در خود جا دادند...چیزاهاییی که در آغوش میگیرمشان تا بلکه قرار بیقراریهایم باشند.و همه را آرام بسته بندی میکنم و میگویم ارام خواهش میکنم ارام اینها همه شکستنیند ...میگویند نه همش عروسکه کارته تبریک یه شمع یه روبان پارچه ای و......اینا که شکستنی نیست ...اونها نمیفهمند اینها همه شکستنیند   باید ارام حمل شوند تا خاطراتم از انها جدا نشوند .باید اتاقم پر باشد از بوی خوش بهترینهایم.....
 
این پست از الیانای خانه خبری نیست چون اینروزها کم حوصله ام وبیشتر روانه خونه مادرم میکنم تا جابجایی کامل .و قتی هست کارش عجیب نیست عجیب من شدم که تحملم کم شده و با صدای بلند صداش میزنم و یهو نگاهش به من بر میگرده و یه ترس از این صدا داره ناراحتم... خوب میشم میدونم فقط کمی خسته ام.وقتی میره قبلش سیر نمیشم از بغل کردنش هی میبوسمش هی بو میکشمش و میگم اول انرژی بده به من تا فردا که میبینمت بعد برو
 چند شب است تن خسته ام ولی خوابم نمی بره .
 
مامان نوشت :به هیچکسی نگوچطور دلت شکسته ولی باز هم ببخش .
 
 
پ.ن هوا را پر کرده ام از دوستت دارم تا با اخرین باد پاییز به سویت بیایند خواهش میکنم پنجره ات را برای ساعتهای اخر پاییز باز بگذار
 
پ.ن ببخش که برگ هایت را لگد کردم .
ببخش که مرگت را می بینم اما کاری از عهده ام بر نمی آید .
ببخش که چوب های خشکت را در آتش ;سوزاندم تا گرم شوم.
خاطرات زیادی با هم داشتیم ببخش ببخش که تو را رها می کنم
و به سراغ زمستان می روم ... من رفیق نیمه راه نیستم این تقدیر تو است که، می میری!

و اما پاییز به من می گوید:
خداحافظ انسان، من نمی میرم در این دنیا من همیشه بوده ام و خواهم بود.
تو مرا ببخش که; یک بار دیگر رفتم و با رفتنم; یک پاییز دیگر از عمرت را با خود بردم.
من رفیق بدی نیستم این تقدیر تو است.!!!
 کسی از بی کسی های من بودی
 
/ 23 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محبوبه

سلام عزیز دلم. بسلامتی ایشالله. الهی تو خونه جدید پر باشه از خاطرات شیرین و به یادموندی ببوس الیانای نازمو

زهرا

با تک تک کلمات این پست همراه شدم ... خیلی با احساس نوشته بودین .. خیلی ... حس خیلی خوبی بود فقط می تونم بگم این پست خیلی خوب بود خیلی .... چه خاطرات قشنگی راستی یلداتون مبارک [قلب][بغل]

شبنم

الهی .. منم خیلی دلتنگ خونه قبلیمون میشم. آرزو میکنم خونه جدید هم پر بشه برات از خاطره های قشنگ و بچسبه به تک تک وسایلت .. و به ذهنت ..[لبخند]

azade

سلام دوست عزيز مرسي از حضور گرمت[گل]

دزیره

خاطرات بدجوری آدم رو مست می کنه . و خاطرات خونه ی قدیمی پر میشه آدم از حوادث... می فهممت. حس نوستالژیکی نسبت به خونه دارم... اما گاهی باید خاطرات رو بوسید و رفت.

سیدمهدی

مشکلات برای بزرگتر ها هستش ولی سعی کن باعث نشه که با کج خولی مشکلاتت رو به دخترت منتقل کنی .دختر گلت رو ببوس[قلب]

برای تو

منم حس می کنم رفتن از جای که در ان زندگی کردی خیلی سخته اما از همه سختر واقعا دل کندن از خونه بچگی ها است شاد باشی هر جا که هستی

سپیده

پس اثاث کشی دارین.....کار سختی هست......اما گاهی با این دید که نگاه میکنم برام شیرین هست: تنوع / پیدا کردن وسایلی که شاید چند ماه هست ندیدمشون و...... موفق باشین چه پ.ن قشنگی[قلب]

شهرزاد مامان حسین

سلام بانو. چقدر گرفته است حال و هوای این پست. امیدوارم در خانه جدید بزرگ ترین وزیباترین شادی ها رو در کنار همسرت و الیانای عزیز تجربه کنی.

مامان شینا

خیلی قشنگ می نویسی ایشالا هر جا هستید دلتون خوش باشه و لبتون خندون[قلب]